تبليغاتX
یک دنیا حرف
یادداشتهای شخصی و مطالب روزانه
 خاطرات رفته . روزها رسیده
 

روزنامه ها یکی یکی روی پیشخوان روزنامه فروشی قرار می گیرند، اعتماد ملی، اعتماد، مردم سالاری، شرق ، هم میهن و آن سوتر نشریات محلی پهلو می گیرند و دوباره حس می کنم بهاری دیگر از صدای رسانه مکتوب در حال شکفتن است. خوشحال می شوم و یادم می آید روزهای زیادی در ظهرهای گرم و سرد فصول، در پشت دکه ی روزنامه فروشی شهرمان در صف های همیشه طویل منتظر می ماندم، تا روزنامه ها از راه برسد و من در ازاء یک بغل روزنامه، همه بضاعت توجیبی دانشگاهم را با همه ی روزنامه های دست چین شده، معاوضه کنم.

در مرگ زود رس جامعه دق کردم و در رسیدن توس، نشاط ، عصر آزادگان، صبح امروز، خرداد، مشارکت، نوروز، بهار... عمری در فراز و نشیب شادی و تلخکامی روزگار را به سر رساندم و چه سخت طی شد روزهای رفته تا به امروز.

 خوب می دانم زبان قلم امروز کوتاه تر از گذشته شده، اما کفایت می کنم به زمانه که جز این تقدیری برایش متصور نیست.

انتشار دوباره شرق و هم میهن مبارک باد.

 

|+| نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 | موضوع: یادداشت ها |
 رافت برای ما یا دیگران؟

نوروز 86 هم تمام شد، ملوانان زبل انگلیسی هم که کل تعطیلات با ما بودند، سبزه های خود را در ایران گره زدند و با آرزوهای بسیار زیاد با رافت اسلامی رییس جمهور به کشورشان بازگشتند!

روزهای عید، روزهایی نبود که ما بتوانیم به مطبوعات دسترسی داشته باشیم، اما با روشن کردن جعبه جادویی! دو چیز بیشتر از همه توجه مان را جلب می کرد:

 اول سریالهای متنوع تلویزیونی بود که صحنه های بسیار جذابی را در ذهن مخاطبین به جا گذاشته است! صحنه هایی که گاه دستشویی رفتن های پی درپی بازیگران یک سریال  را نشان می داد! و گاه از نعش کشی و یا کلاشی و یا مردمی که دائماً برای گره گشایی از کار خود سعی می کردند از ابزاری به نام «رشوه» استفاده کنند!

 دوم گزارش های لحظه به لحظه ملوانان زبان انگلیسی بود که ما تا پایان ماجرا بالاخره نفهمیدیم به حریم مرزی ایران تجاوز کردند یا نه؟!

حلاوت سال وحدت ملی و انسجام اسلامی به هرحال پیش از آنکه به کام هموطنان نیوش شود، شامل حال ملوانان انگلیسی و مردم عزیز بریتانیای کبیر شد!! اما در سوی دیگر قضیه 5 تن از فعالان جنبش زنان به دلیل فعالیت زیاده خواهانه! و جمع آوری امضاء برای یک کمپین کذایی بازداشت شدند، که 3 تن آنان به قید وثیقه آزاد و 2 تن دیگر روانه اوین شدند. ضمناً حکم سه سال حبس علی فرحبخش روزنامه نگار کرد هم در همین ایام به ما رسید و در کنار این رویداد ها هنوز هم که هنوزه انتظار عفو ملی دانشجویان و روزنامه نگاران دربند به سر نیامده و محکومیت های قضایی از این دست ادامه دارد.

به راستی لوازم ایجاد وحدت ملی چیست؟ چگونه می توان در کشوری که تنوع قومی، نژادی و تکثر اندیشه ای شکلی موزاییکی به آن داده است، به یک همگرایی و وحدت واقعی دست یافت؟  مقطع حساسی که کشور به لحاظ موقعیت خطیر دیپلماسی خارجی طی می کند و محکومیت های پی در پی مجامع بین المللی چون شورای امنیت و سازمان حقوق بشر، آیا بیانگر شرایط خاص کشور محسوب نمی شود؟

 چه چیز می تواند حاشیه امن زیست در دنیای پرمخاطره و پرحادثه  را تضمین کند؟ آیا بهتر نیست در عین حال که رافت اسلامی را به انگلیسی ها ارمغان می دهیم ، این شیوه را نیز در حوزه مسائل داخلی بکار ببندیم؟ چگونه است از برکات این سال پیش از هر چیز اجنبی برخوردار می شود اما در این مملکت هنوز می توان بازداشت فعالان سیاسی ، اجتماعی و مطبوعاتی، توقیف مطبوعات، محدودیت فعالیت سیاسی و انتخاباتی و... را شاهد بود!

با توجه به این مسئله امیدواریم گزارش بیلان کاری سال وحدت ملی و انسجام اسلامی چنان در پایان سال ارائه شود که دیگر هیچ دانشجویی ستاره دار نشود، هیچ روزنامه ای توقیف نشود، فعالان دانشجویی ، سیاسی ، مطبوعاتی هرچه سریعتر  ـ همچون ملوانان انگلیسی با لباسهای اتو کشیده!! ـ از بند زندان آزاد شده باشند و باقی قضایا...

|+| نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 | موضوع: یادداشت ها |
 خدایا به سلامت دارش

 

     

 

بارون بهاری خودشو تا پشت شیشه می رسونه،‌ کامپیوترمو روشن می کنم، سری به وبلاگم می زنم، چند تا کامنت جدیدو می بینم : امیر لشگری، آرمین نوروزپور و بچه های دیگه مثه آیدا، نادر، علیرضا و...؛ اما در برگیرنده ترین کامنتی که می بینم از آرش سیگارچیه.

سریع بعد از خوندن یادداشتی که گذاشته به وبلاگش سرک می کشم.

