تبليغاتX
یک دنیا حرف
یادداشتهای شخصی و مطالب روزانه
 توسعه یعنی صنعت، صنعت یعنی توسعه!!

 ( "علي‌اصغر حمزه‌اي" در نشست مطبوعاتي ترسيم چشم‌انداز 20 ساله‌ استان قزوين گفت: پايتخت خوشنويسي و گردشگري بودن استان هيچ ارزشي براي زندگي مردم ندارد.

معاون برنامه‌ريزي و اداري و مالي استاندار قزوين سينما، رسانه‌ها، اينترنت، تئاتر و غيره را فرهنگ مدرن تعريف كرد و افزود: وجود چهار بناي تاريخي و ساختمان در قزوين، فرهنگ نيست، بلكه فرهنگ بايد در زندگي عيني مردم جاري باشد. )

(ایسنا ـ 1385/11/27)

این بخشی از گفته های یک مدیر ارشد استان در خصوص چشم انداز توسعه استان قزوین می باشد. به نظر می رسد با این گفته، می بایست آستین ها را بالا زد و هرچه زودتر با تهیه یک لودر و یا غلتک ـ که البته می توان از شهرداری نیز به عاریه گرفت ـ کلیه ی بناهای تاریخی، موزه ها به ویژه با تاکید به گفته ایشان موزه خوشنویسی(کاخ چهلستون) را تسطیح!! و در یک اقدام توسعه نگرانه تبدیل به کارخانه های تولیدی مدرن با اتکاء به فنآوری و تکنولوژی کرد، به هرحال آنچه مشخص است آنچه برای نقش استان قزوين در آمايش ملي ترسیم شده است  محوریت را صنعت به عهده دارد و الباقی را باید یه جوری سرنگون کرد!!

با همین نگاه است در مجاورت خانه تاریخی بهشتی تیرآهنها قد علم می کنند و کسی لب از لب باز نمی گشاید، با همین نگاه است در محدوده درب کوشک در جلوی دیدگان مسوولان میراث فرهنگی گودبرداری برج تجارت صورت می گیرد، با همین نگاه است که دیگر ضرورتی به  پایتخت خوشنویسی بودن احساس نمی شود.

گو اینکه در قزوین همه ی چشم ها بسته و همه چیز مستتر و مخفی ست. کجایند این تشکلهایی غیردولتی استان قزوین که من بارها و بارها تردد آنان را در خانه تشکلها و یا سازمان ملی جوانان شاهد بودم و امروز واقعیت های این چنینی از چشم اینان دور می ماند و بی آنکه بازخورد عملکرد آنان را جامعه احساس کند و نقش تاثیرگذارشان در انعکاس انتظارات، مطالبات و توقعات جامعه، نقشی ملموس تر و کاربردی تر به خود گیرد، همه چیز حتی ساختارها و اهرم های مدنی کارکرد و حساسیت های ویژه خود را از دست می دهد و این چنین می شود که می بینیم.

دوستی در پاسخ به یادداشتی که در خصوص پاسارگاد داشتم، اشاره ای داشت به روند تخریب بناها و مجموعه های تاریخی استان قزوین و شیوع این آفت در تمامی نقاط ایران، به حق این یادآوری درست و نکته سنجانه به نظر می رسد اما به راستی چه کسی وظیفه حساس کردن جامعه را نسبت به چنین مصیبت های به عهده دارد، رسانه ها؟ NGOها؟ متولیان امور؟ یا دیگر اقشار و گروهها.

|+| نوشته شده توسط رضا در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 | موضوع: یادداشت ها |
 روایت تلخ محدویت رسانه های مجازی

 

 

یکی از مسوولان بلند پایه دولت مهرورزی اعلام کرد به زودی شواری نظارت بر فعالیت خبرگزاری ها و پایگاه های اطلاع رسانی تشکیل و عملکرد این دسته از رسانه ها، تحت کنترل درخواهد آمد.

