تبليغاتX
یک دنیا حرف
یادداشتهای شخصی و مطالب روزانه
 بهار! باز هم سبزی
 

 

بــهار! بـاز هـم سـبــزی؟

تــو آشـــكـار و مـــن بـيـنا،

 

بـهــار! بــاز گــلــپوشــی،

چه‌قصه رفته با چشمم؟

بنــفــشه چــشــم‌ورو دارد،

غـــمـــم هـــزار تـــــو دارد

 

عـقـاب آهــنـيـن‌پـــيــكر

فــكــنده زآســمان بــر سر،

كـــجــا ‌ تــگـرگ‌ مـی‌بــارد!

نــصـيـب عــالــم از بــالا

 

در آتـــــش دو ديـــــوانــه

روانــه خــون خـــلــقی را

مـــگر بــدان نـــظـردوزی

كــه مــن جز اين دو پيــروزی

 

بــهار! رنـــگ خــون داری،

كــه مرگ كــم‌تــر از بـرگت

 

(سیمین بهبهانی)

 

|+| نوشته شده توسط رضا در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 | موضوع: |
 سکوت ممنوع

 

 

فریاد!

از بیکران سینه های همیشه حبس، فریاد

فریاد!

 از بغض در گلو مانده تا ابد فریاد،

فریاد!

 برگونه های تب کرده از اشک و غم، فریاد

بر جنگلی که داس و تبر ریشه کرده است، فریاد

بر دشت بی شقایقی که هرزه علف خانه کرده است

فریاد بر صبح بی سپیده ی خاورنشین

بر بخت به تابوت نشسته ی خورشید

فریاد بر چشمه های جاری شده در یک مرداب

فریاد بر مرگ سکوت مردی که

قفل دهان بسته و بیداد می کند.

|+| نوشته شده توسط رضا در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 | موضوع: |
 اسفندی برای من
 

 

روزشمار می کنم سال را

خورشید را در هر غروب به بدرقه می نشینم

و صبحدم در آروزی سو سوی نور

اسفند را از پشت پنجره انتظار می کشم

شش روز مانده تا بهار

من روبروی آینه

در لابه لای موی خود

تارسفید دیگری یافت می کنم

باید که بشکنم همه آینه های خود

تا پیری زود رس  را نبینم و حاشا کنم.

 

|+| نوشته شده توسط رضا در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 | موضوع: |
 جایی برای رسیدن
 

 

خیابان از سنگفرشهایی است در کنار هم

گام به گام ، پهلو به پهلو

در کنار هم، چیده شده

برای من!

برای تو!

برای قدمهای در کنار هم؛

روزی شاید جاپایمان را ابرها بشوید

و بر دریچه ها و دهلیزهای باریک جاری کند

آن روز کفشهایمان را به رودهای روان می سپاریم

تا در کران دریا پهلو گیرند

شاید که ردمان را موج ها به ساحل نشاند

و ما دوباره بازیابیم یکدیگر را.

 

 

|+| نوشته شده توسط رضا در یکشنبه بیستم اسفند 1385 | موضوع: خاطره |
 8 مارس(روزجهانی زن) مبارک باد


۸ مارس - روز جهانی زن به تمامی زنان و مردان حق طلب-

برابری خواه و آزاد اندیش مبارک باد !

|+| نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 | موضوع: |
 نقش نیمی از جامعه در فرآیند توسعه همه جانبه

جمعیت آرمان و توسعه برگزار کرد:

نقش نیمی از جامعه در فرآیند توسعه همه جانبه

با نزدیک شدن به روزجهانی زن، روز گذشته تشکل غیردولتی جمعیت آرمان توسعه نشست هم اندیشی زنان استان قزوین را در سالن جهاد کشاورزی قزوین برگزار کرد. در فراخوان اعلام شده این تشکل، علیرغم آنکه سخنرانی شادی صدر نیز پیش بینی شده بود اما با توجه به حوادث چند روز گذشته تهران و بازدداشت جمعی از فعالان زن از جمله این روزنامه نگار و فعال اجتماعی، برنامه بدون حضور وی و به صورت کارگاه پرسش و پاسخ برگزارشد.

