تبليغاتX
یک دنیا حرف
یادداشتهای شخصی و مطالب روزانه
 این روزها و دیگر روزهای رفته
 

فرا رسیدن ۱۱ اردیبهشت(اول ماه مه)

بر همه ی کارگران و زحمتکشان مبارک باد

 

همیشه فکر می کردم چرا بعضی از معلمان دوران تحصیلم با اینکه از اطلاعات عمومی برخودار نیستند و از پاسخگویی به بعضی از مباحث خارج از درس عاجزند، به جای وقت تلف کردن در بنگاه های مشاور املاک و یا مسافرکشی، قدری به مطالعات جنبی و تقویت بنیه ی فکری خود نمی پردازند.

موقعیت سنی و شرایطی زندگی هیچ وقت در آن برهه این اقتضاء را به وجود نمی آورد به این موضوع فکر کنم که آقای معلم هم مثل خیلی از افراد دیگر جامعه ی ما، دارای زن و فرزند و کوله باری از مشکلات ریز و درشت است. نمی توانستم درک کنم چقدر سخت است همه ی بضاعت یک ماه حقوق را بابت اجاره ی مسکن هزینه کردن و البته برای باقی مسائل زندگی درماندن. اینها نمی توانست برای من که چتر زندگی پدر بالای سرم بود و روی سفره ی او می نشستم، قابل درک باشد.

اما مسوولیت زندگی که به دوشم سنگینی کرد، دریافتم که معلمانم تا به امروز ـ به معجزه! ـ چگونه روزگار را سپری می کنند، من باید از این زمان تلاش می کردم تا مجدداً در مکتب آنان درس زندگی، درس صبر و درس مشقت را بیاموزم.

چند روز پیش عمو رحیم می گفت برآنند حرکت فرهنگیان را عقیم کنند! اعضاء کانون به دلیل فشارهای وارده پاپس کشیده است و قشری که چشم به نمایندگان خود دوخته بود، امروز کانون را ناتوان از پیشبرد اهداف صنفی خود می بیند.

 گفتم: زندگی کردن در این وانفسا خیلی سخت شده است، اقساط ماهانه و چک های کارمندی به طرفه العینی سر رسید می شود، وا مصیبتا اگر فرزندی هم در میان خانواده در دانشگاههای غیردولتی تحصیل کند، اینها واقعیت دست به گریبان زندگی است، این به منزله ی هراس دوستان شما در کانون تلقی نمی شود، بلکه واقعیت تلخ زندگی روز مره ی این طبقه ای اجتماعی است.

در میان فریاد زخم خورده ی فرهنگیان، چند روز دیگر اول ماه مه( روز جهانی کارگران و زحمتکشان) فرا می رسد، طبقه ی که در هر جایی صدای مددخواهی و یاری خواستن او همه کس را فرامی خواند. اخراجی هایی که تا به امروز از اشتغال محروم مانده اند، کارگرانی که از حقوق های معوقه شان، همچنان خبری نیست و در این میان کسی را نیز گوشی شنوا به این درد دلها نمی باشد .

سال گذشته در همین روزها، به دلیل سوء تدبیر کارشناسی دولت در ارائه طرح طبقه بندی مشاغل و افزایش ناگهانی حقوق کارگران، بسیاری از کارفرمایان از عهده ی پرداخت حقوق و دستمزد پرسنل برنیامدند و سیل تصویه کارگران را شاهد بودیم، به راستی این شیوه ی مدیریتی را چه کسی می بایست پاسخگو باشد؟ تاوان سخت این بی تدبیری عموماً بر گرده ی چه قشری سنگینی می کند؟ چرا هر صدای اعتراضی به این روند غیرمنطقی می شود، بلافاصله درصدد خفه کردن آن بر می آیند؟ چرا باید صدای بغض آلود قشری از این جامعه که هر از گاه بر می خیزد، در زیر تریبون همیشه باز هولوکاست ، انرژی هسته ای، هاله ی نور و... خفه شود؟

و این روزها ما معنای مهرورزی را بیشتر درک می کنیم! و این روزها ما معنای عدالت محوری را بیشتر درک می کنیم! و این روزها همه چیز خیلی واضح و روشن است!!

 

|+| نوشته شده توسط رضا در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 | موضوع: |
 
 
بالا