تبليغاتX
یک دنیا حرف
یادداشتهای شخصی و مطالب روزانه
 آرزوهای سفارشی

میرزا بنویس نشان آرزوها را می گیرد، پرگاس آرزوی های خود را کنار هم رج می کند، آرزوها همآورد می کنند در ستیز با رویاهای عبث، و من کلمه ها را یکی یکی دنبال کنم، تا کنار هم بچینم همه ی آنچه در ذهن می پروانم و در دل به پرواز در می آورم:

آرزو می کنم: آنگونه رود زیبای زندگی به حرکت درآید، من، بهارخوبم و کارن عزیزم لحظه لحظه ای آن را در عبور بهترین ها سپری کنیم.

آرزو می کنم: آنگونه بنویسم که کلمه کلمه اش، حرف از دل برآمده و بر دل نشسته باشد، زبان گویایی باشد برای همنوع و همزاد خود، برای دردی که به زبان نمی آید و بر گلو می ماند؛ قلمم صدای رسایی باشد آمیخته از صداقت و حقانیت که خلقی آن را انتظار می کشد.

آرزو می کنم آزادی را، آنگونه که همه دیوارها و تابوها را بشکند و هیچ استبدادی را برنتابد و به یکباره هر آنچه مانع است، فروریزد.

آرزو می کنم هر دور افتاده از وطن، هر اسیر دربند، هر مریض بر روی تخت و هر گرفتار در پیچ و خم زندگی، رهایی یابد از دلتنگی ها، دردها و دلمشغولی های روزمره.

آرزو می کنم دوستانم را، همه آنانی که دوست می دارم، در پیوندی ناگسستنی، در معنایی واقعی که از عمق وجود بر می خیزد، دوست داشتن ها را به دلها آذین بندند، چنان که ابایی بر بیان آن نباشد، چنان که برق نگاه عشق در چشمانشان برقصد و گل لبخند محبت بر لبهایشان زیور بندد.

 

وبه یاد شاملوی بزرگ، تکرار می کنم این سروده ی جاودانه را:

  

پرتوی که مي‌تابد از کجاست؟
يکي نگاه کن
در کجای کهکشان مي‌سوزد اين چراغ ِ ستاره تا ژرفای پنهان ِ ظلمات
را به اعتراف بنشاند:
انفجار ِ خورشيد ِ آخرين
به نمايش ِ اعماق ِ غياب
در ابعاد ِ دلهره.

 

آن

ماه نیست

دريچه‌ی تجربه است
تا يقين کني که در فراسوی اين جهاز ِ شکسته‌سُکّان نيز
آنچه مي‌شنوی ساز ِ کَج‌کوک ِ سکوت است.

 

تا یقین کنی

تنها
ماييم
ــ من و تو ــ
نظّاره‌گان ِ خاموش ِ اين خلاء
دل‌افسرده‌گان ِ پادرجای
حيران ِ دريچه‌های انجماد ِ هم‌سفران.

دستادست ايستاده‌ايم
حيران‌ايم اما از ظلمات ِ سرد ِ جهان وحشت نمي‌کنيم

نه

وحشت نمی کنیم

تو را من در تابش ِ فروتن ِ اين چراغ مي‌بينم آن‌جا که تويي،
مرا تو در ظلمت‌کده‌ی ويران‌سرای من در مي‌يابي
اين‌جا که من‌ام.

 

|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 | موضوع: |
 اخراجی های چون شما، اخراجی هایی چون ما!
 

چند روز پیش فیلم « اخراجی ها» ساخته ی جناب مسعود نمکی را دیدم، خیلی تلاش می کردم بین فیلم ساخته شده و دوران روزنامه نگاری ایشان ارتباط سازنده برقرار کنم ولی هرچه تلاش کردم فقط در یک مورد و آن هم نوع ادبیات و دیالوگ فیلم و ادبیات قلمی ایشان وجوه مشترک بسیار یافت می شد، برحسب اتفاق دوست خوب و هنرمندم حسین علیجانی نقدی بر این فیلم رفت که براساس یافته های ذهنی و بضاعت تحلیلی خودم کامنتی برای ایشان گذاشتم که خالی از لطف نخواهد بود هردو مطلب را در اینجا ببینید:

اول حسین:


آقاي ده نمكي ، لطفا بيرون !