آنچه به نظر می رسد امروزه کشورهای توسعه یافته در تلاشند از تمامی ابزارها و امکانات موجود در جهت ارتباط تنگاتنگ با جهان پیرامون  استفاده نمایند. در این دنیای پرتکاپو و به تعبیری عصر انفجار اطلاعات که رسانه ها چرخه ی آزاد اطلاعات را به عهده دارند و نقش تعیین کننده ای در مناسبات سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی ایفاء می کنند، فراهم کردن شرایط محدود کننده آن هم از سوی متولیان امر چه تعبیری را در ذهن تداعی می کند. آیا این منافات اساسی با اصل 24 قانون اساسی که تصریح دارد «نشريات و مطبوعات در بيان مطالب آزادند، مگر آن‌كه مخل به مباني اسلام يا حقوق عمومي باشند. » نخواهد داشت ضمن آنکه «تفصيل»  مخل بودن به «مبانی اسلام و حقوق عمومی» را در همین اصل  « قانون» معين مي‌كند نه مرجع دیگری و اگر کمی دقت شود همین قانون تاکید بر رسانه مکتوب دارد نه رسانه های مجازی و الکترونیک.

احمد شاملو در خصوص محدویت های این چنینی می گوید:

« برخورد آزادانه ی افکار و عقاید در محیطی به دور از تعصب، تنها طریقی ست که می تواند جامعه را به انتخاب صحیح و منطقی راه خویش هدایت کند؛ و سانسور در جهت سلب این چنین امکانی ست که عمل می کند. لیکن چون از مواجهه آشکار و رودر روی با این فکر و یا آن عقیده ی اجتماعی مانع می شود، این افکار و عقاید به ناچار از مسیرهای زیر زمینی و به شکل کالای قاچاق به توده های مردم برسد. و از آن جا که امکان برخورد انتقادی و تعاطی روشنگرانه برای این افکار وجود ندارد، چه بسا که به هیات آیه های مقدس غیر قابل تعبیر و تفسیر و بسته بندی شده در لفافه هایی از تعصب جاهلانه در می آید.» *

با تاکید به این گفته، نمی توان اخبار و دیدگاه ها را به صرف آنکه خود نمی پسندیم و یا نقد از قدرت را در پی می آورد، محدود و یا در چارچوب قرار دهیم. به نظر می رسد دولت عدالت محور و مهرورز که امروز زبان قلم مطبوعه را در شرایط خودسانسوری می بیند، مسیر را تغییر داده و دنیای مجازی رسانه را نشانه رفته تا با محدود سازی خبرگزاری ها، وبلاگها، پایگاه های خبررسانی و... این ابزار مهم راتباطی را نیز ناکارآمد نماید.

« یک دیوار، اگر دری در آن تعبیه نشده باشد، فقط و فقط یک مانع است وبس. اما هیچ چیز به قدر دری که قفل سنگینی برخود آویخته باشد، به موجودیت خود خیانت نکرده است.»*

 

*دیانوش، ایلیا، « لالایی با شیپور (گزین گویه ها و ناگفته های احمد شاملو)»، تهران: مروارید1385.

|+| نوشته شده توسط رضا در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 | موضوع: یادداشت ها |
 فراتر از یک درد با صنعت برتر

 

 

 

سوله های بزرگ یکی پس از دیگری در حاشیه اتوبان قد علم می کنند، شهرک های صنعتی در کنار محورهای ارتباطی احداث می شوند و در آن سوی گاردریل های اتوبان کارخانه های بزرگی را می بینی به قطار در کنار یکدیگر قرار گرفته اند.

روزی مسوولی در استان گفت: قزوین به سمت صنعت هایتک و به تعبیر دیگر صنعت برتر در حرکت است و به منظور تحقق این هدف، از تمامی سرمایه گذارانی که وارد استان می شوند، استقبال خواهیم کرد. تصویب پی در پی طرح های سرمایه گذاری در «ستاد تشویق و حمایت از سرمایه گذاری استان» سرانجام کار را به جایی رساند سازمان مسکن و شهرسازی نسبت به صدور مجوزهای بی رویه این ستاد با توجه به طرح های استراتژیک تدوین شده، اعتراض خود را اعلام  کرد و البته این موضوع واکنش شدید مدیریت ارشد استان را برانگیخت و مدتی به اصطکاک دو مجموعه و انعکاس آن در جراید استان منجر شد.

