تبليغاتX
یک دنیا حرف
یادداشتهای شخصی و مطالب روزانه
 خاطرات رفته . روزها رسیده
 

روزنامه ها یکی یکی روی پیشخوان روزنامه فروشی قرار می گیرند، اعتماد ملی، اعتماد، مردم سالاری، شرق ، هم میهن و آن سوتر نشریات محلی پهلو می گیرند و دوباره حس می کنم بهاری دیگر از صدای رسانه مکتوب در حال شکفتن است. خوشحال می شوم و یادم می آید روزهای زیادی در ظهرهای گرم و سرد فصول، در پشت دکه ی روزنامه فروشی شهرمان در صف های همیشه طویل منتظر می ماندم، تا روزنامه ها از راه برسد و من در ازاء یک بغل روزنامه، همه بضاعت توجیبی دانشگاهم را با همه ی روزنامه های دست چین شده، معاوضه کنم.

در مرگ زود رس جامعه دق کردم و در رسیدن توس، نشاط ، عصر آزادگان، صبح امروز، خرداد، مشارکت، نوروز، بهار... عمری در فراز و نشیب شادی و تلخکامی روزگار را به سر رساندم و چه سخت طی شد روزهای رفته تا به امروز.

 خوب می دانم زبان قلم امروز کوتاه تر از گذشته شده، اما کفایت می کنم به زمانه که جز این تقدیری برایش متصور نیست.

انتشار دوباره شرق و هم میهن مبارک باد.

 

|+| نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 | موضوع: یادداشت ها |
 برشی کوتاه ترانه از «مرغ سحر»

در مجله بخارا یادداشتی از ترانه ی  همیشه ماندگار مرغ سحر به چاپ رسیده بود که بد ندیدم همه ی دوستانی که به نوعی خاطراتی با این ترانه دارند، مروری بر این یادداشت داشته باشند، مطلب ذیل عیناً از این مجله اخذ شده است:

 

ترانه ى مرغ سحر

دكتر ناصرالدين پروين

 

به زودى، ترانه ى مرغ سَحر، به هشتاد سالگى خواهد رسيد و آن گاه نيز چون ديروز و امروز، سِحرِ مرغ سَحر ما را به همدلى و همآوازى وا خواهد داشت. ناله ى اين مرغ بهارى را بهار خراسانى در يك خزان سياسى شنيد.

ناله يى كه گويى از پگاهى دوردست آغاز شده و همه ى شامهاى پرادبار را تا روزگار ما در نورديده است.

كدام شام تاريك؟

          خاطره هاى شاعر و ترانه سراى نامدار، اسماعيل نواب صفا را مى خواندم. ديدم اشاره يى به آن خزان سياسى كرده و ناله ى بلبل هزار آواى سحر خيز ملك الشعرا را مربوط به «حوادث دوران محمدعلى شاه و بستن مجلس شوراى ملى و بلاتكليفى مملكت در لحظاتى بسيار حساس» انگاشته است. وى، با اشاره به روايتى از زبان موسى نى داود، مى افزايد «در غير اين صورت، رضا شاه پس از شنيدن اين شعر و آهنگ، مجريان آن را مورد محبت قرار نمى داد»([1][1]). گويى نويسنده ى ساده دل كه خود در دوره ى خودكامگى رضاشاهى زيسته، از كارهاى او ناآگاه بوده، محبت او را به بازماندگان خودكامگى محمدعلى شاهى و تعيين مقررى براى سالارالدوله برادر خونريز و آزادى ستيزش را نمى دانسته است. وانگهى، از زبان يكى از دو برادر سازنده ى آهنگ مرغ سحر، مى گويد: «در واقع ترانه ايست كه استاد بهار براى مخالفت با رضاشاه سروده است»([2][2]) و اين سخن با آن سخن متضاد است.

          درباره ى زمان سرودن اين ترانه، به همين بسنده مى كنم كه بهار، سخنها به نثر و نظم درباره ى دوره ى مشروطه خواهى گفته و از سروده هاى آزاديخواهانه ى خود ياد كرده است. در آنها، هيچ اشاره يى به ترانه ى مرغ سحر كه بى درنگ پس از اجرايش در دلها نشست، ديده نمى شود. وانگهى، چنان كه خواهيم ديد، در سال 1306 كه اين ترانه اجرا شد، نام سراينده اش را پنهان داشتند. كسانى هم سرايش آن را به دوره ى زندان يا پس از زندان و تبعيد بهار منسوب داشته اند كه بكلى نادرست است و در آن هنگام، شاعر ـ اگر چه مغضوب دستگاه بود ـ هنوز نمايندگى مجلس را بر عهده داشت.

نخستين اجراى ترانه ى مرغ سحر

          نخستين خواننده ى ترانه ى مرغ سحر به احتمال قوى خانم ايران الدوله در باغ سهم الدوله بود كه شرحش را خواهم داد. سپس تر، چنان كه آقاى دكتر سپنتا نيز نوشته اند([3][3])، اين ترانه را ملوك ضرابى خواند و به صورت صفحه روانه ى بازار ساخت، اما كسانى به نادرست آن را به قمرالملوك وزيرى منسوب مى كنند و محل اجراى نخست را گراند هتل مى نويسند. شگفت آن كه در چاپهاى چند گانه ى ناقص ديوان شاعر بزرگ ما نيز، اين اشتباه راه يافته است. بديهى ست كه به سال 1306، مانعى در مورد اعلام نام قمرالملوك به عنوان خواننده ى ترانه يى در جشن يك روزنامه ى طرفدار رضا شاه، وجود نداشت.

          من نديده ام در جايى به نخستين اجراى اين ترانه اشاره شده باشد و چنان كه گفتيم، براى كسانى درباره ى زمان سرايش آن نيز ابهامهايى وجود دارد. از اين رو، مناسب مى بينم شرحى در اين زمينه بدهم: در هفتم تير 1306، روزنامه ى طنزآميز ناهيد جشنى به مناسبت آغاز هفتمين سال انتشار خود بر پا كرد و «تصنيف در ماهور» به عنوان «اثر طبع يكى از اساتيد سخن» در آن جشن اجرا شد و متنش را پيوست اولين شماره ى سال هفتم كردند. محل اجرا هم «باغ آقاى سهم الدوله» بود([4][4]). اين تصنيف، بعدها «مرغ سحر» يا «ناله مرغ سحر» نام گرفت و سراينده ى استادش نيز شناسايى شد. متن جدا چاپ شده ى تصنيف را ضميمه اين يادداشت كرده ام.

چرا روزنامه ى ناهيد؟

          هفتگى ناهيد (با وقفه هايى، 22 فروردين 1300 ـ 30 اردى بهشت 1312) ارگان طنزآميز هواداران سردار سپه بود و به دست ميرزا ابراهيم ناهيد و يارى قلمى عارف قزوينى در مى آمد.