گفتنی است در این جمع صمیمی جمعی از وبلاگ نویسان حوزه زنان نیز حضور تاثیرگذاری داشتند.

 

     

 

    

 

|+| نوشته شده توسط رضا در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 | موضوع: |
 نقطه اوج این سکوت تلخ
 

دیروز «روزنامه اعتماد ملی» در گزارشی از دادگاه دختری به نام سمیرا، مطلب تکان دهنده ی به چاپ رسانده بود، که بسیار متاثر و متالم شدم. دختری که پدر نا به کارش را به دلیل تجاوز جنسی به خود، با سیانور به قتل رسانده بود. او در دادگاه افشاء کرد که از پدر باردار نیز شده و ناچار موضوع را اگرچه با مادر مطرح نمود اما اصل ماجرا را هیچگاه عیان نکرد.

درستی و نادرستی این خبر و صحت اصل ماجرا در جای خود به حقیقت نزدیک خواهد شد، اما شخص موجه و موثقی می گفت، در تحقیقی گذرا در خصوص مسائل جنسی متوجه شدم چه بسیار زنان و دخترانی که از سوی محارم و نزدیکان خود مورد تجاوز قرار می گیرند و چه بسیارند از این افراد سرنوشت محتوم خود را یا به سینه حبس می دارند و یا آنگونه درون تهی کنند که توان ادامه حیات را برای خود ناممکن دیده و دست به خود کشی  می زنند.

به راستی چه عاملی باعث می گردد، تا در یک جامعه ای که مباحث اصلی آن را معنویت و اعتقادات دینی تشکیل می دهد، اخلاق و انسانیت به یکباره فرو ریزد و مرض جنسی چنان شایع شود که حتی خواهران ، مادران ، دختران و... را امانی از آن نباشد. آسیب شناسی این موضوع در کجا باید انجام شود. مروجان اخلاق مداری! که سالها به اشکال مختلف جامعه را تحت تعالیم آسمانی خود قرار داده اند آیا بعد از سالها محصول همت بلند و نتیجه ی کار خود را ارزیابی کرده اند!! یا نه همچنان چشم برهمه چیز بسته و « اورادِ بی ثمر» زمزمه می کنند.

چه کسی ست نداند دخترکان معصوممان در بستر اعراب آن سوی خلیج، دوشیزه گی خود را جا می نهند، چه کسی نداند، پارکها و میادین پر ازدحام شهرمان، گریزگاه دخترکانی است که درد کهنه ی فقر ، فلاکت و خشونت و هزار ناملایمات دیگر زندگی را ترک گفته و در دامن هزار بلیه دیگر جامعه گرفتار می آیند.

زن امروز ما سرنوشت دیگر ی را تجربه می کند، هراسی همیشگی گاه حریم خانه را نیز در هم می نوردد و امنیت خصوصی و عاطفی اش را نیز نابود می کند. و این هراس، هراسی ست همیشگی برای زن امروز.

در انتهای یک فریاد

سکوتی تلخ تولد می یابد

پشت آفتابی سرد

هلال سرخی را به دار می آویزند

واژه ها همه در هراسند

لبها را سکوت می آموزند

در خوف سرنیزه تفنگی

کلاغهای کاغذی، رنگ می بازند

از مترسکها، آدمهایی به جنس سنگ می سازند

نقطه اوج این سکوت تلخ

در کوچه پس کوچه های این شهر

برمن، ما ، من و شما می تازند

ـ سکوت تلخ ـ حسن ابراهیمی(پویا)ـ

|+| نوشته شده توسط رضا در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 | موضوع: |
  ترا من چشم در راهم شباهنگام
 

 