اگرچه توسعه صنعت و  روند مدرانیزاسیون این بخش، امری مثبت و ارزشمند تلقی می شود، اما لازمه ی رشد صنعت در استان، توسعه متوازن در همه ی بخش ها خواهد بود. قزوین، استانی است که که در دو بخش کشاورزی و تجاری و بازرگانی نیز از گذشته تا کنون دارای جایگاه بوده، ضمن آنکه به لحاظ قدمت تاریخی و ویژگی های اقلیمی و جغرافیایی از موقعیت ممتاز در گردشگری برخوردار است.

در بخش کشاورزی آنچه مشخص است در حال حاضر کمربند سبز باغ های سنتی رو به نابودی بوده و سمینارها، جلسات و کمیته های راهبردی تشکیل شده بدین منظور تاکنون راهگشا نبوده و همچنان روند انقراض این میراث طبیعی ادامه دارد. در زمینه سایر محصولات نیز وضع به همین منوال بوده و در آینده نه چندان دور ، توان رقابتی در بازار محصولات کشاورزی از قزوین گرفته می شود.

به روایت تاریخ و کاروانسراهای به جا مانده از گذشته، قزوین از مراکز تجاری و بازرگانی بسیار تعیین کننده بوده و بسیاری از کاروانهای بزرگ بازرگانی در قزوین بارانداز می کردند و توزیع کالا و خواربار از این نقطه به اقصی نقاط کشور صورت می گرفته است. متاسفانه به دلیل بی توجهی به این موقعیت، قزوین از نقطه ثقل معاملات و مبادلات برترخارج شده و از جایگاه ترانزیتی محورهای ارتباطی خود دور افتاده است.

در زمینه گردشگری نیز وضع به همین منوال است؛ در قزوین به هرکجا گذری صورت گیرد، یک المان و یک شاخص از دوره های مختلف تاریخی را می توان یافت کرد، مساجد، بازارها، آب انبارها، قلعه ها و دیگر مجموعه ها و سایت های تاریخی استان، و به  استناد گزارش رسمی سازمان میراث فرهنگی، بیش از 1200 اثر ثبت شده تاریخی همه و همه گویای قدمت و پیشینه ی درخشان این استان به شمار می آید. علاوه بر آن تنوع آب و هوایی و ویژگی های اقلیمی، گردشگری طبیعت (اکوتوریسم) را نیز در خود جای داده است. اما آنچه محصول این شرایط است، عبوری بودن قزوین و بی بهره ماندن از درآمدهای صنعت توریسم است که در دنیا بیشترین سهم را به خود اختصاص داده است.

به راستی چه چیز باعث گشته تا گلایه های منتقدان نسبت به روند توسعه نامتوازن و غیر کارشناسی صنعت که در خود پی آمدهای سوء زیست محیطی، اجتماعی و فرهنگی بسیار را نهفته دارد، مورد توجه مسولان و مدیران ارشد استان قرار نگیرد. این اولویت برنامه ریزی در حالی به عنوان استراتژی توسعه تعیین شده است که هنوز بحران کارخانجات و شرکت های تولیدی و موضوع لاینحلی به نام مشکل حقوق و دستمزد کارگران از کار بازمانده در استان وجود دارد و هنوز که هنوز وعده ی سه ماهه حل مشکل کارگری از سوی رییس جمهور در سفر استانی و استاندار به سر نیامده است!! کارگران در سرمای زمستان در حالی مقابل استانداری و دیگر نهادها در استان و تهران تجمع می کنند که برنامه ریزان و تئوریسین ها اقتصادی، طرح صنعت هایتک را مرور می کنند.

رییس جمهور وعده ی افشای مافیای اقتصادی را می دهد و مدیران استان او نیز بحرانهای به وجود در سر راه پوشینه بافت، نازنخ، فرنخ و... را وابسته به جریانهای پشت پرده می دانند. نمی دانم آیا این فرافکنی های را پایانی خواهد بود یا خیر؟

|+| نوشته شده توسط رضا در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 | موضوع: یادداشت ها |
 باور نمی کند دل من مرگ خویش را

باور نمی کند دل من مرگ خویش را
 
نه نه من این یقین را باور نمی کنم
 
تا همدم من است نفسهای زندگی
 
من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم
آخر چگونه گل، خس و خاشاک می شود ؟
 