          ناهيد، دشمنان بسيارى براى خود فراهم آورد كه اغلب، مخالفان خودكامگى سردار سپه يا كسانى بودند كه اين روزنامه به آنها پرخاش كرده يا ناسزا گفته بود. يكى از آنها، ملك الشعراى بهار است. او را در ناهيد «طماع الشعرا» مى خواندند([5][5]). شاعر هم در چند سروده، ميرزا ابراهيم ناهيد و روزنامه اش را هجو كرده است. از جمله:

          اى سيه نامه ناهيد و طرفدار رضا

          آلت آلت بدخواه وطن در هر باب

          با اين حال، از سال 1305 به بعد بسيارى از شعرهاى تازه ى بهار در ناهيد چاپ شد و گمان مى برم كه سراينده ى مغضوب دستگاه رضا شاهى، بدين وسيله خواسته است خود و خانواده اش را از بد گمانى آن دستگاه كينه جو مصون دارد و بستن پرونده هاى پيشين را يادآور شود. اولين سروده، «چهار خطابه»ى اوست([6][6]) كه در آن مدح و مجيزى از شاه نو به تخت نشسته كرده است. اين تمهيدها، جانش را نجات داد اما سالى پس از نخستين اجراى مرغ سحر به زندانى افتاد كه آغاز يك دوره ى رنج آميز پنجساله بود و در آن زندان، با ابراهيم ناهيد هم بند شد([7][7]).

تفاوت نخستين اجرا و اجراهاى بعدى

          گفتيم كه در نخستين اجرا، نام ترانه سرا ذكر نشده و تنها به مقام ادبى او اشاره كرده اند. جز اين، يك تفاوت هم آن اجرا با آنچه مى شناسيم دارد. نواب صفا مى نويسد:

          شادروان ]يزدان بخش[ قهرمان از قول ]پدر زنش،[ مرحوم بهار مى گفت: تصنيف مرغ سحر را ساخته بودم و در آن قسمت از آهنگ كه مى گويم «شام تاريك ما را سحر كن»، ابتدا گفته بودم: «شام من، شام من را سحر كن». يكشب شنيدم رهگذرى به جاى شام من شام من مى گويد «شام تاريك من را سحر كن» و من ديدم چه كلمه مناسبى را همين مرد رهگذر كه ميزان سوادش هم معلوم نيست انتخاب كرده در حالى كه من توجه نداشته ام. و شعر را به همين شكل اصلاح كردم.

          الب([8][8])ته در روايت قهرمان يا نواب صفا، اشتباهى رخ داده زيرا چنان كه در تصوير نخستين متن ترانه نيز ديده مى شود، در هر دو صورت، «ما» آمده است و نه «من».


 

مرغ سحر

(سرى اول)

مرغ سحر ناله سر كن *** داغ مرا تازه تر كن

زاه شرر بار  *** اين قفس را

برشكن و زير و زبر كن

بلبل پر بسته ز كنج قفس درآ *** نغمه آزادى نوع بشر سرا

وز نفسى عرصه اين خاك توده را *** پر شرر كن

ظلم ظالم جور صياد *** آشيانم داده بر باد

اى خدا اى فلك اى طبيعت *** شام ما شام ما را سحر كن

نوبهار است گل ببار است *** ابر چشمم ژاله بار است

اين قفس چون دلم تنگ و تار است

شعله فكن در قفس اى آه آتشين

دست طبيعت گل عمر مرا مچين

جانب عاشق نگه اى تازه گل از اين بيشتر كن بيشتر كن بيشتر كن

مرغ بيدل شرح هجران *** مختصر، مختصر كن

(سرى دوم)

عمر حقيقت بسر شد

عهد و وفا پى سپر شد...

ناله عشاق ناز معشوق

هر دو دروغ و بى اثر شد

راستى و مهر و محبت فسانه شد

قول و شرافت همگى از ميانه شد

از پى دزدى وطن و دين بهانه شد

ديده تر شد

جور مالك ظلم ارباب *** زارع از غم گشته بى تاب

ساغر اغنيا پر مى ناب *** جام ما پر ز خون جگر شد

اى دل تنگ ناله سر كن *** از قوى دستان حذر كن

از مساوات صرف نظر كن

ساقى گلچهره بده آب آتشين

پرده دلكش بزن اى تار دلنشين

ناله برار از قفس اى بلبل حزين

كز غم تو سينه من *** پر شرر پر شرر شد

از غم تو سينه من *** پر شرر شد پر شرر شد

 

 

 

 

 


[۱] ـ نواب صفا، اسماعيل. قصه شمع (خاطرات هنرى)، تهران، نشر البرز، ۱۳۷۷، ص ۳۴۴
[
۲]- همان كتاب، ص ۳۴۱
[
۳]- سپنتا، ساسان. ضبط موسيقى در ايران، اصفهان، نيما، ۱۳۶۶
[
۴]- «نمايش به مناسبت تجديد سال ناهيد»، ناهيد، ش ۱ سال ۷، ۳ تير ۱۳۰۶

[
۵]- خلق به جاى ناهيد، ش ۵۵ سال ۵، ۹ فرودين ۱۳۰۵
[
۶]- درباره ى مخالفتهاى ناهيد با بهار، بنگريد به مقاله ى من: «بهار و روزنامه نگارى زمانه ى او» در: بهار، پنجاه سال بعد، به كوشش على ميرانصارى، تهران،
اين روزنامه، با وجود خدمتهاى ارزنده يى كه به سردار سپه كرده بود، براى هميشه توقيف شد اما با سقوط رضا شاه و «چون نسيم آزادى بر صحائف مطبوعات وزيدن گرفت» (آگهى ناهيد: «مژده»، اطلاعات،ش
۳۶۵۶ و ۳۰ شهريور ۱۳۲۰)، در سالهاى ۱۳۲۰ ـ ۱۳۲۱ بار ديگر انتشار يافت و در سالهاى ۱۳۴۵ ـ ۱۳۴۶ نيز، روزنامه يى خود را ادامه ى آن معرفى مى كرد. و در سالهاى ۴۰ ـ ۴۴
به گمانم ناهيد را آقاى محمد مقدس زاده منتشر مى كرد.
[
۷]- «يادگار زندان»، ديوان ملك الشعراى بهار، چاپ ملك زاده، ج ۲، ص ۶۵.

[
۸]- نواب صفا، همان كتاب، ص ۷۷

|+| نوشته شده توسط رضا در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 | موضوع: |
 برشی کوتاه ترانه «مرغ سحر»

ترانه ى مرغ سحر

دكتر ناصرالدين پروين

به زودى، ترانه ى مرغ سَحر، به هشتاد سالگى خواهد رسيد و آن گاه نيز چون ديروز و امروز، سِحرِ مرغ سَحر ما را به همدلى و همآوازى وا خواهد داشت. ناله ى اين مرغ بهارى را بهار خراسانى در يك خزان سياسى شنيد.

