تبليغاتX
یک دنیا حرف
یادداشتهای شخصی و مطالب روزانه
 زندگی

 

 

تبسمت چه آشناست

گو اینکه سالهاست از پشت کوهها

صبحدم مرا از خوب نوش بیدار می کند

 

****

روزهای پایان بهار را که می شمارم

 زایش دیگری از بهار آغاز می شود

همین چند روز

در همین حوالی

باغی آشنا، شکوفه ها را به باد می سپارد

تا گهواره کودکی ات را پر کند از عطر خوش سالهای پشت سرنهاده

روزهای همه طعم خنده

روزهای شیرین

به شیرینی همه ی کیک های بریده شده

به روشنایی همه ی شمع های کنار هم چیده شده

 

****

تو همه ی صداقت کودکی هایت را بارها و بارها تعبیر می کنی

و ظلمات شب را با لحظه ای نگاه پس می زنی

آری تو! نطفه ی بسته شده از همه ی آنچه بوده ای

که سالهاست زایش دوباره هایش را بهار تجربه می کند.

 

          ****

(با تقدیم به بهار عزیزم ـ به مناسبت بیست و نهمین بهار زندگی اش)

|+| نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 | موضوع: |
 
 
بالا