آخر چگونه این همه رویای نو نهال
 
نگشوده گل هنوز
 
ننشسته در بهار
 
می پژمرد به جان من و خاک می شود ؟

                    

11 سال پیش در چنین روزی کابوس مرگ به باور نشست؛ کسی که یکدم از امید گفت و زندگی و چنان سرود که امروز شعله های آتش سروده هایش «از هر کران پیداست» و خودنمایی می کند. حس کردن، به واقعیت رسیدن و حیات بخشیدن به واژه و کلام، آنگونه به بار اشعار او در هم می پیچید که گو اینکه تصویرگر هویت زمان خود است.

روایت پردازی از سیاوش کسرایی، شاعری که با منظومه « آرش کمانگیر » ذهن دیروز را تابه امروز پیوند داده و خاطرات زیادی را برای نسل گذشته به یادگار نهاده است، بی تردید سخت و از توان این قلم خارج است. او درسال ۱۳۰۵ در اصفهان زاده شد و در دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران تحصیلات عالیه را سپری کرد.

کسرایی اگرچه  فعالیت‌های ادبی و سرودن شعر را در زندگی برگزید ، اما این ذوق درونی و فطری را با گرایشات فکری اش در هم آمیخت و در ردیف شاعران سیاسی ـ اجتماعی زمان خود قرار گرفت. نزدیکی به حزب توده ایران زمنیه های چپ گرایی را در او تقویت کرد و سالها بعد جلای وطن اختیار کرد.

وی دوازده سال پایانی زندگی اش را ابتدا در کابل و سپس در مسکو بسر برد و در سال ۱۳۷۴ به دلیل بیماری قلبی در وین، پایتخت اتریش زندگی را بدرود گفت.

در میان اشعار وی منظومه آرش کمانگیر از لحاظ اجتماعی و به سبک حماسه سرایی و شعر غزل برای درخت از لحاظ سبک و محتوا درخشش خاصی دارد .

... زندگی زیباست
 
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
 
ورنه خاموش است ، خاموشی گناه ماست
پیر مرد آرام و با لبخند
کنده ای در کوره افسرده جان افکند
 
چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد
 
زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
 
جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روییده آزاده
بی دریغ افکنده روی کوهها دامن
 
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمه ها در سایبان های تو جوشنده
 
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز
 
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز...


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 | موضوع: یادداشت ها |
 آیا همه چیز دروغ بود؟!

دوست خوبم حمید در مطلبی تحت عنوان «به ما دروغ گفتند» با اتکاء به مصاحبه اکبر گنجی نقدی بر انقلاب 57 رفته بود که براساس ارادت و مودت که با ایشان دارم، ترجیح دادم حاشیه ی بر آن یادداشت داشته باشم:

همانطور که در یادداشت قبلی نیز اشاره ای بر این موضوع رفت، هرچه از انقلاب دور می شویم به نظر می رسد حافظ تاریخی این مقطع نیز کمرنگ تر می شود، براین اساس گنجی تلاش کرده است ابهامات موجود در مرگ افرادی چون دکتر شریعتی، صمد بهرنگی، صادق هدایت و... را به کلی از سوی دستگاه رژیم پهلوی منکر شود و بدین ترتیب اصل حرکت را به نوعی انحرافی جلوه دهد.

«ما دروغ می‌گفتیم، ما به دروغ می‌گفتیم حکومت شاه ۱۵۰ هزار زندانی سیاسی دارد و این دروغ بود، و امروز باید بابت این دروغ، یعنی خودمان و همه کسانی که این دروغ را گفته‌اند باید خودشان را نقد بکنند. ما به دروغ می‌گفتیم حکومت شاه صمد بهرنگی را کشت، ما به دروغ گفتیم حکومت شاه صادق هدایت را کشت،‌ ما به دروغ می‌گفتیم حکومت شاه دکتر شریعتی را کشت. همه‌ی این دروغها را گفته‌ایم، آگاهانه هم گفته‌ایم...»