 خدای من، چی می بینم، آرش با وضع عجیبی رو تخت بیمارستان خوابیده. اما چیزی که می بینم خواب نیست. پایین لوگو و عکس بسیار قشنگش نوشته:

 

« من روزهای سخت مبارزه ام با بیماری سرطان را در این خانه به تصویر می کشم»

 

آرش سیگارچی کیه؟ تو وبلاگش اینجوری نوشته:

 

«آرش سیگارچی ، ‌روزنامه نگار و نویسنده گیلانی به مدت پنج سال سردبیر روزنامه گیلان امروز بوده است. وی بعد از احضار و بازداشت های پیاپی ، در 27 دیماه 1383 از جلسه دادگاه با قرار 200 میلیون تومانی روانه زندان مرکزی رشت (لاکان) شد. یک ماه بعد شعبه سوم دادگاه انقلاب استان گیلان ، سیگارچی را به اتهاماتی چون همکاری با دولت متخاصم آمریکا ، ‌توهین به امام و رهبری ،‌ فعالیت تبلیغی علیه نظام و نشر اکاذیب مجموعا به 14 سال زندان محکوم کرد. وی پس از دو ماه با تودیع وثیقه از زندان آزاد شد.
در دیماه 1384 ، شعبه اول دادگاه تجدید نظر استان گیلان ، آرش سیگارچی را به دو اتهام توهین و فعالیت تبلیغی به 3 سال زندان محکوم کرد و دستگاه قضایی او را از 6 بهمن برای اجرای حکم به زندان فرستاد.
در 22 بهمن همین سال «اشکان سیگارچی» ،‌ برادر هنرمندش در حالیکه پیگیر وضع حقوقی او بود ، در راه رشت به تهران طی یک سانحه رانندگی ، جان خود را از دست داد.
اینک ، پس از گذشت یکسال از زندانی شدن آرش سیگارچی ، ا‌و به دلیل وجود یک توده بدخیم سرطانی به مرخصی آمده است و وضعیت درمانی اش را پیگیری می
کند.
»

 

با آرش اگرچه تماسی ضمنی داشتم، اما به عنوان یک همکار مطبوعاتی چه در گیلان و چه در قزوین بی خبر از احوالاتش نبودم و جست و گریخته مطالبشو دنبال می کردم. بهترین لحظه ی آشنای ام با اون زمانی بود که با امید برای یک برنامه کاری به رشت رفته بودیم. پیشنهاد «امید» برای سر زدن به روزنامه «گیلان امروز» ما رو به یکی از کوچه پس کوچه های رشت کشوند و در یک خانه قدیمی که بوی کاغذ و همه ی آنچه از یک دفتر نشریه می تونی سراغ بگیری، سردبیری بشاش  با پیراهنی که گره ی کرواتی رو به خودش مزین کرده را می تونستی ببینی، همه ی تصویر آرش رو در ذهنم حک کردم، کسی که خیلی پیشترها دنبالش بودم و منتظر ملاقات حضوری با اون.

چای و کلوچه لاهیجان و چند شماره ی گذشته نشریه همه ی پذیرایی بی آلایش و بی تکلف اون روز بود.

خبر بازداشتش، خبر عجیبی نبود، به هر حال قلم و بیان بی محابایش انتظار اینو می داد که روزی مخالفینش تحمل از کف داده و او را به حبس بکشن.  خبر مرگ بردارش هم، خبر خوبی در اون شرایط نبود. همه و همه به امروز رسیده و کامنت عجیبی که دوباره منو با آرش سیگارچی و روزهای رفته ام در نشریات گیلان گره زده.

آرش امروز بازهم در کنار ماست و من خدایم را هزار بار شکر می کنم که او در صحت و سلامت در ویلای انزلی دوره نقاهتش را سپری می کنه ، و سپاس از او که از این بی خبری سیاه نجاتم داده.

خدایا به سلامت دارش.

سری به ایستاده چو شمع بزنید

|+| نوشته شده توسط رضا در سه شنبه هفتم فروردین 1386 | موضوع: یادداشت ها |
 اشاره های فصل سرد
 

اسفند را پشت سر می نهیم و زمستان را به طعم تلخ سوز خود، روزشمارش را به پایان می رسانیم بی آنکه بدانیم روایت سال فرا رو، ما را به کجا خواهد برد. زمستان همچنان به تکاپوی واپسین، دانه دانه برف را به زمین می سپارد و من می دانم در این شهر هستند آدمهایی که هیچگاه نوروز را به انتظار نمی نشینند، چراکه دیریست دستهای پینه بسته شان به شمارش اسکناس های کهنه عادت نکرده و روزهای بسیار می گذرد که انگشتانشان دیگر طعم رنگی جوهر را برای تایید دریافت حقوقهای ناچیز نمی چشد.

این روزها دیگر هیچ کس به دست نوشته« نسیه داده نمی شود» بقالهای سرکوچه توجهی نمی کند  حتی اگر بارها « حتی شمای» پایانی آن را تکرار کرده باشد؛ این روزها حسابهای پایان سال بسته می شود و مردان مزد بگیر دیروز، چشم ها را از هر نگاه خیره ای می دزدند و رنگ پریده از سویی به سوی دیگر خیابانها می روند و زنان همیشه نگران و دلواپس، واژه ها و کلمات را آن گونه در دهان کودکان می چینند که شرمندگی پدر، در آن سوی دیوارهای تنگ و نمور پهلو گیرد.

آری در این هراس زندگی، دیگر کدام بچه ای از مشق شب ننوشته در بیم ترکه می خوابد؟ دیگر کدام دوشیزه نورسیده بخت، رخت سپید، سرخاب و سرمه به رخ می گیرد؟ دیگر کدام پسر،  همنفس مادر و دوش به دوش پدر بر در بخت می کوبد؟

این درد، درد کهنه و ناعلاج ، همراه دیرپا، همزاد مرا هر روز در درون خود می کشد و این مرگ دوباره ها را  هر روز بر روی شیشه های بخار گرفته با انگشتان اشاره کودکی، تصویر می کند بی آنکه کسی را خطاب بر این واژه های واژگون باشد.