ناله يى كه گويى از پگاهى دوردست آغاز شده و همه ى شامهاى پرادبار را تا روزگار ما در نورديده است.

كدام شام تاريك؟

          خاطره هاى شاعر و ترانه سراى نامدار، اسماعيل نواب صفا را مى خواندم. ديدم اشاره يى به آن خزان سياسى كرده و ناله ى بلبل هزار آواى سحر خيز ملك الشعرا را مربوط به «حوادث دوران محمدعلى شاه و بستن مجلس شوراى ملى و بلاتكليفى مملكت در لحظاتى بسيار حساس» انگاشته است. وى، با اشاره به روايتى از زبان موسى نى داود، مى افزايد «در غير اين صورت، رضا شاه پس از شنيدن اين شعر و آهنگ، مجريان آن را مورد محبت قرار نمى داد»([1][1]). گويى نويسنده ى ساده دل كه خود در دوره ى خودكامگى رضاشاهى زيسته، از كارهاى او ناآگاه بوده، محبت او را به بازماندگان خودكامگى محمدعلى شاهى و تعيين مقررى براى سالارالدوله برادر خونريز و آزادى ستيزش را نمى دانسته است. وانگهى، از زبان يكى از دو برادر سازنده ى آهنگ مرغ سحر، مى گويد: «در واقع ترانه ايست كه استاد بهار براى مخالفت با رضاشاه سروده است»([2][2]) و اين سخن با آن سخن متضاد است.

          درباره ى زمان سرودن اين ترانه، به همين بسنده مى كنم كه بهار، سخنها به نثر و نظم درباره ى دوره ى مشروطه خواهى گفته و از سروده هاى آزاديخواهانه ى خود ياد كرده است. در آنها، هيچ اشاره يى به ترانه ى مرغ سحر كه بى درنگ پس از اجرايش در دلها نشست، ديده نمى شود. وانگهى، چنان كه خواهيم ديد، در سال 1306 كه اين ترانه اجرا شد، نام سراينده اش را پنهان داشتند. كسانى هم سرايش آن را به دوره ى زندان يا پس از زندان و تبعيد بهار منسوب داشته اند كه بكلى نادرست است و در آن هنگام، شاعر ـ اگر چه مغضوب دستگاه بود ـ هنوز نمايندگى مجلس را بر عهده داشت.

نخستين اجراى ترانه ى مرغ سحر

          نخستين خواننده ى ترانه ى مرغ سحر به احتمال قوى خانم ايران الدوله در باغ سهم الدوله بود كه شرحش را خواهم داد. سپس تر، چنان كه آقاى دكتر سپنتا نيز نوشته اند([3][3])، اين ترانه را ملوك ضرابى خواند و به صورت صفحه روانه ى بازار ساخت، اما كسانى به نادرست آن را به قمرالملوك وزيرى منسوب مى كنند و محل اجراى نخست را گراند هتل مى نويسند. شگفت آن كه در چاپهاى چند گانه ى ناقص ديوان شاعر بزرگ ما نيز، اين اشتباه راه يافته است. بديهى ست كه به سال 1306، مانعى در مورد اعلام نام قمرالملوك به عنوان خواننده ى ترانه يى در جشن يك روزنامه ى طرفدار رضا شاه، وجود نداشت.

          من نديده ام در جايى به نخستين اجراى اين ترانه اشاره شده باشد و چنان كه گفتيم، براى كسانى درباره ى زمان سرايش آن نيز ابهامهايى وجود دارد. از اين رو، مناسب مى بينم شرحى در اين زمينه بدهم: در هفتم تير 1306، روزنامه ى طنزآميز ناهيد جشنى به مناسبت آغاز هفتمين سال انتشار خود بر پا كرد و «تصنيف در ماهور» به عنوان «اثر طبع يكى از اساتيد سخن» در آن جشن اجرا شد و متنش را پيوست اولين شماره ى سال هفتم كردند. محل اجرا هم «باغ آقاى سهم الدوله» بود([4][4]). اين تصنيف، بعدها «مرغ سحر» يا «ناله مرغ سحر» نام گرفت و سراينده ى استادش نيز شناسايى شد. متن جدا چاپ شده ى تصنيف را ضميمه اين يادداشت كرده ام.

چرا روزنامه ى ناهيد؟

          هفتگى ناهيد (با وقفه هايى، 22 فروردين 1300 ـ 30 اردى بهشت 1312) ارگان طنزآميز هواداران سردار سپه بود و به دست ميرزا ابراهيم ناهيد و يارى قلمى عارف قزوينى در مى آمد.

          ناهيد، دشمنان بسيارى براى خود فراهم آورد كه اغلب، مخالفان خودكامگى سردار سپه يا كسانى بودند كه اين روزنامه به آنها پرخاش كرده يا ناسزا گفته بود. يكى از آنها، ملك الشعراى بهار است. او را در ناهيد «طماع الشعرا» مى خواندند([5][5]). شاعر هم در چند سروده، ميرزا ابراهيم ناهيد و روزنامه اش را هجو كرده است. از جمله:

          اى سيه نامه ناهيد و طرفدار رضا

          آلت آلت بدخواه وطن در هر باب

          با اين حال، از سال 1305 به بعد بسيارى از شعرهاى تازه ى بهار در ناهيد چاپ شد و گمان مى برم كه سراينده ى مغضوب دستگاه رضا شاهى، بدين وسيله خواسته است خود و خانواده اش را از بد گمانى آن دستگاه كينه جو مصون دارد و بستن پرونده هاى پيشين را يادآور شود. اولين سروده، «چهار خطابه»ى اوست([6][6]) كه در آن مدح و مجيزى از شاه نو به تخت نشسته كرده است. اين تمهيدها، جانش را نجات داد اما سالى پس از نخستين اجراى مرغ سحر به زندانى افتاد كه آغاز يك دوره ى رنج آميز پنجساله بود و در آن زندان، با ابراهيم ناهيد هم بند شد([7][7]).

تفاوت نخستين اجرا و اجراهاى بعدى

          گفتيم كه در نخستين اجرا، نام ترانه سرا ذكر نشده و تنها به مقام ادبى او اشاره كرده اند. جز اين، يك تفاوت هم آن اجرا با آنچه مى شناسيم دارد. نواب صفا مى نويسد:

          شادروان ]يزدان بخش[ قهرمان از قول ]پدر زنش،[ مرحوم بهار مى گفت: تصنيف مرغ سحر را ساخته بودم و در آن قسمت از آهنگ كه مى گويم «شام تاريك ما را سحر كن»، ابتدا گفته بودم: «شام من، شام من را سحر كن». يكشب شنيدم رهگذرى به جاى شام من شام من مى گويد «شام تاريك من را سحر كن» و من ديدم چه كلمه مناسبى را همين مرد رهگذر كه ميزان سوادش هم معلوم نيست انتخاب كرده در حالى كه من توجه نداشته ام. و شعر را به همين شكل اصلاح كردم.