یک حس عجیبی همیشه در دوران دانشجویی مرا وادار می کرد به این سو آن سو سرک بکشم، ببینم چه اتفاقی در حول و حوشم در شرف وقوع است و چه حادثه ای را می شود انتظار کشید. سالهای 73 تا 76 مقطع لیسانس را در یکی از دانشگاههای آزاد طی کردم. در این سالها، آنهم در دانشگاه آزاد فضا آنگونه برای فعالیت دانشجویی به لحاظ سیاسی مهیا نبود و تنها بحث ها در جمع استادان و دوستان همفکر گاهی اوقات فرصتی را برای تبادل نظر در حوزه سیاست آماده می کرد. هرچه به سال 76 نزدیک و نزدیک تر می شدیم این حرکتها شکلی جدیدتر و انرژیک تر به خود می گرفت.

اواخر سال 75 تصمیم گرفتم نشریه ی دانشجویی تحت عنوان « یک کلمه» با همکاری بعضی از دوستان منتشر کنم. موافقت رییس دانشگاه گرفته شد و در این زمان سفارش مطالب داده شد. مراحل کاری این نشریه یک هفته به طول انجامید، اما تکثیر و توزیع آن هیچگاه ممکن نشد و تا امروز حسرت آن به دلمان نشست و شاید همین مسئله ایجاد وبلاگی به نام« یک کلمه » را باعث شد تا مروری به خاطرات آن روزها شود. به هرحال نشریه در حوزه دفتر فرهنگی دانشگاه بایکوت شد، به چه دلیل؟

این نشریه یک نگاه تاریخی به صنعت ملی شدن نفت ، برخی مسائل صنفی، شعر معروف « سوتک» دکتر شریعتی و بعضی مسائل فرعی دیگر را در خود جای داده بود. به نظر می رسد همین اندازه برای پایان یک شروع کفایت کند!

اما فلاش دیگر؛ به جلوتر می رویم یعنی دوره فوق لیسانس سالهای 77 تا 78، سالهای پرتکاپوی جنبش دانشجویی که شیرینی ها و تلخی های خاطرتش هنوز از یادمان نمی رود. در تهران بودم، گرانیگاه تصمیم گیریها و فعالیتهای دانشجویی، جایی که در آن سالها، هر روز یک اتفاق می افتاد. پایان این مقطع تحصیلی، در 18تیر بدترین اتفاق ممکن بوقوع پیوست. فاجعه کوی دانشگاه آن گونه رخ داد که پایان آن به محکومیت ماموری به اتهام سرقت ریش تراش، همه ی آنچه انتظار می رفت و تصور می شد، به یکباره فرو ریخت. اصلاح طلبان نیز اگرچه داسها ، تیشها و چماقهای که بر سر دانشجویان کوفته شده بود را در دادگاه می دیدند، اما دریغ از پایمردی که نهایتاً به آنجایی کشیده شد که ایجاد دیوار بی اعتمادی میان اصلاح طلبان حکومتی و دانشجویان، فضای دلزدگی را بر دانشگاه حاکم کرد.

در ابتدا اگرچه با توجه به استراتژی اتخاذ شده جریان های تاثیرگذار جنبش دانشجویی نظیر دفتر تحکیم وحدت مبنی بر عدم ورود به عرصه مبادلات و معاملات قدرت و جایگزینی نقد قدرت و مهندسی سیاسی ـ اجتماعی بتواند جنبش دانشجویی را به گونه ای دیگر بازتعریف کند، اما رقابت های حذفی و چالش های درونی به لحاظ محوری و دیدگاهی، انشقاق تشکیلاتی جنبش دانشجویی را بیشتر و استراتژی بکار بسته شده را ناکارآمد کرد. چراکه هرچه پیش تر می رفتیم، حرکتها کمرنگ تر و خروجی برنامه ها در حد بیانیه های مقطعی و مناسبتی تنزل می یافت.

