میرزا بنویس نشان آرزوها را می گیرد، پرگاس آرزوی های خود را کنار هم رج می کند، آرزوها همآورد می کنند در ستیز با رویاهای عبث، و من کلمه ها را یکی یکی دنبال کنم، تا کنار هم بچینم همه ی آنچه در ذهن می پروانم و در دل به پرواز در می آورم:
آرزو می کنم: آنگونه رود زیبای زندگی به حرکت درآید، من، بهارخوبم و کارن عزیزم لحظه لحظه ای آن را در عبور بهترین ها سپری کنیم.
آرزو می کنم: آنگونه بنویسم که کلمه کلمه اش، حرف از دل برآمده و بر دل نشسته باشد، زبان گویایی باشد برای همنوع و همزاد خود، برای دردی که به زبان نمی آید و بر گلو می ماند؛ قلمم صدای رسایی باشد آمیخته از صداقت و حقانیت که خلقی آن را انتظار می کشد.
آرزو می کنم آزادی را، آنگونه که همه دیوارها و تابوها را بشکند و هیچ استبدادی را برنتابد و به یکباره هر آنچه مانع است، فروریزد.
آرزو می کنم هر دور افتاده از وطن، هر اسیر دربند، هر مریض بر روی تخت و هر گرفتار در پیچ و خم زندگی، رهایی یابد از دلتنگی ها، دردها و دلمشغولی های روزمره.
آرزو می کنم دوستانم را، همه آنانی که دوست می دارم، در پیوندی ناگسستنی، در معنایی واقعی که از عمق وجود بر می خیزد، دوست داشتن ها را به دلها آذین بندند، چنان که ابایی بر بیان آن نباشد، چنان که برق نگاه عشق در چشمانشان برقصد و گل لبخند محبت بر لبهایشان زیور بندد.
وبه یاد شاملوی بزرگ، تکرار می کنم این سروده ی جاودانه را:
پرتوی که ميتابد از کجاست؟
يکي نگاه کن
در کجای کهکشان ميسوزد اين چراغ ِ ستاره تا ژرفای پنهان ِ ظلمات
را به اعتراف بنشاند:
انفجار ِ خورشيد ِ آخرين
به نمايش ِ اعماق ِ غياب
در ابعاد ِ دلهره.
آن
ماه نیست
دريچهی تجربه است
تا يقين کني که در فراسوی اين جهاز ِ شکستهسُکّان نيز
آنچه ميشنوی ساز ِ کَجکوک ِ سکوت است.
تا یقین کنی
تنها
ماييم
ــ من و تو ــ
نظّارهگان ِ خاموش ِ اين خلاء
دلافسردهگان ِ پادرجای
حيران ِ دريچههای انجماد ِ همسفران.
دستادست ايستادهايم
حيرانايم اما از ظلمات ِ سرد ِ جهان وحشت نميکنيم
نه
وحشت نمی کنیم
تو را من در تابش ِ فروتن ِ اين چراغ ميبينم آنجا که تويي،
مرا تو در ظلمتکدهی ويرانسرای من در مييابي
اينجا که منام.
|
+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 | موضوع: |