اخراجي ها را ديدم .
راستش اصلا نمي خواستم حتي يك كلمه درباره‌ي اين اثر ضعيف بنويسم و در همين حد خلاصه كنم كه من هم اخراجي ها را ديدم ، اما وقتي ياد شب اختتاميه جشنواره فجر افتادم و آن بي ادبي آقاي ده نمكي دوباره در ذهنم زنده شد ، حيفم آمد كه دفاعيه‌ي خود را به عنوان يك هنر ستا در اين جا ثبت نكنم .
آقاي ده نمكي ! لطفا بيرون .
اين اولين چيزي است كه بايد به اين آقا گفت تا از سينما مدتي بيرون باشد و يا در همان مرغداري اش كار كند و يا در يك دوره فشرده براي آموزش ادب جهت سخن گفتن در يك جمع رسمي ثبت نام كند و بعد به سينما بيايد ، چرا كه بالاخره در سينما براي همه جا هست !!!

نمي دانم خالق اثر سطحي اخراجي ها چگونه به خود اجازه داد در شبي كه بهترين هاي سينماي ايران در مقابلش ايستاده بودند بيايد و مثل همان باقالي فيلمش داد و فرياد بزند و مهمترين جايزه سينماي ايران را به تمسخر بگيرد ؟
حق را استاد پرستويي گفت كه خدا به همه ما صبر بدهد .
آقاي ده نمكي ! امثال شما هستند كه اعتبار بسياري چيزها را از بين مي برند . البته فعاليتتان در حوزه روزنامه نگاري هم مويد همين مسئله بوده است .
برادر من ! اين انديشه ي تو نيست كه اخراجي ها را پرفروش كرده است ! اين اسم جنجالي ات است كه مردم را علاقمند به ديدن فيلمت مي كند و حرف هايي كه خيلي ها نمي توانند بزنند و يا نمي خواهند كه بزنند .
اين حضور بازيگران مطرح سينماست كه باعث فروش اخراجي ها شده و افسوس كه تو گمان مي كني مردم را متحول كرده اي !
اخراجي ها هيچ چيز ندارد ! جز چند شوخي بامزه از لطيفه هايي كه براي هم sms مي كنيم و پر است از شعارهاي كودكانه اي كه ما را ياد " نصيحت هاي ملال آور دوران كودكي " مي اندازد .
آقاي ده نمكي ! آيا شنيده اي سينما خيلي بي رحم است ؟ خدا كند كه مورد بي رحمي سينما واقع نشده باشي ، چون حضور تو باعث سود بعضي ها شد كه برايشان فرقي نمي كند كه در كدام فيلم باشند .
آقاي ده نمكي مواظب باش مثل آقاي مخملباف نشوي كه حالا اضافه ي چربي‌اش را عمل مي كند و البته گاهي هم براي تنوع ، زير ابروهايش را مرتب!
توضيح : نگارنده قصد ارزش گذاري ندارد و در پي اين نيست كه چربي و زير ابرو برداشتن ، بد است يا خوب !
فقط مي‌خواهد بگويد كه آقاي مخملباف هماني بود كه بايد منشي صحنه اش با چادر سر كار مي آمد ، اما خيلي ها سال هاست كه در كار چربي و ابرو هستند و ايرادي هم به عملشان وارد نيست ، چون ادا در نمي آورند و خودشان هستند .

بعد خودم:

خوشحالم که نقدی بر اخراجی ها نوشتی، چند نکته راجع به این یادداشت وجود دارد:
اول اخراجی ها: بی تردید دفاع از کیان کشور در مقابل کشور متجاوز عراق امریست که هیچ ایرانی وطن پرستی آن را نفی نمی کند و به عنوان یک وظیفه در زمان خود آن را تایید نموده و بر آن کوشیده است، اما سیمای جنگ را این گونه به تصویر کشیدن نه شایسته احساسات وطن پرستی ماست و نه شایسته ی سینمای ما!
در روزهای که پوپولیسم بر همه چیز سیطره کرده است، ده نمکی نیز از این قافله عقب نمانده و از منظر سینما بدان پرداخته است.
اهل فن در حوزه ی سینما و تئاتر چون شما نیستم اما خوب می دانم تفاوتی بین طنز، کمدی و هجو وجود دارد. لودگی و اتکاء به ادبیات محاوره ای جاهل مسلکانه کوچه و بازار که گاه دریدگی کلامی نیز چاشنی آن می شد، به نوعی برآن بود تماشگر را جذب کرده و بدین شیوه بخنداند، غافل از آنکه این مسئله فیلم را به بیراهه ی ادبیات هجوی نزدیک و نزدیک تر می کند.
دوم برگزیده تماشگر: به راستی به چه دلیل فیلمی با این سطح و با این متد در بزرگترین جشنواره سینمایی کشور از سوی تماشاچی ایرانی مورد پسند قرار گرفته و برگزیده می شود؟!
سوم مخملباف: نقد، زیبایی های تند خود را دارد، اما شیوه ی نقد جنابعالی را به مخملباف نمی پسندم، ممکن است ایشان هچنان که در بایکوت بارها تکرار کرده است، دچار نوعی ریوزیونیسم (تجدید نظر طلبی) هنری، فکری و عقیدتی شده باشد ـ که این البته ممکن است بازسازی شخصیتی بوده باشد ـ اما حوزه خصوصی افراد، متعلق به خود اوست، اگرچه ممکن ست هنجارهای داخلی و بومی را زیرپا نهاده باشد، اما خوب می دانی او با هنجارهای داخلی زندگی نمی کند ، هنجارهای بومی، درون نگر است، فرامرزی نیست، پس شکستن آن در آن سوی مرز جای هیچ قبح و ملامتی ندارد. و اما در حوزه تخصصی فکری ـ سیاسی مخملباف جای بحث بسیار و یک فرصت مغتنم را می طلبد.
چهارم حق کپی رایت: از دیگر بلیه این سرزمین حق قانون کپی رایت است که این روزها چون آفتی به جان حوزه فرهنگ، هنر و ادب افتاده است، با همه ی انتقاداتی که به اخراجی ها وارد است، اما این روزها همزمان با اکران این فیلم،در سر هر چهار راهی کپی این فیلم با کیفیت مرغوب عرضه می شود و این خسارتی است جبران ناپذیر برای همه ی اهل آن.
پنجم فیلترینگ: اخراجی ها نقد شد، اما چه کسی باید از اخراج هر روزه ی سایتها و وبلاگها بگوید و بنویسد؟! وب سایت کانون وبلاگ نویسان قزوین اعلام کرد شما به عنوان نماینده وبلاگ نویسان قزوین در بین اعضاء خانه مطبوعات قرار دارید، وبلاگ حقیر فیلتر شده، لطف فرموده به حضرات التماس دعای ما را برسانید!!!!
پایدار باشی