 

|+| نوشته شده توسط رضا در سه شنبه هشتم اسفند 1385 | موضوع: یادداشت ها |
 زنانی که در آن سوی میله ها می ایستند

 

 

 

در طول سالها اخیر بارها و بارها خبر دستگیری و بازدداشت بسیاری از روشنفکران، روزنامه نگاران و دانشجویان را بر روی تلکس خبری خبرگزاریها و مطبوعات دیده ایم. بارها و بارها تلاش های خستگی ناپذیر و کوشش های شبانه روزی همسران این افراد را شاهد بوده ایم. از عمادالدین باقی گرفته تا تقی رحمانی و اکبر گنجی؛ و این بار احمد باطبی، دانشجوی زندانی که طی روزهای گذشته خبرهای زیادی از وخامت روحی و جسمی او و ناپدید شدن همسرش انعکاس یافت این بخشی از اخباری است که از وبلاگ کمپین برای آزادی احمد باطبی گرفته شده است:

« براساس اخبار رسیده، سمیه بینات همسر احمد باطبی ساعت 8 شب گذشته توسط عواملی ناشناس بازداشت شده است. به گفته خانواده بینات، سمیه ساعت 8 دیشب در تماسی با منزل خبر بازداشت خود را داده است، اما پس از آن در ساعت 2 بعد از نیمه شب در تماس دیگری آن را تکذیب کرده و گفته برای ماموریتی 5 روزه عازم مشهد است!"
برادرسمیه بینات میگوید:" به طور قطع اطمینان داریم که وی بازداشت شده است, حتی عده ای نیز بازداشت وی و انتقالش را توسط یک خودروی پژو 405 مشاهده کرده اند"، وی می افزاید:"صحبتهای دیشب خواهرش احتمالا تحت فشار مامورین صورت گرفته است، و هم اکنون هر دو خط تلفن همراه وی خاموش است."
بازداشت احتمالی سمیه بینات در حالی صورت میگیرد که پیش از این نیز وی بارها توسط نیروهای اطلاعات تهدید شده بود که در صورت انجام مصاحبه و پیگیری شرایط همسرش دستگیر خواهد شد.

لازم به ذکر است اشاره کنیم که تا کنون نه وزرات اطلاعات و نه نیروی انتظامی مسئولیت بازداشت ایشان را به عهده نگرفته است .

احمد باطبی در اعتراض به بازداشت همسر خود ، دکتر سمیه بینات دست به اعتصاب خشک و تر زده است . در حالی آقای باطبی دست به اعتصاب غذا میزند که در طی سه روز گذشته دو بار دوچار تشنج عصبی شده و سه ساعت نیز در کما فرو رفته بودند .»

وبلاگ احمد باطبی http://sos-batebi.blogspot.com

|+| نوشته شده توسط رضا در شنبه پنجم اسفند 1385 | موضوع: یادداشت ها |
 گستره يك فرياد تا كجاست؟

 

 

هرگاه مي خواهم پردازشگر نقشي از زن در ذهن خود باشم, , همه ي تصويرها در يك روايت تاريخي مردم شناسانه جاي مي گيرد؛

 زنان جنوب, گو اينكه دوباره ظرفها و بشكه هاي خالي را به دوش مي گيرند تا ته مانده هاي سرازير شده ي نفت را كاسه كاسه لبريز كرده و بر گرده هاي هميشه زخم خورده ي خود كشند تا رزق خانواده و جور مردان هميشه در آن سوي خليج جا مانده را به دوش كشند.

زنان بلوچ, گو اينكه در غبار هميشگي صحرا و طوفان شن جستجوگر قطره قطره آب و كودكاني كه هميشه در پشت مادران آب زجه مي كنند.

 زنان ايلات و عشاير و دستاني كه هميشه بوي پستانهاي گوسفند در آن پيچيده و مشكهاي هميشه لغزان, شير را به اين سوي و آن سو مي كشند.

 زنان شمال! گو اينكه هميشه دستانشان بوي برنج , نارنج و چاي مي دهد و خميده در شاليزارها با گهوارهاي طناب پيچ در درختان صف شده و هزاران راز نگفته از همه ي آنچه تاكنون گذشته است.

آري زنانِ در تارپود هميشگي صبر, زنان فقر, زنان به امروز رسيده با كوله بار مشقت, دردي از نهاد انسانيت براي رهايي از همه ي مصيبتهاي تاريخي, كه تنها برگونه هايش چين و چروكي به عمق هزاره هزاره فغان, هزاره هزاره غم  جا گرفته است و اين روايتي است كه نسل امروز فرياد مي كند و من مي دانم منتهايي نمي توان براي آن جست, جز آنكه با او زمزمه كنم « ما نيز خواستار رفع هرگونه تبعيض عليه زنان هستيم».

اما نمي دانم پژواك اين صدا تا كجا خود را خواهد رساند, تا جايي كه حقارت تاريخي يك طبقه انساني را به تصوير كشد يا سركشي جنسي بر جنس ديگر را فروكش كند؟؟ به راستي گستره ي اين خواسته تا كجا خود را مي كشاند, تا احقاق همه ي حقوق تضييع شده يا فراتر از قوانين بشري, آنگونه كه حس برابري طلبي به خشم جنسي و حس برتري جويي بدل شود؟! و اين نمي دانم تا كجا خود را مي كشاند و من نيز با او فرياد مي زنم بي آنكه بدانم فرياد زمخت مردانه ام آيا حق او را مي ستاند يا يادآور فريادهاي پرخاشگرانه ي مردانه براي او خواهد بود.