چنین شد که نقش تاثیرگذار جنبش دانشجویی نه در بازی مردان قدرت کارگر افتاد و نه در نقد قدرت. دانشجو اگرچه تلاش می کرد خود را مهیای تبادل آراء و دیدگاههای مختلف در دانشگاه نماید. اما روی کار آمدن دولت نهم حتی فرصت ادامه کار برخی اعضاء هیات علمی و اساتید دانشگاه را سلب نمود و بدین ترتیب نه دانشجو می توانست آن گونه که خود می خواست پذیرای روشنفکران مختلف به ویژه دگراندیشان باشد، نه شرایط این امکان را فراهم می کرد و البته تا به امروز این قصه ادامه دارد.

دلیل نگارش این مطلب، همانا درخواست دوست وبلاگ نویس سیاستنامه بود که در چند وبلاگ با ایجاد کامنت در خواست نگارش مطلبی در خصوص مسائل دانشجویی را کرده بودند. حقیقت این است امروز دانشجو به دلیل فشارهای متحمل شده طی سالهای گذشته اگرنگوییم عافیت طلبی اما به نوعی وادادگی تن داده است. امروز نشریات متعدد دانشجویی به محاق توقیف می رود، امروز بسیاری از دانشجویان یا به محکمه قضا فراخوانده می شوند و یا ستاره دار می شوند. اما با همه ی این احوال انجمن های اسلامی همچنان چند پاره اند، تشکلهای دانشجوی دیگر نقش خود را فراموش کرده اند و دانشجو دیگر حتی انتظارات و مطالبات خود را نمی تواند برآورده سازد چه برسد به جامعه.

جامعه به گروههای مرجع چشم می دوزد، او هر لحظه منتظرست ببیند چه فعلی از این طبقه سر می زند تا براساس آن حرکتهایش را منطبق کند ، اما می بینیم ، جنبش دانشجویی موقعیت های مخلتفی نظیر انتخابات دوره ی نهم ریاست جمهوری را با تحریم انتخابات از دست داده و بی هیچ برنامه ای برای آینده، جامعه را به انتظار شرایط کاذب قرار می دهد.

باری به هرجهت امروز نیز دانشگاه ودانشجو با مصائب و مسائل متعددی مواجه است، دانشگاه بین الملل قزوین نیز فارغ از این مشکلات زیست نمی کند، اما آنچه مهم است نقش دانشجو و انسجام تشکیلاتی در مقابل این مشکلات است. دانشجو باید بداند جامعه او را یک جریان پیشرو می داند نه یک طبقه وابسته، به همین خاطر او نمی تواند نگاه خود را متمایل به خارج از دانشگاه کند بلکه باید تمام نگاه ها را متوجه خود کرده و محوریت خود را حفظ کند.

|+| نوشته شده توسط رضا در شنبه دوازدهم اسفند 1385 | موضوع: |
 اشاره های فصل سرد
 

اسفند را پشت سر می نهیم و زمستان را به طعم تلخ سوز خود، روزشمارش را به پایان می رسانیم بی آنکه بدانیم روایت سال فرا رو، ما را به کجا خواهد برد. زمستان همچنان به تکاپوی واپسین، دانه دانه برف را به زمین می سپارد و من می دانم در این شهر هستند آدمهایی که هیچگاه نوروز را به انتظار نمی نشینند، چراکه دیریست دستهای پینه بسته شان به شمارش اسکناس های کهنه عادت نکرده و روزهای بسیار می گذرد که انگشتانشان دیگر طعم رنگی جوهر را برای تایید دریافت حقوقهای ناچیز نمی چشد.

این روزها دیگر هیچ کس به دست نوشته« نسیه داده نمی شود» بقالهای سرکوچه توجهی نمی کند  حتی اگر بارها « حتی شمای» پایانی آن را تکرار کرده باشد؛ این روزها حسابهای پایان سال بسته می شود و مردان مزد بگیر دیروز، چشم ها را از هر نگاه خیره ای می دزدند و رنگ پریده از سویی به سوی دیگر خیابانها می روند و زنان همیشه نگران و دلواپس، واژه ها و کلمات را آن گونه در دهان کودکان می چینند که شرمندگی پدر، در آن سوی دیوارهای تنگ و نمور پهلو گیرد.