          الب([8][8])ته در روايت قهرمان يا نواب صفا، اشتباهى رخ داده زيرا چنان كه در تصوير نخستين متن ترانه نيز ديده مى شود، در هر دو صورت، «ما» آمده است و نه «من».


 

مرغ سحر

(سرى اول)

مرغ سحر ناله سر كن *** داغ مرا تازه تر كن

زاه شرر بار  *** اين قفس را

برشكن و زير و زبر كن

بلبل پر بسته ز كنج قفس درآ *** نغمه آزادى نوع بشر سرا

وز نفسى عرصه اين خاك توده را *** پر شرر كن

ظلم ظالم جور صياد *** آشيانم داده بر باد

اى خدا اى فلك اى طبيعت *** شام ما شام ما را سحر كن

نوبهار است گل ببار است *** ابر چشمم ژاله بار است

اين قفس چون دلم تنگ و تار است

شعله فكن در قفس اى آه آتشين

دست طبيعت گل عمر مرا مچين

جانب عاشق نگه اى تازه گل از اين بيشتر كن بيشتر كن بيشتر كن

مرغ بيدل شرح هجران *** مختصر، مختصر كن

(سرى دوم)

عمر حقيقت بسر شد

عهد و وفا پى سپر شد...

ناله عشاق ناز معشوق

هر دو دروغ و بى اثر شد

راستى و مهر و محبت فسانه شد

قول و شرافت همگى از ميانه شد

از پى دزدى وطن و دين بهانه شد

ديده تر شد

جور مالك ظلم ارباب *** زارع از غم گشته بى تاب

ساغر اغنيا پر مى ناب *** جام ما پر ز خون جگر شد

اى دل تنگ ناله سر كن *** از قوى دستان حذر كن

از مساوات صرف نظر كن

ساقى گلچهره بده آب آتشين

پرده دلكش بزن اى تار دلنشين

ناله برار از قفس اى بلبل حزين

كز غم تو سينه من *** پر شرر پر شرر شد

از غم تو سينه من *** پر شرر شد پر شرر شد

 

 

 

 

 


[۱] ـ نواب صفا، اسماعيل. قصه شمع (خاطرات هنرى)، تهران، نشر البرز، ۱۳۷۷، ص ۳۴۴

[
۲]- همان كتاب، ص ۳۴۱

[
۳]- سپنتا، ساسان. ضبط موسيقى در ايران، اصفهان، نيما، ۱۳۶۶

[
۴]- «نمايش به مناسبت تجديد سال ناهيد»، ناهيد، ش ۱ سال ۷، ۳ تير ۱۳۰۶

[
۵]- خلق به جاى ناهيد، ش ۵۵ سال ۵، ۹ فرودين ۱۳۰۵

[
۶]- درباره ى مخالفتهاى ناهيد با بهار، بنگريد به مقاله ى من: «بهار و روزنامه نگارى زمانه ى او» در: بهار، پنجاه سال بعد، به كوشش على ميرانصارى، تهران،

اين روزنامه، با وجود خدمتهاى ارزنده يى كه به سردار سپه كرده بود، براى هميشه توقيف شد اما با سقوط رضا شاه و «چون نسيم آزادى بر صحائف مطبوعات وزيدن گرفت» (آگهى ناهيد: «مژده»، اطلاعات،ش
۳۶۵۶ و ۳۰ شهريور ۱۳۲۰)، در سالهاى ۱۳۲۰ ـ ۱۳۲۱ بار ديگر انتشار يافت و در سالهاى ۱۳۴۵ ـ ۱۳۴۶ نيز، روزنامه يى خود را ادامه ى آن معرفى مى كرد. و در سالهاى ۴۰ ـ ۴۴ به گمانم ناهيد را آقاى محمد مقدس زاده منتشر مى كرد.

[
۷]- «يادگار زندان»، ديوان ملك الشعراى بهار، چاپ ملك زاده، ج ۲، ص ۶۵.

[
۸]- نواب صفا، همان كتاب، ص ۷۷

 



 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط رضا در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 | موضوع: |
 آنها که رفتند، آنها که می مانند

 

هفته پیش برحسب اتفاق سری به منزل مهندس قاسمی، مدیرعامل برکنار شده شبکه آبیاری دشت قزوین که البته دستی نیز بر آتش تفکر اصلاح طلبانه داشت، زدم. صحبت از همه کس و همه جا به میان آمد، از دوستان اصلاح طلب، از انتخابات ریاست جمهوری و فعالیت در ستاد دکتر معین، از برنامه های آینده وووو

از آنجایی که اطلاعات دقیقی از حوزه فعالیت آبیاری داشتم از چند و چون برکناری اش پرسیدم؛ مثل همه ی مدیران اصلاح طلب ـ اما قدری ناجوانمردانه ترـ در آخرین روزهای اسفند ماه برکنار شد.

به خانه که برگشتم، با همه ی انتقادی که به اصلاح طلبای حاکمیتی داشته و دارم و همه ی مصیبتها پیش آمده رو  به نوعی از چشم آنها می بینم، اما دلم رضا نداد و چند سطری در دفاع از اقدامات و عملکردش نوشتم.

 به سراغ خانه اول روزنامه نگاریم، در قزوین رفتم. آقای سردبیر ـ که اتفاقاً در زمان فعالیتم در نشریه « نامه قزوین» انتقادات شدیدی به من داشت و عقب نشینی از موضع اصلاح طلبانه را همواره گوشزد می کرد ـ پشت میز نشسته بود.

گفتم مطلبی برای این شماره آوردم،

گفت: از چی نوشتی؟

گفتم: از آب!

گفت: یعنی چی آب؟

گفتم: جریان راست درصدد بایکوت کردن طرح ها و برنامه های شبکه آبیاریه.

گفت: صفحه بندی نشریه تا حد زیادی تمام شده، حالا ببینم چیکار می تونم بکنم؟

رو کرد به یکی از بچه های نشریه گفت: از این پرینت بگیر...

چک پرینت که اومد شروع کرد خوندن؛ سطر اول، سطر دوم، سوم چهارم... تا رسید به جایی که گفت: نه!

گفتم: چرا؟

گفت: من این هفته از آب منطقه ای قزوین آگهی دارم، همش سوخت میشه؟

گفتم: این مطلبو کار کن، جای دوری نمیره، بعضی از مطالب این یادداشت مربوط به جامعه مدنیه!

گفت: حالا یاداشتو بذار ببینم تا هفته ی بعد شاید یه کاری کردم.

فلاپی رو گذاشتم، از نشریه خارج شدم. یاد ستاد انتخاباتی معین و عدم استقبال بعضی از دوستان از اون انتخابات افتادم، یاد ویژه نامه های انتخاباتی روزنامه« اقبال» افتادم، یاد حمید، عیسی، بهنام، حسین، امید، حسن و دیگران می افتم، یاد «نامه» و اتهامات اون می افتم.