اينها و خيلي چيزهاي ديگر مر مي آزارد, از دختركاني كه هنوز  در بازار تجارت خليج حراج مي شوند! از دختركاني كه در زير پوست شهر تباه مي شوند!

از زناني كه هنوز تازيانه ي مردان در غبار دود و اعتياد را تحمل مي كنند و هر روز بر خيل آنان افزون مي شود و خوب مي دانم افيون امروز درد شلاق را كوتاه اما درد بزرگ زيستن در چنين منجلابي را طولاني كرده است.

من هنوز زنان رختشوي را مي بينم كه به اين خانه و آن خانه پي روزي سرك مي كشند و هر روز خسته از تلاشي طاقت فرسا در انتهاي ترين نقطه اتوبوس! ايستاده يا نشسته, از بالاترين نقطه شهر به پايين ترين بخش زندگي شهري مي رسند و در كوچه پس كوچه هايي كه بوي گنديده جوي آب, تعفن را در بيني مي پيچاند, خود را گم مي كنند.

و اين و خيلي چيزهاي ديگر صداي اعتراض مردانه ام را در كنار فريادهاي آنان قرار مي دهد.

|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه دوم اسفند 1385 | موضوع: یادداشت ها |
 توسعه یعنی صنعت، صنعت یعنی توسعه!!

 ( "علي‌اصغر حمزه‌اي" در نشست مطبوعاتي ترسيم چشم‌انداز 20 ساله‌ استان قزوين گفت: پايتخت خوشنويسي و گردشگري بودن استان هيچ ارزشي براي زندگي مردم ندارد.

معاون برنامه‌ريزي و اداري و مالي استاندار قزوين سينما، رسانه‌ها، اينترنت، تئاتر و غيره را فرهنگ مدرن تعريف كرد و افزود: وجود چهار بناي تاريخي و ساختمان در قزوين، فرهنگ نيست، بلكه فرهنگ بايد در زندگي عيني مردم جاري باشد. )

(ایسنا ـ 1385/11/27)

این بخشی از گفته های یک مدیر ارشد استان در خصوص چشم انداز توسعه استان قزوین می باشد. به نظر می رسد با این گفته، می بایست آستین ها را بالا زد و هرچه زودتر با تهیه یک لودر و یا غلتک ـ که البته می توان از شهرداری نیز به عاریه گرفت ـ کلیه ی بناهای تاریخی، موزه ها به ویژه با تاکید به گفته ایشان موزه خوشنویسی(کاخ چهلستون) را تسطیح!! و در یک اقدام توسعه نگرانه تبدیل به کارخانه های تولیدی مدرن با اتکاء به فنآوری و تکنولوژی کرد، به هرحال آنچه مشخص است آنچه برای نقش استان قزوين در آمايش ملي ترسیم شده است  محوریت را صنعت به عهده دارد و الباقی را باید یه جوری سرنگون کرد!!

با همین نگاه است در مجاورت خانه تاریخی بهشتی تیرآهنها قد علم می کنند و کسی لب از لب باز نمی گشاید، با همین نگاه است در محدوده درب کوشک در جلوی دیدگان مسوولان میراث فرهنگی گودبرداری برج تجارت صورت می گیرد، با همین نگاه است که دیگر ضرورتی به  پایتخت خوشنویسی بودن احساس نمی شود.

گو اینکه در قزوین همه ی چشم ها بسته و همه چیز مستتر و مخفی ست. کجایند این تشکلهایی غیردولتی استان قزوین که من بارها و بارها تردد آنان را در خانه تشکلها و یا سازمان ملی جوانان شاهد بودم و امروز واقعیت های این چنینی از چشم اینان دور می ماند و بی آنکه بازخورد عملکرد آنان را جامعه احساس کند و نقش تاثیرگذارشان در انعکاس انتظارات، مطالبات و توقعات جامعه، نقشی ملموس تر و کاربردی تر به خود گیرد، همه چیز حتی ساختارها و اهرم های مدنی کارکرد و حساسیت های ویژه خود را از دست می دهد و این چنین می شود که می بینیم.

دوستی در پاسخ به یادداشتی که در خصوص پاسارگاد داشتم، اشاره ای داشت به روند تخریب بناها و مجموعه های تاریخی استان قزوین و شیوع این آفت در تمامی نقاط ایران، به حق این یادآوری درست و نکته سنجانه به نظر می رسد اما به راستی چه کسی وظیفه حساس کردن جامعه را نسبت به چنین مصیبت های به عهده دارد، رسانه ها؟ NGOها؟ متولیان امور؟ یا دیگر اقشار و گروهها.

|+| نوشته شده توسط رضا در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 | موضوع: یادداشت ها |
 روایت تلخ محدویت رسانه های مجازی

 

 

یکی از مسوولان بلند پایه دولت مهرورزی اعلام کرد به زودی شواری نظارت بر فعالیت خبرگزاری ها و پایگاه های اطلاع رسانی تشکیل و عملکرد این دسته از رسانه ها، تحت کنترل درخواهد آمد.

آنچه به نظر می رسد امروزه کشورهای توسعه یافته در تلاشند از تمامی ابزارها و امکانات موجود در جهت ارتباط تنگاتنگ با جهان پیرامون  استفاده نمایند. در این دنیای پرتکاپو و به تعبیری عصر انفجار اطلاعات که رسانه ها چرخه ی آزاد اطلاعات را به عهده دارند و نقش تعیین کننده ای در مناسبات سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی ایفاء می کنند، فراهم کردن شرایط محدود کننده آن هم از سوی متولیان امر چه تعبیری را در ذهن تداعی می کند. آیا این منافات اساسی با اصل 24 قانون اساسی که تصریح دارد «نشريات و مطبوعات در بيان مطالب آزادند، مگر آن‌كه مخل به مباني اسلام يا حقوق عمومي باشند. » نخواهد داشت ضمن آنکه «تفصيل»  مخل بودن به «مبانی اسلام و حقوق عمومی» را در همین اصل  « قانون» معين مي‌كند نه مرجع دیگری و اگر کمی دقت شود همین قانون تاکید بر رسانه مکتوب دارد نه رسانه های مجازی و الکترونیک.