|+| نوشته شده توسط رضا در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 | موضوع: |
 من خودمو نمی بینم
عجب شروعی داشتیم تو سال 86؟! اون از ملوانای انگلیسی نمک نشناس که « آمدند و گرفتند و خوردند و زدند و بردند» ـ این جمله رو به نظرم عطاالملک جوینی در وصف حمله ی مغول گفته باشه ـ حالا رفتن اونجا میگن نه آقا این حرفا کدومو؟ کدوم پیتزا، کدوم شطرنج، کدوم پینک پنگ؛ زیر شکنجه بودیم، چشم بند بهمون زدن، فلان کارو می خواستن بکنن!! از همه مهمتر منکر بازی مساوی شده ی پرسپولیس و استقلال هم شدن!
من نمی دونم! ولی خیلی ها میگن چندتاشون که بازاری مسلک تر بودن، از داستان چند روز اقامتشون تو ایران، تونستن تو کلی از محافل رسانه ای استکبار جهانی پول دربیارن!!
الهی اون گز و پسته کوفتتون بشه! الهی کت شلوارهای هاکوپیانتون جر و واجر بشه! الهی به قول این خانوما جیز جیگر بگیرید! شما هم لنگه ی همون علی افشاری ، محسن سازگارا ، عباس عبدی و بقیه هستید که تا اون تو هستن یه چیری میگن وقتی بیرون میآن درست مثه شما حرفاشونو عوض می کنن!
از این موضوع که بگذریم، تو سال گذشته چند تا از این دوستامون گوشه ی وبلاگشون یه گوشواره گذاشتن« ما وبلاگمونو ثبت نمی کنیم» ، گفتیم بابا نکنید این کارو ، بلاش دامنمونو میگیره، گوش نکردن که نکردن! دیروز وبلاگ من، حمید ، مریم و چند تا از بچه های دیگرو فیلتر کردن. البته این فلیلتر کردن خودش حکایتی داره، سیوان میگه آقا تو کرمانشاه فیلتر بودی اما رسیدم اصفهان وبلاگت بازشد، آیدا هم دیروز کامنت گذاشت مشکل، مشکل بلاگفاست. گفتم: یعنی منظوره آیدا اینه که این بار دست عوامل نفوذی مثل موصاد، سیا ... از آستین بلاگفا خارج شده! به دوست دیگه ی گفتم میگن مشکل ISP ها و سرورهاست، جواب داد: نه آقا فیلتر مطلقی، تو همه جا، خوب کمتر حرف بزن، این دری وری ها که سر هم می کنی، تو این کشور نه خواننده داره نه جایگاه! گفتم: من که تو سال جدید فقط چند تا شعر گذاشتم چیزه دیگه ای ننوشتم، این آخریه هم تقصیر ملوانای انگلیسیه! که این موضوع هم برمی گرده به تیم ملوانو عرق گیلانی بودن منو عنوان این تیم!!
به هر حال ما که نمی تونیم خودمنو ببینیم، هر کی دید، با گذاشتن یه کامنت برامون تعریف کنه چی گفتیم!!
برای اطلاع بیشتر از فیلتر شدن سایت ها و وبلاگها به سایت کانون وبلاگ نویسان قزوین و یا به وبلاگ گریز مراجعه کنید.
|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 | موضوع: |
 رافت برای ما یا دیگران؟

نوروز 86 هم تمام شد، ملوانان زبل انگلیسی هم که کل تعطیلات با ما بودند، سبزه های خود را در ایران گره زدند و با آرزوهای بسیار زیاد با رافت اسلامی رییس جمهور به کشورشان بازگشتند!

روزهای عید، روزهایی نبود که ما بتوانیم به مطبوعات دسترسی داشته باشیم، اما با روشن کردن جعبه جادویی! دو چیز بیشتر از همه توجه مان را جلب می کرد:

 اول سریالهای متنوع تلویزیونی بود که صحنه های بسیار جذابی را در ذهن مخاطبین به جا گذاشته است! صحنه هایی که گاه دستشویی رفتن های پی درپی بازیگران یک سریال  را نشان می داد! و گاه از نعش کشی و یا کلاشی و یا مردمی که دائماً برای گره گشایی از کار خود سعی می کردند از ابزاری به نام «رشوه» استفاده کنند!

 دوم گزارش های لحظه به لحظه ملوانان زبان انگلیسی بود که ما تا پایان ماجرا بالاخره نفهمیدیم به حریم مرزی ایران تجاوز کردند یا نه؟!

حلاوت سال وحدت ملی و انسجام اسلامی به هرحال پیش از آنکه به کام هموطنان نیوش شود، شامل حال ملوانان انگلیسی و مردم عزیز بریتانیای کبیر شد!! اما در سوی دیگر قضیه 5 تن از فعالان جنبش زنان به دلیل فعالیت زیاده خواهانه! و جمع آوری امضاء برای یک کمپین کذایی بازداشت شدند، که 3 تن آنان به قید وثیقه آزاد و 2 تن دیگر روانه اوین شدند. ضمناً حکم سه سال حبس علی فرحبخش روزنامه نگار کرد هم در همین ایام به ما رسید و در کنار این رویداد ها هنوز هم که هنوزه انتظار عفو ملی دانشجویان و روزنامه نگاران دربند به سر نیامده و محکومیت های قضایی از این دست ادامه دارد.