 اگرچه برخی از نقدها رو وارد می دونستم، اما در اون شرایط یکی از جدی ترین منتقدین « نامه» رو، در مواجه ی دیگر از دیدگاه اصلاح طلبانه می دیدم.

امروز نشریه را باز کردم، فقط دو آگهی تسلیت وجود داشت، فقط دو آگهی!! همه ی  اعتبار این یادداشت انتقادی به واسطه دو آگهی به صفحات این هفته چسبانده نشد و من در این لحظه به اهمیت کار سازمانی و تشکیلاتی محافظه کاران و جریان راست بیشتر پی بردم، آنها چگونه هزینه بر اصلاح طلبانه تحمیل می کردند و ما چگونه عمل می کنیم،

به منظور اطلاعات دقیق از چند و چون ماجرا و نقد صریح دوستان، یادداشت تهیه شده، ذیل این پست قرار دارد:

 

مدیریت مشارکتی آب، پایان یا آغاز؟

 

آب را گل نکنیم
در فرودست انگار، کفتری می خورد آب
یا که در بیشه ای دور،سیره ای پر می شوید
یا در آبادی،کوزه ای پر میگردد*

 

قزوین به عنوان یکی از قطب های برترکشاورزی کشور از جمله استانهایی است که محصولات متنوعی را همواره به بازارهای داخل و خارج از کشور عرضه داشته و بر این اساس جایگاه ویژه ای را به خود اختصاص داده است. اما در این میان یکی از مهمترین دغدغه های پیش روی صنعت کشاورزی استان، مسئله آب و توزیع عادلانه آن در میان کشاورزان بوده است.

آب که شریان حیاتی برای بقاء هر موجود زنده ای محسوب می شود، نقش تعیین کننده ای نیز در توسعه کشاورزی به عهده دارد. اهمیت این موضوع همواره برنامه ریزان و کارشناسان این حوزه را برآن داشته، تا نگاه تخصصی و کارشناسی، شیوه های سنتی مدیریت و برنامه ریزی آب را دگرگون ساخته و در گذر زمان جای خود را به متدها و روش نوین جهانی دهد.

با در نظر داشتن این موضوع، یکی از اهدافی که دست اندرکاران این حوزه طی سالهای گذشته در پیگیری آن مجدانه کوشیدند، دو بخش تعریف شده ی سیاستگذاری و اجرا بوده است. در این هدف گذاری تلاش بر آن قرار گرفت برنامه ریزی و سیاستگذاری را از یک سو دولت به عهده گرفته و از سوی دیگر نقش سازمانها و نهادهای محلی و مردمی در بخش اجرا و عملیاتی کردن برنامه ها پر رنگ تر شود.

تعیین این هدف باعث شد، شبکه آبیاری دشت قزوین با استفاده از تجربیات جهانی و نقشی که برای تشکلهای غیردولتی(NGOها)تعریف شده، از این ظرفیت مناسب برای نقش آفرینی مردم و کشاورزان بهره جوید و با تشکیل کانون آببران، تصدی گری دولت را به ویژه در بخش اجرا، در یک سیکل منطقی کم کرده و به بخش غیردولتی واگذار نماید. اقدامی که شاید پیش از باز تعریف اصل 44 قانون اساسی در نظام برنامه ریزی این شبکه تبلور یافت و تاکنون دنبال شده است.

اگرچه به نظر می رسد نوزایی هر فعلی، امکان خطا و اشتباهات را به دنبال خواهد داشت، اما با گذشت زمان کانون آببران چنان در حوزه آبیاری دشت قزوین عمل نمود که این گریز اجتناب ناپذیر کمتر احساس شد و این کانون روز به روز بیشتر بر حساسیت های جایگاه خود واقف آمد.

طرح این موضوع که آغاز آن را می توان به دولت اصلاحات رساند، گام به گام در مرحله سیاستگذاری به دولت نهم ورود پیدا کرد. باور پیش آمده در کشاورزان و اعتماد به نفس تزریق شده در میان مردم، همواره یک احساس دین در دیدگاههای اصلاح طلبانه مدیران این مجموعه در خود می دید و این مسئله می توانست گاهاً این دیدگاه را با مباحث غیر کارشناسی و عموماً سیاسی خلط نموده و تقابل طیف بندی سیاسی را چون آفتی دامنگیر این حوزه نماید. در این میان زیر سوال بردن نفس عمل و تحمیلی دانستن کانون که بعضاً از نگاه سنتی بر می خواست، به ایجاد محدودیت های منجر شد که لاجرم بزرگترین زنگ خطر با برکناری علی قاسمی، مجری و مبتکر کانون آببران و مدیرعامل سابق شبکه آبیاری و زهکشی دست قزوین ـ که از تجربه و توان بالا و تحصیلات عالی آکادمیک در رشته آب برخودار بود ـ  با سکوتی معنادار، در آخرین روزهای سال گذشته به صدا درآمد و این در حالی بود که دست اندرکاران این شبکه برای میزبانی کارشناسان و متخصصان خارجی که 15 اردیبهشت سال 86، قزوین را مقصد بازدید تخصصی از طرح ها و پروژه های آبیاری قرار داده بودند، مهیا می کردند. به راستی در شرایطی که عملکرد مثبت و ارزنده مدیر اسبق شبکه آبیاری دشت قزوین، رویکرد مثبتی از واگذاری تصدی گری دولت به مردم را از خود به نمایش می نهاد، چه ضرورتی در برکناری یک مدیر باتجربه و کاردان وجود داشت؟ مدیریت ارشد استان و همچنین مدیریت آب منطقه چگونه در برهه ای که گامهای مترقیانه در حوزه آب دنبال می شد، اقدام به تغییر ساختار مدیریتی آب زده و حتی حذف نام و نشان پایه گذاران این حرکت سازنده را در دستور کار خود قرار دادند؟

در حالی که کشورهای توسعه یافته برآنند در هر شرایطی از توان و تجربه مدیران خود با هر تفکر و اندیشه ای به نحو احسنت استفاده نمایند، چگونه است دولتمردان ما کمر به حذف مدیران باسابقه بسته و طرد آنان را به هر شیوه ای دنبال می کنند؟ آیا این بدعت نامیمون باعث نمی گردد مدیران فعلی نیز آینده را خوشبین ندیده و فرجام کار خود را پس از عمری تلاش و کوشش همچون مدیران سلف خود ببینند و در گردش دموکراتیک قدرت، تجارب اندوخته شده را از هم اکنون برباد رفته تلقی کنند؟

نگرانی های این روزها افزون است، برنامه های استراتژیک، اهداف و چشم اندازها را انتزاعی و دور از دسترس می بینند، مدیران با تجربه در حاشیه زیست می کنند، مطالبات افزون و نقدها نیز به هیچ انگاشته می شود و امید آنکه گفته ها روزی کارگر افتد و بر حجم تبعات منفی کاسته شود.