احمد شاملو در خصوص محدویت های این چنینی می گوید:

« برخورد آزادانه ی افکار و عقاید در محیطی به دور از تعصب، تنها طریقی ست که می تواند جامعه را به انتخاب صحیح و منطقی راه خویش هدایت کند؛ و سانسور در جهت سلب این چنین امکانی ست که عمل می کند. لیکن چون از مواجهه آشکار و رودر روی با این فکر و یا آن عقیده ی اجتماعی مانع می شود، این افکار و عقاید به ناچار از مسیرهای زیر زمینی و به شکل کالای قاچاق به توده های مردم برسد. و از آن جا که امکان برخورد انتقادی و تعاطی روشنگرانه برای این افکار وجود ندارد، چه بسا که به هیات آیه های مقدس غیر قابل تعبیر و تفسیر و بسته بندی شده در لفافه هایی از تعصب جاهلانه در می آید.» *

با تاکید به این گفته، نمی توان اخبار و دیدگاه ها را به صرف آنکه خود نمی پسندیم و یا نقد از قدرت را در پی می آورد، محدود و یا در چارچوب قرار دهیم. به نظر می رسد دولت عدالت محور و مهرورز که امروز زبان قلم مطبوعه را در شرایط خودسانسوری می بیند، مسیر را تغییر داده و دنیای مجازی رسانه را نشانه رفته تا با محدود سازی خبرگزاری ها، وبلاگها، پایگاه های خبررسانی و... این ابزار مهم راتباطی را نیز ناکارآمد نماید.

« یک دیوار، اگر دری در آن تعبیه نشده باشد، فقط و فقط یک مانع است وبس. اما هیچ چیز به قدر دری که قفل سنگینی برخود آویخته باشد، به موجودیت خود خیانت نکرده است.»*

 

*دیانوش، ایلیا، « لالایی با شیپور (گزین گویه ها و ناگفته های احمد شاملو)»، تهران: مروارید1385.

|+| نوشته شده توسط رضا در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 | موضوع: یادداشت ها |
 فراتر از یک درد با صنعت برتر

 

 

 

سوله های بزرگ یکی پس از دیگری در حاشیه اتوبان قد علم می کنند، شهرک های صنعتی در کنار محورهای ارتباطی احداث می شوند و در آن سوی گاردریل های اتوبان کارخانه های بزرگی را می بینی به قطار در کنار یکدیگر قرار گرفته اند.

روزی مسوولی در استان گفت: قزوین به سمت صنعت هایتک و به تعبیر دیگر صنعت برتر در حرکت است و به منظور تحقق این هدف، از تمامی سرمایه گذارانی که وارد استان می شوند، استقبال خواهیم کرد. تصویب پی در پی طرح های سرمایه گذاری در «ستاد تشویق و حمایت از سرمایه گذاری استان» سرانجام کار را به جایی رساند سازمان مسکن و شهرسازی نسبت به صدور مجوزهای بی رویه این ستاد با توجه به طرح های استراتژیک تدوین شده، اعتراض خود را اعلام  کرد و البته این موضوع واکنش شدید مدیریت ارشد استان را برانگیخت و مدتی به اصطکاک دو مجموعه و انعکاس آن در جراید استان منجر شد.

اگرچه توسعه صنعت و  روند مدرانیزاسیون این بخش، امری مثبت و ارزشمند تلقی می شود، اما لازمه ی رشد صنعت در استان، توسعه متوازن در همه ی بخش ها خواهد بود. قزوین، استانی است که که در دو بخش کشاورزی و تجاری و بازرگانی نیز از گذشته تا کنون دارای جایگاه بوده، ضمن آنکه به لحاظ قدمت تاریخی و ویژگی های اقلیمی و جغرافیایی از موقعیت ممتاز در گردشگری برخوردار است.

در بخش کشاورزی آنچه مشخص است در حال حاضر کمربند سبز باغ های سنتی رو به نابودی بوده و سمینارها، جلسات و کمیته های راهبردی تشکیل شده بدین منظور تاکنون راهگشا نبوده و همچنان روند انقراض این میراث طبیعی ادامه دارد. در زمینه سایر محصولات نیز وضع به همین منوال بوده و در آینده نه چندان دور ، توان رقابتی در بازار محصولات کشاورزی از قزوین گرفته می شود.

به روایت تاریخ و کاروانسراهای به جا مانده از گذشته، قزوین از مراکز تجاری و بازرگانی بسیار تعیین کننده بوده و بسیاری از کاروانهای بزرگ بازرگانی در قزوین بارانداز می کردند و توزیع کالا و خواربار از این نقطه به اقصی نقاط کشور صورت می گرفته است. متاسفانه به دلیل بی توجهی به این موقعیت، قزوین از نقطه ثقل معاملات و مبادلات برترخارج شده و از جایگاه ترانزیتی محورهای ارتباطی خود دور افتاده است.

در زمینه گردشگری نیز وضع به همین منوال است؛ در قزوین به هرکجا گذری صورت گیرد، یک المان و یک شاخص از دوره های مختلف تاریخی را می توان یافت کرد، مساجد، بازارها، آب انبارها، قلعه ها و دیگر مجموعه ها و سایت های تاریخی استان، و به  استناد گزارش رسمی سازمان میراث فرهنگی، بیش از 1200 اثر ثبت شده تاریخی همه و همه گویای قدمت و پیشینه ی درخشان این استان به شمار می آید. علاوه بر آن تنوع آب و هوایی و ویژگی های اقلیمی، گردشگری طبیعت (اکوتوریسم) را نیز در خود جای داده است. اما آنچه محصول این شرایط است، عبوری بودن قزوین و بی بهره ماندن از درآمدهای صنعت توریسم است که در دنیا بیشترین سهم را به خود اختصاص داده است.