به راستی لوازم ایجاد وحدت ملی چیست؟ چگونه می توان در کشوری که تنوع قومی، نژادی و تکثر اندیشه ای شکلی موزاییکی به آن داده است، به یک همگرایی و وحدت واقعی دست یافت؟  مقطع حساسی که کشور به لحاظ موقعیت خطیر دیپلماسی خارجی طی می کند و محکومیت های پی در پی مجامع بین المللی چون شورای امنیت و سازمان حقوق بشر، آیا بیانگر شرایط خاص کشور محسوب نمی شود؟

 چه چیز می تواند حاشیه امن زیست در دنیای پرمخاطره و پرحادثه  را تضمین کند؟ آیا بهتر نیست در عین حال که رافت اسلامی را به انگلیسی ها ارمغان می دهیم ، این شیوه را نیز در حوزه مسائل داخلی بکار ببندیم؟ چگونه است از برکات این سال پیش از هر چیز اجنبی برخوردار می شود اما در این مملکت هنوز می توان بازداشت فعالان سیاسی ، اجتماعی و مطبوعاتی، توقیف مطبوعات، محدودیت فعالیت سیاسی و انتخاباتی و... را شاهد بود!

با توجه به این مسئله امیدواریم گزارش بیلان کاری سال وحدت ملی و انسجام اسلامی چنان در پایان سال ارائه شود که دیگر هیچ دانشجویی ستاره دار نشود، هیچ روزنامه ای توقیف نشود، فعالان دانشجویی ، سیاسی ، مطبوعاتی هرچه سریعتر  ـ همچون ملوانان انگلیسی با لباسهای اتو کشیده!! ـ از بند زندان آزاد شده باشند و باقی قضایا...

|+| نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 | موضوع: یادداشت ها |
 چشمهای منتظر
همیشه پشت در کسی٬ مرا صدا می کند
و من چه بی سبب!
چه بی سبب! دوباره بی قرار می شوم
کجاست سالهای رفته اش
که دم به دم دلم بر او٬ هزاره راه می رود.

٭ ٭ ٭ ٭ ٭

ببین چگونه این کلاغ بد شگون
به پشت پنجره٬ به بخت بی سپیدی ام
سرک دوباره می کشد
ببین چگونه این سیاه شوم
هراس کهنه را به دل٬ دوباره خیمه کرده است

٭ ٭ ٭ ٭ ٭

همیشه رو به سوی آسمان
سراغ رد پای او٬ که در میان صد ستاره جا گرفته است
ستاره چین می شوم
و ماه در خیال من شبی
به رخ نقاب می کشد.

٭ ٭ ٭ ٭ ٭

خدا به او بگو
که در میان این سیاهی تلخ خلوتم
به چند شهاب رو زدم٬
که از تو یک نشانه ای٬ نشانه ای به من دهند
دریغ! از نشانه ها٬ که سوی من نیامده
چه بی فروغ می شوند.

|+| نوشته شده توسط رضا در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 | موضوع: |
 خدایا به سلامت دارش

 

     

 

بارون بهاری خودشو تا پشت شیشه می رسونه،‌ کامپیوترمو روشن می کنم، سری به وبلاگم می زنم، چند تا کامنت جدیدو می بینم : امیر لشگری، آرمین نوروزپور و بچه های دیگه مثه آیدا، نادر، علیرضا و...؛ اما در برگیرنده ترین کامنتی که می بینم از آرش سیگارچیه.

سریع بعد از خوندن یادداشتی که گذاشته به وبلاگش سرک می کشم.

 خدای من، چی می بینم، آرش با وضع عجیبی رو تخت بیمارستان خوابیده. اما چیزی که می بینم خواب نیست. پایین لوگو و عکس بسیار قشنگش نوشته:

 

« من روزهای سخت مبارزه ام با بیماری سرطان را در این خانه به تصویر می کشم»

 

آرش سیگارچی کیه؟ تو وبلاگش اینجوری نوشته:

 