 

مردمان سر رود، آب را می فهمند
گل نکردندش، ما نیز
آب را گل نکنیم*

 

* (سرود آب ـ سهراب سپهری)

|+| نوشته شده توسط رضا در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 | موضوع: |
 این روزها و دیگر روزهای رفته
 

فرا رسیدن ۱۱ اردیبهشت(اول ماه مه)

بر همه ی کارگران و زحمتکشان مبارک باد

 

همیشه فکر می کردم چرا بعضی از معلمان دوران تحصیلم با اینکه از اطلاعات عمومی برخودار نیستند و از پاسخگویی به بعضی از مباحث خارج از درس عاجزند، به جای وقت تلف کردن در بنگاه های مشاور املاک و یا مسافرکشی، قدری به مطالعات جنبی و تقویت بنیه ی فکری خود نمی پردازند.

موقعیت سنی و شرایطی زندگی هیچ وقت در آن برهه این اقتضاء را به وجود نمی آورد به این موضوع فکر کنم که آقای معلم هم مثل خیلی از افراد دیگر جامعه ی ما، دارای زن و فرزند و کوله باری از مشکلات ریز و درشت است. نمی توانستم درک کنم چقدر سخت است همه ی بضاعت یک ماه حقوق را بابت اجاره ی مسکن هزینه کردن و البته برای باقی مسائل زندگی درماندن. اینها نمی توانست برای من که چتر زندگی پدر بالای سرم بود و روی سفره ی او می نشستم، قابل درک باشد.

اما مسوولیت زندگی که به دوشم سنگینی کرد، دریافتم که معلمانم تا به امروز ـ به معجزه! ـ چگونه روزگار را سپری می کنند، من باید از این زمان تلاش می کردم تا مجدداً در مکتب آنان درس زندگی، درس صبر و درس مشقت را بیاموزم.

چند روز پیش عمو رحیم می گفت برآنند حرکت فرهنگیان را عقیم کنند! اعضاء کانون به دلیل فشارهای وارده پاپس کشیده است و قشری که چشم به نمایندگان خود دوخته بود، امروز کانون را ناتوان از پیشبرد اهداف صنفی خود می بیند.

 گفتم: زندگی کردن در این وانفسا خیلی سخت شده است، اقساط ماهانه و چک های کارمندی به طرفه العینی سر رسید می شود، وا مصیبتا اگر فرزندی هم در میان خانواده در دانشگاههای غیردولتی تحصیل کند، اینها واقعیت دست به گریبان زندگی است، این به منزله ی هراس دوستان شما در کانون تلقی نمی شود، بلکه واقعیت تلخ زندگی روز مره ی این طبقه ای اجتماعی است.

در میان فریاد زخم خورده ی فرهنگیان، چند روز دیگر اول ماه مه( روز جهانی کارگران و زحمتکشان) فرا می رسد، طبقه ی که در هر جایی صدای مددخواهی و یاری خواستن او همه کس را فرامی خواند. اخراجی هایی که تا به امروز از اشتغال محروم مانده اند، کارگرانی که از حقوق های معوقه شان، همچنان خبری نیست و در این میان کسی را نیز گوشی شنوا به این درد دلها نمی باشد .

سال گذشته در همین روزها، به دلیل سوء تدبیر کارشناسی دولت در ارائه طرح طبقه بندی مشاغل و افزایش ناگهانی حقوق کارگران، بسیاری از کارفرمایان از عهده ی پرداخت حقوق و دستمزد پرسنل برنیامدند و سیل تصویه کارگران را شاهد بودیم، به راستی این شیوه ی مدیریتی را چه کسی می بایست پاسخگو باشد؟ تاوان سخت این بی تدبیری عموماً بر گرده ی چه قشری سنگینی می کند؟ چرا هر صدای اعتراضی به این روند غیرمنطقی می شود، بلافاصله درصدد خفه کردن آن بر می آیند؟ چرا باید صدای بغض آلود قشری از این جامعه که هر از گاه بر می خیزد، در زیر تریبون همیشه باز هولوکاست ، انرژی هسته ای، هاله ی نور و... خفه شود؟

و این روزها ما معنای مهرورزی را بیشتر درک می کنیم! و این روزها ما معنای عدالت محوری را بیشتر درک می کنیم! و این روزها همه چیز خیلی واضح و روشن است!!

 

|+| نوشته شده توسط رضا در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 | موضوع: |
 برادران دیروز به کجا می روند؟!
 

از برادران انصارحزب الله دو تن در دوران اصلاحات بیشتر از دیگران نامشان زبان به زبان می گشت و در هر جمع و محفلی که بار اصلاحی می یافت حضور تاثیرگذاری از خود به جای می نهادند!! و البته در بزرگترین حادثه ی به وقوع پیوسته در دوران اصلاحات ، یعنی ماجرای کوی دانشگاه نقش تعیین کننده ی نیز داشتند! این دو شخصیت کسی نیستند جزء مسعود نمکی که این روزها با حضور در عرصه ی سینما، پوزیشن فرهنگی به خود گرفته و البته با فیلم اخراجی ها این بار مناسبات خود را با مردم از دروازه لمپنیسم سینمایی برقرار کرده است! و دیگر شخصیت این بحث،حسین الله کرم است که به عنوان وابسته نظامی ایران در منطقه بالکان ، به آن سامان رهسپار شده است که البته اضافه کردن نام برادر سعید قاسمی نیز که از یاران این دو تن محسوب می شود، موضوع بحث را داغ تر می کند.