آری در این هراس زندگی، دیگر کدام بچه ای از مشق شب ننوشته در بیم ترکه می خوابد؟ دیگر کدام دوشیزه نورسیده بخت، رخت سپید، سرخاب و سرمه به رخ می گیرد؟ دیگر کدام پسر،  همنفس مادر و دوش به دوش پدر بر در بخت می کوبد؟

این درد، درد کهنه و ناعلاج ، همراه دیرپا، همزاد مرا هر روز در درون خود می کشد و این مرگ دوباره ها را  هر روز بر روی شیشه های بخار گرفته با انگشتان اشاره کودکی، تصویر می کند بی آنکه کسی را خطاب بر این واژه های واژگون باشد.

 

|+| نوشته شده توسط رضا در سه شنبه هشتم اسفند 1385 | موضوع: یادداشت ها |
 زنانی که در آن سوی میله ها می ایستند

 

 

 

در طول سالها اخیر بارها و بارها خبر دستگیری و بازدداشت بسیاری از روشنفکران، روزنامه نگاران و دانشجویان را بر روی تلکس خبری خبرگزاریها و مطبوعات دیده ایم. بارها و بارها تلاش های خستگی ناپذیر و کوشش های شبانه روزی همسران این افراد را شاهد بوده ایم. از عمادالدین باقی گرفته تا تقی رحمانی و اکبر گنجی؛ و این بار احمد باطبی، دانشجوی زندانی که طی روزهای گذشته خبرهای زیادی از وخامت روحی و جسمی او و ناپدید شدن همسرش انعکاس یافت این بخشی از اخباری است که از وبلاگ کمپین برای آزادی احمد باطبی گرفته شده است:

« براساس اخبار رسیده، سمیه بینات همسر احمد باطبی ساعت 8 شب گذشته توسط عواملی ناشناس بازداشت شده است. به گفته خانواده بینات، سمیه ساعت 8 دیشب در تماسی با منزل خبر بازداشت خود را داده است، اما پس از آن در ساعت 2 بعد از نیمه شب در تماس دیگری آن را تکذیب کرده و گفته برای ماموریتی 5 روزه عازم مشهد است!"
برادرسمیه بینات میگوید:" به طور قطع اطمینان داریم که وی بازداشت شده است, حتی عده ای نیز بازداشت وی و انتقالش را توسط یک خودروی پژو 405 مشاهده کرده اند"، وی می افزاید:"صحبتهای دیشب خواهرش احتمالا تحت فشار مامورین صورت گرفته است، و هم اکنون هر دو خط تلفن همراه وی خاموش است."
بازداشت احتمالی سمیه بینات در حالی صورت میگیرد که پیش از این نیز وی بارها توسط نیروهای اطلاعات تهدید شده بود که در صورت انجام مصاحبه و پیگیری شرایط همسرش دستگیر خواهد شد.

لازم به ذکر است اشاره کنیم که تا کنون نه وزرات اطلاعات و نه نیروی انتظامی مسئولیت بازداشت ایشان را به عهده نگرفته است .

احمد باطبی در اعتراض به بازداشت همسر خود ، دکتر سمیه بینات دست به اعتصاب خشک و تر زده است . در حالی آقای باطبی دست به اعتصاب غذا میزند که در طی سه روز گذشته دو بار دوچار تشنج عصبی شده و سه ساعت نیز در کما فرو رفته بودند .»