«آرش سیگارچی ، ‌روزنامه نگار و نویسنده گیلانی به مدت پنج سال سردبیر روزنامه گیلان امروز بوده است. وی بعد از احضار و بازداشت های پیاپی ، در 27 دیماه 1383 از جلسه دادگاه با قرار 200 میلیون تومانی روانه زندان مرکزی رشت (لاکان) شد. یک ماه بعد شعبه سوم دادگاه انقلاب استان گیلان ، سیگارچی را به اتهاماتی چون همکاری با دولت متخاصم آمریکا ، ‌توهین به امام و رهبری ،‌ فعالیت تبلیغی علیه نظام و نشر اکاذیب مجموعا به 14 سال زندان محکوم کرد. وی پس از دو ماه با تودیع وثیقه از زندان آزاد شد.
در دیماه 1384 ، شعبه اول دادگاه تجدید نظر استان گیلان ، آرش سیگارچی را به دو اتهام توهین و فعالیت تبلیغی به 3 سال زندان محکوم کرد و دستگاه قضایی او را از 6 بهمن برای اجرای حکم به زندان فرستاد.
در 22 بهمن همین سال «اشکان سیگارچی» ،‌ برادر هنرمندش در حالیکه پیگیر وضع حقوقی او بود ، در راه رشت به تهران طی یک سانحه رانندگی ، جان خود را از دست داد.
اینک ، پس از گذشت یکسال از زندانی شدن آرش سیگارچی ، ا‌و به دلیل وجود یک توده بدخیم سرطانی به مرخصی آمده است و وضعیت درمانی اش را پیگیری می
کند.
»

 

با آرش اگرچه تماسی ضمنی داشتم، اما به عنوان یک همکار مطبوعاتی چه در گیلان و چه در قزوین بی خبر از احوالاتش نبودم و جست و گریخته مطالبشو دنبال می کردم. بهترین لحظه ی آشنای ام با اون زمانی بود که با امید برای یک برنامه کاری به رشت رفته بودیم. پیشنهاد «امید» برای سر زدن به روزنامه «گیلان امروز» ما رو به یکی از کوچه پس کوچه های رشت کشوند و در یک خانه قدیمی که بوی کاغذ و همه ی آنچه از یک دفتر نشریه می تونی سراغ بگیری، سردبیری بشاش  با پیراهنی که گره ی کرواتی رو به خودش مزین کرده را می تونستی ببینی، همه ی تصویر آرش رو در ذهنم حک کردم، کسی که خیلی پیشترها دنبالش بودم و منتظر ملاقات حضوری با اون.

چای و کلوچه لاهیجان و چند شماره ی گذشته نشریه همه ی پذیرایی بی آلایش و بی تکلف اون روز بود.

خبر بازداشتش، خبر عجیبی نبود، به هر حال قلم و بیان بی محابایش انتظار اینو می داد که روزی مخالفینش تحمل از کف داده و او را به حبس بکشن.  خبر مرگ بردارش هم، خبر خوبی در اون شرایط نبود. همه و همه به امروز رسیده و کامنت عجیبی که دوباره منو با آرش سیگارچی و روزهای رفته ام در نشریات گیلان گره زده.

آرش امروز بازهم در کنار ماست و من خدایم را هزار بار شکر می کنم که او در صحت و سلامت در ویلای انزلی دوره نقاهتش را سپری می کنه ، و سپاس از او که از این بی خبری سیاه نجاتم داده.

خدایا به سلامت دارش.

سری به ایستاده چو شمع بزنید

|+| نوشته شده توسط رضا در سه شنبه هفتم فروردین 1386 | موضوع: یادداشت ها |
 عبور لحظه ها
 

 

به بهار خنده می زنم

 

شکوفه ها را از زیر پلکانم دانه دانه می شمارم

 

و عشق را در زیر پوست سبزه بو می کشم

 

شبنم شوق را از گونه های گل می چینم

 

 

و به یاد خاطرات کودکی

 

تخم مرغهای سفید را

 

چون رنگین کمان آسمانی، الوانی می کنم

 

دریغ که امروز برق نگاه کودکی ام

 

دیگر رقص ماهی های قرمز را

 

در جام بلورین هفت سین نمی دزد

 

و دستانم که از دامان روزها رفته کوتاه ست

 

دیگر به قلک پرشده از عیدی هایم نمی رسد

 

و اما امروز هرچه از یادگارهای دیروز می خواهم

 

همه را در دنیای بزرگ رویاهایم پی می جویم.

 

 

نوروز باستانی بر همه ی دوستان مبارک باد

 

 

|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه یکم فروردین 1386 | موضوع: |
 
 
بالا