اول مسعود ده نمکی با فیلم اخراجی ها:
هفته نامه اکونومیست چاپ لندن در شماره 21 آوریل خود مطلبی را به بررسی فیلم ایرانی "اخراجی ها" اختصاص داده است.
در این مطلب با عنوان "فیلمی طنزآمیز درباره موضوعی دلگیر" می نویسد که فیلم اخراجی ها با استقبال گسترده مردم ایران مواجه شده و می پرسد به چه دلیل ایرانیان از هر قشر و گرایشی برای دیدن این فیلم سالن های سینما را پر می کنند؟
اکونومیست یادآور می شود که فیلم اخراجی ها را مسعود ده نمکی کارگردانی کرده و می افزاید برای کسی که به کتک زدن دانشجویان اصلاح طلب شهرت داشت، این فیلم به شکلی فریبنده، پخته به نظر می رسد. ده نمکی که زمانی از رهبران گروه های شبه نظامی بود، چماق را کنار گذاشته و یکی از پرفروش ترین فیلم های سینمای ایران را ساخته است.
این هفته نامه می نویسد که آقای ده نمکی، پس از ساختن دو فیلم مستند با موضوعات خشونت در فوتبال و روسپیگری، در نخستین فیلم داستانی خود اثری طنزآمیز و نسبتا گستاخانه را کارگردانی کرده که انبوه تماشاگران را به سینماها کشانده است.
به نوشته اکونومیست، این فیلم با تصویر کردن دسته ای از افراد خلافکار و معتاد که (برای دلایلی غیر ایدئولوژیک) راهی جبهه های جنگ شده و نهایتا به قهرمان تبدیل می شوند، باعث تعجب مقامات شده است.
به نوشته اکونومیست، موضوع اصلی فیلم، ماجرای مردی است که از زندان آزاد شده و با وجود مخالفت برخی مقامات محلی، همراه با چند تن از دوستان ناباب خود عازم جبهه های جنگ ایران و عراق می شود و این تجربه، او را متحول می کند و از او یک قهرمان می سازد.
این هفته نامه بریتانیایی می نویسد که زمانی که فیلم آقای ده نمکی نتوانست در جشنواره فیلم فجر در تهران به جایزه ای از سوی هیات داوران دست یابد، کارگردان تلویحا گفت که مقامات دولتی می خواستند به دلایل سیاسی این فیلم را منزوی کنند. البته این فیلم جایزه "فیلم منتخب مردم" را در همین جشنواره بدست آورد که آقای ده نمکی به نشانه اعتراض از دریافت آن خودداری کرد.
هم لیبرالها و هم بنیادگرایان
اکونومیست می افزاید که بی اعتنایی این فیلم به آنچه نمادهای مقدس انقلاب اسلامی محسوب می شود باعث شده است تا روشنفکران لیبرال از آن تقدیر کنند درحالیکه بنیادگرایان اسلامی نیز آن را ستوده اند.
به نوشته این هفته نامه، نخستین فیلم مستند آقای ده نمکی درباره روسپیگری نیز به اندازه اخراجی ها باعث جنجال شد، زیرا به طور تلویحی این نظر را مطرح می کرد که در جمهوری اسلامی، جامعه ایران در پشت پوششی از تقوا گرفتار فساد و فقر است.
اکونومیست می نویسد که جنگ ایران و عراق آقای ده نمکی را به شدت تحت تاثیر قرار داد و تا چند سال پیش، دفتر کار وی با کیسه های شن و جعبه های مهمات تزئین شده بود و بیشتر به محیط يک سنگر در خط مقدم شباهت داشت.
مسعود ده نمکی پس از بازگشت از جبهه به گروه موسم به انصار حزب الله پیوست که از طرفداران سفت و سخت آیت الله خامنه ای محسوب می شود و به اقدامات خشونت آمیز علیه مخالفان شهرت دارد. او بعدا سردبیری نشریه این گروه را هم بر عهده گرفت که علنا مروج کاربرد خشونت در صحنه سیاست بود.
به نوشته اکونومیست، انصار حزب الله نماد گرایش های افراطی در ایران است، بسیاری از اعضای آن در جنگ شرکت داشتند و از آنچه خیانت به آرمان های انقلاب در دوره اصلاحات اقتصادی دهه 1990 می دانستند سرخورده شده بودند.
این هفته نامه می افزاید که در حال حاضر، مسعود ده نمکی به هیچ گروه سیاسی وابسته نیست اما همچنان نسبت به وجود فقر و فساد در جامعه ایران معترض است.
اکونومیست می نویسد که چنین دیدگاهی در فیلم اخراجی ها کاملامحسوس است، فیلمی که حاصل آمیزه ای از طنز سطحی و دیدگاهی شدیدا احساساتی است.
این هفته نامه در خاتمه اظهار می کند که ممکن است آقای ده نمکی روش های سیاسی خود را تغییر داده باشد و تشکیلات حکومتی اسلامگرا را به سخره بگیرد اما لیبرال های ایران همچنان نسبت به او ظنین هستند.
منبع:بی بی س


و بعد حاج حسین الله کرم و حاج سعید قاسمی:
«حسین الله‌کرم» از فعالان جریان حزب‌الله که به تازگی به عنوان وابسته نظامی ایران در منطقه بالکان منصوب شده بود، سه شنبه 20 فروردین ماه تهران را به مقصد «زاگرب» پایتخت کشور کرواسی ترک کرد.

پرواز وی راس ساعت 5/3 بامداد سه شنبه بیستم فروردین به هوا برخاست. البته این پرواز شاهد حدود 30 تا 40 نفر از چهره‌های نزدیک به جریان حزب‌الله بود که با حضور در فرودگاه، «استاد» خود را بدرقه می‌کردند.

مراسم خداحافظی الله‌کرم از ایران البته به همین سادگی هم نبود زیرا این مراسم با خواندن شعر «آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست...» و ریختن اشک،‌ به مراسمی احساسی بدل شد.

این در حالی است که با انتصاب «حسین الله‌کرم» که از حامیان جدی «محمود احمدی‌نژاد» در جریان انتخابات دوره نهم ریاست جمهوری بود، تحلیل‌ها و انتقادات زیادی از عملکرد مسئولان دولت نهم در این ماجرا در میان محافل خبری، سیاسی و وبلاگ‌های طیف حامی دولت احمدی‌نژاد صورت گرفته است.

این انتقادات البته به نوع موضع‌گیری‌ها و اظهارات الله‌کرم پس از روی کارآمدن دولت نهم مربوط می‌شود؛ آنگاه که وی در نقش یک منتقد درونی، به نقد برخی عملکردها و اقدامات مسئولین و دستگاه‌های دولتی پرداخت.

با این حال، این چهره جریان حزب‌الله که نامش در مقاطع حساس و پرالتهاب دهه هفتاد و به خصوص پس از روی کارآمدن دولت اول «سید محمد خاتمی» همواره به عنوان یکی از سازمان ‌دهندگان اصلی تظاهرات خیابانی و اقدامات جنجالی علیه سیاست‌ها و برنامه‌های دولت اصلاحات در میان تحلیلگران و رسانه‌ها مطرح بود، هیچ‌گاه در نقد درونی دولت به سیاق برخی چهره‌های دیگر جریان اصولگرا شناخته نشد.

الله‌کرم هیچ‌گاه همچون چهره‌هایی مانند «عماد افروغ» و «محمد خوش‌چهره» که در ابتدا حامی پروپاقرص دولت بودند اما سپس به منتقدین جدی او تبدیل شدند، عمل نکرد. او همواره به عنوان جدی‌ترین حامی دولت نهم مطرح بود.

این مساله و نیز محبوبیت فوق‌العاده و چهره کاریزماتیک الله‌کرم در میان فعالین طیفی که بیشترین نقش را در رسیدن احمدی‌نژاد به کرسی ریاست جمهوری ایفا کردند، باعث آن شد تا انتصاب او به سمت «وابسته نظامی ایران در بالکان» با مخالفت‌ها و انتقادات گسترده بدنه اجتماعی حامی احمدی‌نژاد روبرو شود و این اقدام دولت، از سوی برخی علاقه‌مندان الله‌کرم بعنوان «اخراج منتقدین خودی اما پرقدرت و بانفوذ دولت نهم» تعبیر شد و گلایه‌ها و شکوائیه‌هایی را برانگیخته‌است.