وبلاگ احمد باطبی http://sos-batebi.blogspot.com

|+| نوشته شده توسط رضا در شنبه پنجم اسفند 1385 | موضوع: یادداشت ها |
 گستره يك فرياد تا كجاست؟

 

 

هرگاه مي خواهم پردازشگر نقشي از زن در ذهن خود باشم, , همه ي تصويرها در يك روايت تاريخي مردم شناسانه جاي مي گيرد؛

 زنان جنوب, گو اينكه دوباره ظرفها و بشكه هاي خالي را به دوش مي گيرند تا ته مانده هاي سرازير شده ي نفت را كاسه كاسه لبريز كرده و بر گرده هاي هميشه زخم خورده ي خود كشند تا رزق خانواده و جور مردان هميشه در آن سوي خليج جا مانده را به دوش كشند.

زنان بلوچ, گو اينكه در غبار هميشگي صحرا و طوفان شن جستجوگر قطره قطره آب و كودكاني كه هميشه در پشت مادران آب زجه مي كنند.

 زنان ايلات و عشاير و دستاني كه هميشه بوي پستانهاي گوسفند در آن پيچيده و مشكهاي هميشه لغزان, شير را به اين سوي و آن سو مي كشند.

 زنان شمال! گو اينكه هميشه دستانشان بوي برنج , نارنج و چاي مي دهد و خميده در شاليزارها با گهوارهاي طناب پيچ در درختان صف شده و هزاران راز نگفته از همه ي آنچه تاكنون گذشته است.

آري زنانِ در تارپود هميشگي صبر, زنان فقر, زنان به امروز رسيده با كوله بار مشقت, دردي از نهاد انسانيت براي رهايي از همه ي مصيبتهاي تاريخي, كه تنها برگونه هايش چين و چروكي به عمق هزاره هزاره فغان, هزاره هزاره غم  جا گرفته است و اين روايتي است كه نسل امروز فرياد مي كند و من مي دانم منتهايي نمي توان براي آن جست, جز آنكه با او زمزمه كنم « ما نيز خواستار رفع هرگونه تبعيض عليه زنان هستيم».

اما نمي دانم پژواك اين صدا تا كجا خود را خواهد رساند, تا جايي كه حقارت تاريخي يك طبقه انساني را به تصوير كشد يا سركشي جنسي بر جنس ديگر را فروكش كند؟؟ به راستي گستره ي اين خواسته تا كجا خود را مي كشاند, تا احقاق همه ي حقوق تضييع شده يا فراتر از قوانين بشري, آنگونه كه حس برابري طلبي به خشم جنسي و حس برتري جويي بدل شود؟! و اين نمي دانم تا كجا خود را مي كشاند و من نيز با او فرياد مي زنم بي آنكه بدانم فرياد زمخت مردانه ام آيا حق او را مي ستاند يا يادآور فريادهاي پرخاشگرانه ي مردانه براي او خواهد بود.

اينها و خيلي چيزهاي ديگر مر مي آزارد, از دختركاني كه هنوز  در بازار تجارت خليج حراج مي شوند! از دختركاني كه در زير پوست شهر تباه مي شوند!

از زناني كه هنوز تازيانه ي مردان در غبار دود و اعتياد را تحمل مي كنند و هر روز بر خيل آنان افزون مي شود و خوب مي دانم افيون امروز درد شلاق را كوتاه اما درد بزرگ زيستن در چنين منجلابي را طولاني كرده است.

من هنوز زنان رختشوي را مي بينم كه به اين خانه و آن خانه پي روزي سرك مي كشند و هر روز خسته از تلاشي طاقت فرسا در انتهاي ترين نقطه اتوبوس! ايستاده يا نشسته, از بالاترين نقطه شهر به پايين ترين بخش زندگي شهري مي رسند و در كوچه پس كوچه هايي كه بوي گنديده جوي آب, تعفن را در بيني مي پيچاند, خود را گم مي كنند.

و اين و خيلي چيزهاي ديگر صداي اعتراض مردانه ام را در كنار فريادهاي آنان قرار مي دهد.

|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه دوم اسفند 1385 | موضوع: یادداشت ها |
 
 
بالا