به راستی چه چیز باعث گشته تا گلایه های منتقدان نسبت به روند توسعه نامتوازن و غیر کارشناسی صنعت که در خود پی آمدهای سوء زیست محیطی، اجتماعی و فرهنگی بسیار را نهفته دارد، مورد توجه مسولان و مدیران ارشد استان قرار نگیرد. این اولویت برنامه ریزی در حالی به عنوان استراتژی توسعه تعیین شده است که هنوز بحران کارخانجات و شرکت های تولیدی و موضوع لاینحلی به نام مشکل حقوق و دستمزد کارگران از کار بازمانده در استان وجود دارد و هنوز که هنوز وعده ی سه ماهه حل مشکل کارگری از سوی رییس جمهور در سفر استانی و استاندار به سر نیامده است!! کارگران در سرمای زمستان در حالی مقابل استانداری و دیگر نهادها در استان و تهران تجمع می کنند که برنامه ریزان و تئوریسین ها اقتصادی، طرح صنعت هایتک را مرور می کنند.

رییس جمهور وعده ی افشای مافیای اقتصادی را می دهد و مدیران استان او نیز بحرانهای به وجود در سر راه پوشینه بافت، نازنخ، فرنخ و... را وابسته به جریانهای پشت پرده می دانند. نمی دانم آیا این فرافکنی های را پایانی خواهد بود یا خیر؟

|+| نوشته شده توسط رضا در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 | موضوع: یادداشت ها |
 باور نمی کند دل من مرگ خویش را

باور نمی کند دل من مرگ خویش را
 
نه نه من این یقین را باور نمی کنم
 
تا همدم من است نفسهای زندگی
 
من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم
آخر چگونه گل، خس و خاشاک می شود ؟
 
آخر چگونه این همه رویای نو نهال
 
نگشوده گل هنوز
 
ننشسته در بهار
 
می پژمرد به جان من و خاک می شود ؟

                    

11 سال پیش در چنین روزی کابوس مرگ به باور نشست؛ کسی که یکدم از امید گفت و زندگی و چنان سرود که امروز شعله های آتش سروده هایش «از هر کران پیداست» و خودنمایی می کند. حس کردن، به واقعیت رسیدن و حیات بخشیدن به واژه و کلام، آنگونه به بار اشعار او در هم می پیچید که گو اینکه تصویرگر هویت زمان خود است.

روایت پردازی از سیاوش کسرایی، شاعری که با منظومه « آرش کمانگیر » ذهن دیروز را تابه امروز پیوند داده و خاطرات زیادی را برای نسل گذشته به یادگار نهاده است، بی تردید سخت و از توان این قلم خارج است. او درسال ۱۳۰۵ در اصفهان زاده شد و در دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران تحصیلات عالیه را سپری کرد.

کسرایی اگرچه  فعالیت‌های ادبی و سرودن شعر را در زندگی برگزید ، اما این ذوق درونی و فطری را با گرایشات فکری اش در هم آمیخت و در ردیف شاعران سیاسی ـ اجتماعی زمان خود قرار گرفت. نزدیکی به حزب توده ایران زمنیه های چپ گرایی را در او تقویت کرد و سالها بعد جلای وطن اختیار کرد.

وی دوازده سال پایانی زندگی اش را ابتدا در کابل و سپس در مسکو بسر برد و در سال ۱۳۷۴ به دلیل بیماری قلبی در وین، پایتخت اتریش زندگی را بدرود گفت.

در میان اشعار وی منظومه آرش کمانگیر از لحاظ اجتماعی و به سبک حماسه سرایی و شعر غزل برای درخت از لحاظ سبک و محتوا درخشش خاصی دارد .

... زندگی زیباست
 
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
 
ورنه خاموش است ، خاموشی گناه ماست
پیر مرد آرام و با لبخند
کنده ای در کوره افسرده جان افکند
 
چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد
 
زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
 
جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روییده آزاده
بی دریغ افکنده روی کوهها دامن
 
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمه ها در سایبان های تو جوشنده
 
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز
 
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز...


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 | موضوع: یادداشت ها |
 انقلاب یادآور کدام خاطرات است؟

بهمن که می رسه، حال و هوای جامعه هم عوض میشه، از 12 بهمن رادیو و تلویزیون شروع می کنن به پخش سرود و برنامه های ویژه ی انقلاب، فضای ایجاد شده ی صدا و سیما هم بی تاثیر نیست، تو جمعی اگه نشسته باشی تلویزیونم روشن باشه، یه کم که از انقلاب برنامه پخش بشه،  گپ های سیاسی نا خودآگاه شروع میشه.

دیروز دوستی می گفت: بالاخره ما نفهمیدیم تو خط مقدم انقلاب چه جریاناتی قرار داشتند: چپی ها؟ مذهبی ها؟ توده ایها؟ ملی گراها؟ ...

اون که سنش بالاتر بود گفت: خیانت کردن! خدا رحمتش کنه! مگه این کشورهای حاشیه خلیج فارس جرات نطق کشیدن داشت، آقا ژاندارم منطقه بود‍یم»

گفتم: «تو این کشور، تو یه برهه ای ملت تصمیم گرفتند در مقابل استبداد قد علم کنند و اینکارو کردند، مشروطه شکل گرفت، تو همون زمان کم هزینه ای بابت این موضوع پرداخت نشد. حتی بعد از پیروز انقلاب مشروطه هم لحظه ای استبداد آرام ننشست و دیدیدم چه جوری از دل مشروطه، استبداد صغیر و مدتی بعد استبداد رضاخانی قد علم کرد. تازه اون چیزی که دیکتاتوری پهلوی اول را به زیر کشید، عوامل و حوادث جنگ جهانی دوم بود. خبط رضاخان در نزدیکی به آلمانها و پیروزی متفقین همه چیز رو به نفع سقوط دیکتاتور فراهم کرد. از اینجای قضیه حاکمیت پهلوی دوم تلاش می کرد همسان با جامعه جهانی به نوعی به رفورم مطابق باب میل خودش دست بزنه، اما سرانجام تا همین اندازه هم تاب نیاورد و دولت ملی مصدق را با کودتای 28 مرداد از صحنه ی بازی سیاسی حذف کرد و آنگونه پیش برد که از همه ی احزاب شکل گرفته شده در آن زمان، تنها یک حزب به صورت رسمی پذیرفته شد. شاه در اوج غرور و قدرت گفت یا همه عضو حزب رستاخیز می شوند یا چمدانها بسته به سلامت!

