
هرگاه مي خواهم پردازشگر نقشي از زن در ذهن خود باشم, , همه ي تصويرها در يك روايت تاريخي مردم شناسانه جاي مي گيرد؛
زنان جنوب, گو اينكه دوباره ظرفها و بشكه هاي خالي را به دوش مي گيرند تا ته مانده هاي سرازير شده ي نفت را كاسه كاسه لبريز كرده و بر گرده هاي هميشه زخم خورده ي خود كشند تا رزق خانواده و جور مردان هميشه در آن سوي خليج جا مانده را به دوش كشند.
زنان بلوچ, گو اينكه در غبار هميشگي صحرا و طوفان شن جستجوگر قطره قطره آب و كودكاني كه هميشه در پشت مادران آب زجه مي كنند.
زنان ايلات و عشاير و دستاني كه هميشه بوي پستانهاي گوسفند در آن پيچيده و مشكهاي هميشه لغزان, شير را به اين سوي و آن سو مي كشند.
زنان شمال! گو اينكه هميشه دستانشان بوي برنج , نارنج و چاي مي دهد و خميده در شاليزارها با گهوارهاي طناب پيچ در درختان صف شده و هزاران راز نگفته از همه ي آنچه تاكنون گذشته است.
آري زنانِ در تارپود هميشگي صبر, زنان فقر, زنان به امروز رسيده با كوله بار مشقت, دردي از نهاد انسانيت براي رهايي از همه ي مصيبتهاي تاريخي, كه تنها برگونه هايش چين و چروكي به عمق هزاره هزاره فغان, هزاره هزاره غم جا گرفته است و اين روايتي است كه نسل امروز فرياد مي كند و من مي دانم منتهايي نمي توان براي آن جست, جز آنكه با او زمزمه كنم « ما نيز خواستار رفع هرگونه تبعيض عليه زنان هستيم».
اما نمي دانم پژواك اين صدا تا كجا خود را خواهد رساند, تا جايي كه حقارت تاريخي يك طبقه انساني را به تصوير كشد يا سركشي جنسي بر جنس ديگر را فروكش كند؟؟ به راستي گستره ي اين خواسته تا كجا خود را مي كشاند, تا احقاق همه ي حقوق تضييع شده يا فراتر از قوانين بشري, آنگونه كه حس برابري طلبي به خشم جنسي و حس برتري جويي بدل شود؟! و اين نمي دانم تا كجا خود را مي كشاند و من نيز با او فرياد مي زنم بي آنكه بدانم فرياد زمخت مردانه ام آيا حق او را مي ستاند يا يادآور فريادهاي پرخاشگرانه ي مردانه براي او خواهد بود.
اينها و خيلي چيزهاي ديگر مر مي آزارد, از دختركاني كه هنوز در بازار تجارت خليج حراج مي شوند! از دختركاني كه در زير پوست شهر تباه مي شوند!
از زناني كه هنوز تازيانه ي مردان در غبار دود و اعتياد را تحمل مي كنند و هر روز بر خيل آنان افزون مي شود و خوب مي دانم افيون امروز درد شلاق را كوتاه اما درد بزرگ زيستن در چنين منجلابي را طولاني كرده است.
من هنوز زنان رختشوي را مي بينم كه به اين خانه و آن خانه پي روزي سرك مي كشند و هر روز خسته از تلاشي طاقت فرسا در انتهاي ترين نقطه اتوبوس! ايستاده يا نشسته, از بالاترين نقطه شهر به پايين ترين بخش زندگي شهري مي رسند و در كوچه پس كوچه هايي كه بوي گنديده جوي آب, تعفن را در بيني مي پيچاند, خود را گم مي كنند.
و اين و خيلي چيزهاي ديگر صداي اعتراض مردانه ام را در كنار فريادهاي آنان قرار مي دهد.
|
+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه دوم اسفند 1385 | موضوع: یادداشت ها |