در یکی از یادداشت های گذشته مروری کوتاه داشتم بر خاطرات گروهی از زنان زندانی پیش از انقلاب که به دلیل وابستگی به جریان چپ عموماً چریک های فدایی خلق  سالها زندان سیاه پهلوی و دستگاه شکنجه ساواک را تجربه کرده بودند؛ همه ی دوستانی که دیدگاه گنجی را مورد تایید قرار می دهند، بد نیست مجموعه دست نوشته ها و خاطرات عرضه شده در بازار کتاب را همچون داد و بیداد نوشته ویدا حاجبی تبریزی درد زمانه نوشته محمدعلی عمویی و دیگر آثار منتشر شده از این دست را مورد مطالعه و بررسی قرار دهند و ببینند در طول تاریخ حکومت پهلوی چه مصیبتهای زیادی دامنگیر روشنفکران و مبارزان پیش انقلاب شده است، بد نیست خاطرات تلخ حبس و تبعید بزرگانی چون طالقانی، سحابی ، بازرگان و... را مرور کنند و با زبان این افراد حس کنند مرارتها و سختی ها تبعید در برازجان و شرح مقاومتشان در زمان پیش از انقلاب.

چگونه می توان سینه ی ستبر خسرو روزبه را در مقابل جوخه ی اعدام دید و منکر شد، چگونه می توان کرامت دانشیان و خسرو گلسروخی را در دادگاه نظامی رژیم پهلوی با چنان جسارت و ابهتی دید و چشم فروبست، چگونه می توان اعدام نواب صفوی را انکار کرد، چگونه می توان به گلوله بستن بیژن جزنی، ضیاء ظریفی و دیگران را در تپه های اوین منکر شد، چگونه می توان وقایع28 مرداد، 16 آذر ،15 خرداد،  17 شهریور ، جنبش سیاهکل و... را در تقویم تاریخ پیش از انقلاب نادیده گرفت.

زمینه شکل گیری جنبش مردمی ایران از دل این حوادث خارج شده است و البته هرکس نیز از ظن خود به این انقلاب پیوست، یک گروه دغدغه طبقه ی کارگر و دهقان را داشت و گروه دیگر درد دین و مذهب را،؛ سمبل ها و نمادهای مبارزاتی در یک گروه پیشوایان دینی بودند و در دیگر گروه ها افرادی چون جمال عبدالناصر، چه گوآرا، کاسترو و... ، به تناسب همین الگو برداری هریک طرفداران خود را داشته و بر همان اساس روش مبارزه را بر می گزیدند. این تنوع دیدگاهی ـ ایدئولوژیکی انقلابی نیز بخشی متاثر از جامعه جهانی و اتفاقات به وقوع پیوسته در چین، شوروی، ویتنام، نیکارگوئه، کوبا، الجزایر، مصر و... بود.

 به هر حال انقلاب محصول این وقایع بوده است و نمی توان به راحتی از کنار آن گذشت. اما بخش مهم تاریخ انقلاب، سرنگونی نظام استبدادی و ایجاد حکومتی دموکراتیک بود که در سایه ی آن همه ی جریانهای سیاسی حضور فعال داشته اند. بی آنکه قصد برآن باشد جریانهای سیاسی تخطئه شود، یک سوال در اینجا قابل طرح است: به راستی همه ی گروهها پس از پیروزی انقلاب برای رسیدن به یک حاکمیت کاملاً دموکراتیک به چه میزان تلاش کردند؟ حتی در کوران مبارزه با رژیم پهلوی کجا می شد خویشتنداری و عقلانیت را از گروههای مبارزاتی سراغ گرفت؟ سازمان مجاهدین به یک نوع دچار انشقاق شد، از دل حزب توده جریان سوم شکل گرفت، سپس از میان چپ های مارکسیست چند گروه دیگر از جمله سازمان چریک های فدایی خلق شکل گرفتند که بعدها این گروه نیز با عنوان اکثریت و اقلیت خط جدیدی را به وجود آوردند، مائوتیستها، پیکاری ها، جبهه ملی ، نهضت آزادی همه و همه چند پاره شدند و ساز خود را زدند، این روند با باز شدن فضا شکل انفجاری به خود گرفت و نهایتاً موج انقلاب همه را در هم بلعید.