هرچه از نسل پیش از انقلاب فاصله می گیریم، به نظر می رسه بسیاری از افراد وقایع دوران این رژیم را فراموش می کنن. نه کسی از مصدق ، خسرو روزبه ، خسرو گلسروخی یادی می کنه نه از نواب صفوی ، طالقانی ، رضایی ها و دیگر افراد و جریانات.

کمی اگر به حافظه خودمان فشار بیاریم یا حداقل مروری به کتب تاریخی معاصر داشته باشیم، می بینیم چطوری طیف ها و جریان های فکری منتقد حاکمیت پهلوی از سوی بیدادگاه نظامی یا مطرود و منزوی و یا به جوخه های اعدام سپرده شدند. به این کاری ندارم که مصدق ملی گرا بود، خسرو روزبه توده ای بود، نواب صفوی یک مذهبی دو آتیشه! فقط به این فکر می کنم صدایی جز صدای پای دیکتاتوری در جامعه ی ایران به هیچ عنوان شنیده نمی شد. ضمن اینکه چکمه ها و پوتین های دیکتاتوری هم از طرف دول خارجی تامین می شد و به نحو شایسته در غارت منابع و ذخایر غنی کشور هم اهتمام داشتند!!»

گفت: « اینا که گفتی درست، اما چرا با همه ی شوقی که برای آزادیخواهی و دموکراسی خواهی وجود داشت، بعد از پیروزی انقلاب جریانها و احزاب یکی یکی از صحنه خارج شدند؟»

گفتم: « چون خاصیت هر انقلابی همینه، انقلاب توفنده و سیل آسا حرکت می کنه و همه چیزو با خودش می بره، علیرغم اینکه بزرگانی چون بازرگان در تلاش بودند عطش انقلاب را با عقلانیت توامان کنند اما نشد که نشد، رادیکالیسم در اوج بود و جریانها شکل گرفته در انقلاب میل به جوش و خروش داشتند، این میل شکلی فوارنی داشت مهاری نیز برآن نبود، نهایتاً جریانی پیروز شد که توانست با ذائقه توده ی مردم خود را همسان و همراه کنه. این ذائقه ریشه در تفکر سنتی مردم ایران داشت، جریانهای سیاسی از حزب توده گرفته تا چریک های فدایی خلق این ذائقه را نشناختند چراکه تفکر مارکسیستی سنخیتی نه به لحاظ ساختاری و نه به لحاظ مبنایی با جامعه ی ایران داشت برخی گروه های مذهبی مثل سازمان مجاهدین هم زیک زاک حرکت می کردند و نهایتاً از دل  اون جریان التقاطی بوجود آمد و ناچار به حذف همدیگر شدند. این بود که همه ی طیف های سیاسی زیر یک چتر جمع نشدند و دامنه ی اختلافات در اثر میل به تسلط قدرت، بیشتر و بیشتر شد و به آنجایی ختم شد که همه ی انقلاب ها دچار آن می شوند.»

خیلی دوست داشتم این گفتگو ادامه پیدا می کرد و نظرات دیگری هم می گرفتم، اما مجالی نبود از بین جمع خارج شدم و فرصت ادامه این بحث رو به زمان دیگری موکول کردم.

 