حکمی مشابه برای سعید قاسمی؟
همزمان با این مساله البته شایعات و اخبار غیررسمی از انتصاب «سعید قاسمی» مسئول واحد اطلاعات لشگر 27 محمدرسول‌الله در سال‌های جنگ، به سمتی مانند سمت جدید الله‌کرم در محافل سیاسی به گوش می‌رسد.

«سعید قاسمی» که درمیان نیروهای جوان حامی دولت به «حاج سعید» معروف است، مردی است که همانند الله‌کرم از محبوبیت و کاریزمایی فوق‌العاده درمیان گروه‌ها و چهره‌های جوان حامی احمدی‌نژاد برخوردار است و یکی از اصلی‌ترین سخنرانان و تئوریسین‌های این طیف به خصوص در مسائل استراتژیک همراه با اشخاصی مانند «محمدعلی رامین» و «حسین الله‌کرم» به شمار می‌آید.

پیشنهاد چندی پیش قاسمی برای «تشکیل هسته‌های مقاومت در قلب اروپا» یکی از آخرین تئوری‌های وی بود که با واکنش گسترده محافل سیاسی داخلی و حتی بین‌المللی روبرو شد.

بنابراین و در صورت عملی شدن شایعه انتصاب «سعید قاسمی» به عنوان وابسته نظامی ایران در یکی دیگر از مناطق مهم جهان و با توجه به سخنان جنجالی وی، دو واکنش از دو سوی مختلف را می‌توان به انتظار نشست.

واکنش اول، عکس‌العملی است که به احتمال زیاد توسط محافل بین‌المللی و کشورهای خارجی به این مساله ابراز می‌شود.
واکنش دوم هم بدون شک متعلق به طیف جوان حامی احمدی‌نژاد است که این انتصابات را به نوعی «از سر واکنی» منتقدین خودی توسط دولت نهم تعبیر می‌کنند.

نکته‌ای که نویسنده یکی از وبلاگ‌های نزدیک به دولت در توصیف واکنش خود به انتصاب الله‌کرم به عنوان وابسته نظامی ایران در بالکان عنوان کرده، می‌تواند گویای تصور اصلی موجود در این جریان درباره فرستادن چهره‌های معروف! به خارج از کشور باشد: «تقریبا چهارپنج ماه قبل بود که شنیدیم قرار شده او را [الله‌کرم] برای ماموریت به یک کشور خارجی بفرستند یا به قول راوی به طور فنی او را از سر باز کنند. این موضوع آن روزها برایم «عجیب و غیرقابل قبول» می‌نمود».

انتصاب «سعید قاسمی» یا «حاج سعید» به عنوان وابسته نظامی ایران در یکی دیگر از مناطق مهم جهان، می‌تواند تعداد این مسائل «عجیب و غیرقابل قبول» را افزایش دهد.

منبع: آفتاب- محمد رضا یزدان‌پناه

|+| نوشته شده توسط رضا در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 | موضوع: |
 ناگفته های پیدا!
 

 

یک ماه از 12 ماه سال وحدت ملی و انسجام اسلامی گذشت؛ حجم اقدامات به انجام رسیده در راستای اجرایی شدن اهداف تبلور یافته در این 30 روز گذشته نشان میدهد! دست اندرکاران این پروژه ی عظیم! طرح فشرده ای را تا پایان سال پیش بینی کرده اند و البته شمایی کلی از آن طی این مدت به تصویر کشیده شد! و ملت نیز دریافتند که اهمیت پی گیری های برنامه های این سال در چه مسائلی معنا می یابد: بازدداشت فعالان زن، محکومیت روزنامه نگاران، هجمه و حمله ی مجدد بر دانشجویان، فشار بر آموزگاران جامعه، تهدید بر امنیت شغلی کارگران و محدودیت فعالیت گروههای صنفی،  فیلتر شدن یلخی و بی ضابطه وب سایت ها و وبلاگها، همه و همه به اضافه آنکه  دستگاه امنیتی کشور نیز هر اعتراضی را به مثابه براندازی نرم می خواند.

این است سرآغاز خوش 30 روز تلاش در راه وحدت ملی و انسجام اسلامی! این است پیام مهروزی و عدالت گستری!

چه انقلابی بود؟! چه رویاهایی در سر پرورانده شده؟!

چه جان ها برای رسیدن به آرمان آزادیخواهی ، برابری و عدالت در قربانگاه دژخیم استبداد به مسلخ کشیده شد؟! چه فریادها برای خلع نظام دیکتارتوری فردی و سلطنتی و ایجاد حاکمیت دموکراتیک با رای و نظر مردم کشیده شد

و دریغ که امروز پاسدار و حافظ قانون اساسی، دموکراسی را واژه ای می داند که بیان آن مردم را  دچار تهوع می سازد!!

آری این روزها دیگر جامعه به دموکراسی اعتنایی ندارد؟! این روزها دیگر به آزادی فکر نمی کند؟! و البته با همه ی گرسنگی خود و فرزندانش، به عدالت نیز نمی اندیشد؟!

مردم بی اعتنایان به همه ی آنچه در حواشی شان بوقوع می پیوندد و در می گذرند از همه ی آنچه در دل سودا می کنند، چرا که تحقق ایجاد جامعه مدنی و برنامه های اصلاحی را نافرجام دیدن و مجریان آن را تدارکاتچی! چراکه مجلس قانونگذار اصلاح طلب را برای پیگیری آزادی قلم وبیان ناکارآمد و ناتوان دیدند! و البته با پایان آن دوره تا به امروز وعده های عدالت محوری و مهروزی را نیز سرابی بیش ندیدند!

کجاست سفره های وعده داده شده از بهاء نفت رنگین! کجایند مافیای نفت و اسکله های غیرقانونی قاچاق کالا و دست های پشت پرده ی زالو صفت قدرتهای اقتصادی؟!

ساعت ها از حرکت ایستادند! تثبیت قیمت ها شکست، قیمت اجاره و خرید مسکن به مرز بی نهایت رسید، امنیت ملی هر روز بیش از گذشته در مخاطره افتاد و زبانها در کام منتقدان قفل شد و اما امروز تنها پس زمینه ی باقی مانده از همه ی شعارهای داده شده، داستان هولوکاست، روایت تلخ ملوانان انگلیسی، محدودیت ها و محدودیت های آزار دهنده مدنی و بحث همیشه داغ انرژی هسته ای و باقی قضایا  برایمان باقی مانده است.

 

|+| نوشته شده توسط رضا در شنبه یکم اردیبهشت 1386 | موضوع: |
 
 
بالا