بنابراین محصول این گفته شکلی چند سویه به خود می گیرد، از یک سو نظام استبدادی با اتکاء به ارتش و دستگاه ساواک وجود داشته که برآن بود همه چیز و همه کس را در نطفه خفقان کند، از سوی دیگر ایدئولوژی های متنوع جهانی بوده که روش های رسیدن به هدف و خود هدف را متناسب با متدولوژی خود تعریف می کرده است و آخرین وجه این ماجرا عدم درک صحیح گروههای حاضر در صحنه انقلاب بودند که نه روش مبارزه را متناسب با شرایط جامعه خود برگزیدند، نه پس از آن در مهار روحیه ی انقلابی گری و حرکت به سمت عقلانیت کوشیدند و لاجرم دیدیم این موج  همه را با خود برد و آرمانها آنگونه که انتظار می رفت، تحقق نیافت.

|+| نوشته شده توسط رضا در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 | موضوع: |
 انقلاب یادآور کدام خاطرات است؟

بهمن که می رسه، حال و هوای جامعه هم عوض میشه، از 12 بهمن رادیو و تلویزیون شروع می کنن به پخش سرود و برنامه های ویژه ی انقلاب، فضای ایجاد شده ی صدا و سیما هم بی تاثیر نیست، تو جمعی اگه نشسته باشی تلویزیونم روشن باشه، یه کم که از انقلاب برنامه پخش بشه،  گپ های سیاسی نا خودآگاه شروع میشه.

دیروز دوستی می گفت: بالاخره ما نفهمیدیم تو خط مقدم انقلاب چه جریاناتی قرار داشتند: چپی ها؟ مذهبی ها؟ توده ایها؟ ملی گراها؟ ...

اون که سنش بالاتر بود گفت: خیانت کردن! خدا رحمتش کنه! مگه این کشورهای حاشیه خلیج فارس جرات نطق کشیدن داشت، آقا ژاندارم منطقه بود‍یم»

گفتم: «تو این کشور، تو یه برهه ای ملت تصمیم گرفتند در مقابل استبداد قد علم کنند و اینکارو کردند، مشروطه شکل گرفت، تو همون زمان کم هزینه ای بابت این موضوع پرداخت نشد. حتی بعد از پیروز انقلاب مشروطه هم لحظه ای استبداد آرام ننشست و دیدیدم چه جوری از دل مشروطه، استبداد صغیر و مدتی بعد استبداد رضاخانی قد علم کرد. تازه اون چیزی که دیکتاتوری پهلوی اول را به زیر کشید، عوامل و حوادث جنگ جهانی دوم بود. خبط رضاخان در نزدیکی به آلمانها و پیروزی متفقین همه چیز رو به نفع سقوط دیکتاتور فراهم کرد. از اینجای قضیه حاکمیت پهلوی دوم تلاش می کرد همسان با جامعه جهانی به نوعی به رفورم مطابق باب میل خودش دست بزنه، اما سرانجام تا همین اندازه هم تاب نیاورد و دولت ملی مصدق را با کودتای 28 مرداد از صحنه ی بازی سیاسی حذف کرد و آنگونه پیش برد که از همه ی احزاب شکل گرفته شده در آن زمان، تنها یک حزب به صورت رسمی پذیرفته شد. شاه در اوج غرور و قدرت گفت یا همه عضو حزب رستاخیز می شوند یا چمدانها بسته به سلامت!

هرچه از نسل پیش از انقلاب فاصله می گیریم، به نظر می رسه بسیاری از افراد وقایع دوران این رژیم را فراموش می کنن. نه کسی از مصدق ، خسرو روزبه ، خسرو گلسروخی یادی می کنه نه از نواب صفوی ، طالقانی ، رضایی ها و دیگر افراد و جریانات.

کمی اگر به حافظه خودمان فشار بیاریم یا حداقل مروری به کتب تاریخی معاصر داشته باشیم، می بینیم چطوری طیف ها و جریان های فکری منتقد حاکمیت پهلوی از سوی بیدادگاه نظامی یا مطرود و منزوی و یا به جوخه های اعدام سپرده شدند. به این کاری ندارم که مصدق ملی گرا بود، خسرو روزبه توده ای بود، نواب صفوی یک مذهبی دو آتیشه! فقط به این فکر می کنم صدایی جز صدای پای دیکتاتوری در جامعه ی ایران به هیچ عنوان شنیده نمی شد. ضمن اینکه چکمه ها و پوتین های دیکتاتوری هم از طرف دول خارجی تامین می شد و به نحو شایسته در غارت منابع و ذخایر غنی کشور هم اهتمام داشتند!!»