|+| نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 | موضوع: یادداشت ها |
 پاسارگاد را همه با هم فریاد می زنیم
دشت پاسارگاد اگرچه کیلومترها با قزوین فاصله دارد ، اما وقوع یک اتفاق جبران ناپذیر در این دشت ارزشمند تاریخی و باستانی در آینده نزدیک، حدود زمان و فاصله مکانی را از یاد برده و ذهن را به آنچه در شرف وقوع است، معطوف می دارد.
مدتی است خبر آبگیری سد « سیوند» به عنوان یک برنامه عملیاتی از سوی دولت، محافل خبری و مجموعه های فرهنگی را با این پرسش مواجه ساخته است که به راستی احداث این سد در دشت پاسارگاد تا چه اندازه مباحث کارشناسی حوزه میراث فرهنگی را مورد نظر قرار داده است؟
دغدغه به زیر آب رفتن بخش زیادی از این دشت باستانی که در دل خود رازهای نگفته بسیاری را نهفته دارد و آسیبی که آرامگاه کوروش کبیر بنیانگذار مقتدرترین حکومت ایرانی در عهد باستان از این پروژه خواهد دید، نه تنها خطای فاحش طراحان آن را با برانگیختن احساسات ملی و میهنی مردم این سرزمین در تاریخ ثبت خواهد کرد، بلکه بخش زیادی از تاریخ این سرزمین را نابود و به زیر آب خواهد برد.
به اعتقاد بسیاری از کارشناسان باستان شناسی، دشت پاسارگاد یکی از پر رمز و راز ترین دشت های ایران می باشد. چنانکه گمانه زنی های این دشت نشان می دهد، محتمل است شهر های مدفون شده و قبرستان های قدیمی متعلق به 7000 هزار ساله پیش در دل این دشت وجود داشته باشد.
چنان که بر می آید اجرای پروژه سد « سیوند» نه تنها بخشی از آرامگاه کوروش را به مرور دچار آسیب خواهد کرد، بلکه محوطه های مکشوف نشده دشت پاسارگاد را به زیر آب خواهد برد. همچنین برخی از کارشناسان محیط زیست در خصوص آبگیری این سد اعتقاد دارند، آب ذخیره شده این سد حتی طی گذر زمان برای کشاورزی نیز فاقد ارزش حواهد شد، چراکه نمکی بودن شن زارهای دشت، آب ذخیر شده را شور خواهد کرد و عملاً بهره برداری در بخش کشاورزی را در دراز مدت منتفی خواهد ساخت.
نمی دانم پس از اتمام این پروژه منابع خبری دولتی چه تیزر تبلیغاتی را برای افتتاح این پروژه بر می گزینند:
بزودی سد سیوند، بزرگترین پروژی ملی افتتاح خواهد شد یا...
|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 | موضوع: یادداشت ها |
 چرا یک کلمه
«یک کلمه» عبارتی است تاریخی و برگرفته از رساله ای به همین عنوان از« میرزا یوسف خان مستشار الدوله». تلاش وی برای نگارش این رساله همانا حرکت به سوی دیدگاههای مترقیانه بود که در «یک کلمه» آنهم « قانون» خلاصه می شد. مناسبات مستشارالدوله با بسیاری از روشنفکران زمان خود از جمله میرزا فتحعلی آخوندزاده که در فرامرزهای ایران گامهای نخست به سوی مشروطیت را پایه ریزی می کردند، باعث شد تا اندیشه های نوین جهانی را مورد توجه قرار داده و با ادبیات روز جامعه ی ایران تطبیق دهد...
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط رضا در شنبه هفتم بهمن 1385 | موضوع: یادداشت ها |
 ما سرخوشان مست دل از دست داده ایم...
متاسفانه در کشورهای توسعه نیافته و یا در حال توسعه به دلیل فقدان احزاب کارآمد و شکل نیافتن تشکلهای مردمی، بار سنگین تمامی فعالیت های جامعه مدنی را مطبوعات به دوش می کشند و همین مسئله تاکنون هزینه گزافی را در عرصه رسانه به بار آورده است، متاسفانه نشریه نامه نیز قربانی چنین خلائی شد...
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط رضا در سه شنبه سوم بهمن 1385 | موضوع: یادداشت ها |
 یک کلمه حرف صادقانه. یه عالمه حرف مفت
بعد از چند روزی وقفه برای به روز کردن وبلاگم و گلایه های دوستان از این بابت، امروز مجالی پیدا شد و در همهمه ی گرفتاریهای روزانه، مطلبی را برای اظهار وجود مجدد به تحریر در آوردم:

دیروز که به طور اتفاقی با یک بنده خدای هم کلام شده بودم نمی دونم موضوع از کجا شروع شد که ناخودآگاه به مباحث سیاسی، اون هم به عصر پهلوی رسیدیم(ضمناً یادتون باشه شاه دیروز فرار کرد البته نه دیروز دیروز، دیروز سال 57 میگم)، محور صحبت این بود که چرا دوره رژیم پهلوی همیشه مورد نقد سیاسیون قرار می گیره ....


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 | موضوع: یادداشت ها |
 اصلاح طلب بودن ، اصلاحی اندیشیدن و اصلاح طلبی عمل کردن

یادداشت عمو رحیم با عنوان«گزارش یک درد» نقدی بر حضور جریان اصلاحات در انتخابات شوراها داشت بی مناسبت ندیدم تا براساس وعده ی که به او داده بودم، مطلبی در حاشیه ی آن بنویسم:

-     عمو رحیم در تمامی یادداشت خود تلاش کرده است به نوعی محوریت تلاشهای صورت گرفته را به شخص یا اشخاص منتهی کند، به راستی داعیه ی اصلاح طلبی داشتن و تفکر دموکراسی خواهی را دنبال کردن چقدر می تواند این موضوع را از تناقض دیدگاهی خارج کند....

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط رضا در سه شنبه نوزدهم دی 1385 | موضوع: یادداشت ها |
 قصه ی ناتمام داد و بیداد...
هفته پیش کتاب داد و بیداد ویدا حاجبی تبریزی رو مطالعه کردم، به نظر می رسه اون چیزی رو که در مورد این کتاب می شد به تحلیل نشست، فرو ریختن و همه کارهای که شده و هزار راه رفته و فرسنگها راه مانده در این مسیر پر پیچ و خم، که یک سویش حق برخورداری از حقوق اولیه است و سوی دیگرش رسیدن به آرمانهای تاریخی این ملت.
روایت داد و بیداد، روایت تلخ و تاسف بار زنانی است که با توسل به مشی مسلحانه و دیدگاه چپ عموماً « از زندانی بزرگ به زندانی کوچک تر» (فریده لاشایی)گرفتار شده بودند؛ تلاش خستگی ناپذیر توام با عشق و خدمت به «خلق زحمتکش ایران» بزرگترین آرمان همه ی این افراد بود چنانکه که در طول سالهای 50 تا 57 گروهی یا جان خود را در این راه ارزانی داشتند و یا بعضاً با تحمل سالها رندان و شکنجه های شبانه روزی دستگاه ساواک، هزینه های بسیار زیادی را به گزاف متحمل شدند.
روایت داد و بیداد اگرچه فریاد و فغان جریان روشنفکری را در حوزه زنان به تصویر می کشد اما محصول تمامی تلاش های صورت گرفته به آنجایی می رسد که جز خاطرات و خطرات چیزی برای این جریان باقی نمی ماند و لاجرم این تراژدی سوزناک آنگونه به پایان می رسد که انتظار نمی رود.
|+| نوشته شده توسط رضا در سه شنبه دوازدهم دی 1385 | موضوع: یادداشت ها |
 
 
بالا