گفت: « اینا که گفتی درست، اما چرا با همه ی شوقی که برای آزادیخواهی و دموکراسی خواهی وجود داشت، بعد از پیروزی انقلاب جریانها و احزاب یکی یکی از صحنه خارج شدند؟»

گفتم: « چون خاصیت هر انقلابی همینه، انقلاب توفنده و سیل آسا حرکت می کنه و همه چیزو با خودش می بره، علیرغم اینکه بزرگانی چون بازرگان در تلاش بودند عطش انقلاب را با عقلانیت توامان کنند اما نشد که نشد، رادیکالیسم در اوج بود و جریانها شکل گرفته در انقلاب میل به جوش و خروش داشتند، این میل شکلی فوارنی داشت مهاری نیز برآن نبود، نهایتاً جریانی پیروز شد که توانست با ذائقه توده ی مردم خود را همسان و همراه کنه. این ذائقه ریشه در تفکر سنتی مردم ایران داشت، جریانهای سیاسی از حزب توده گرفته تا چریک های فدایی خلق این ذائقه را نشناختند چراکه تفکر مارکسیستی سنخیتی نه به لحاظ ساختاری و نه به لحاظ مبنایی با جامعه ی ایران داشت برخی گروه های مذهبی مثل سازمان مجاهدین هم زیک زاک حرکت می کردند و نهایتاً از دل  اون جریان التقاطی بوجود آمد و ناچار به حذف همدیگر شدند. این بود که همه ی طیف های سیاسی زیر یک چتر جمع نشدند و دامنه ی اختلافات در اثر میل به تسلط قدرت، بیشتر و بیشتر شد و به آنجایی ختم شد که همه ی انقلاب ها دچار آن می شوند.»

خیلی دوست داشتم این گفتگو ادامه پیدا می کرد و نظرات دیگری هم می گرفتم، اما مجالی نبود از بین جمع خارج شدم و فرصت ادامه این بحث رو به زمان دیگری موکول کردم.

 

|+| نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 | موضوع: یادداشت ها |
 پاسارگاد را همه با هم فریاد می زنیم
دشت پاسارگاد اگرچه کیلومترها با قزوین فاصله دارد ، اما وقوع یک اتفاق جبران ناپذیر در این دشت ارزشمند تاریخی و باستانی در آینده نزدیک، حدود زمان و فاصله مکانی را از یاد برده و ذهن را به آنچه در شرف وقوع است، معطوف می دارد.
مدتی است خبر آبگیری سد « سیوند» به عنوان یک برنامه عملیاتی از سوی دولت، محافل خبری و مجموعه های فرهنگی را با این پرسش مواجه ساخته است که به راستی احداث این سد در دشت پاسارگاد تا چه اندازه مباحث کارشناسی حوزه میراث فرهنگی را مورد نظر قرار داده است؟
دغدغه به زیر آب رفتن بخش زیادی از این دشت باستانی که در دل خود رازهای نگفته بسیاری را نهفته دارد و آسیبی که آرامگاه کوروش کبیر بنیانگذار مقتدرترین حکومت ایرانی در عهد باستان از این پروژه خواهد دید، نه تنها خطای فاحش طراحان آن را با برانگیختن احساسات ملی و میهنی مردم این سرزمین در تاریخ ثبت خواهد کرد، بلکه بخش زیادی از تاریخ این سرزمین را نابود و به زیر آب خواهد برد.
به اعتقاد بسیاری از کارشناسان باستان شناسی، دشت پاسارگاد یکی از پر رمز و راز ترین دشت های ایران می باشد. چنانکه گمانه زنی های این دشت نشان می دهد، محتمل است شهر های مدفون شده و قبرستان های قدیمی متعلق به 7000 هزار ساله پیش در دل این دشت وجود داشته باشد.
چنان که بر می آید اجرای پروژه سد « سیوند» نه تنها بخشی از آرامگاه کوروش را به مرور دچار آسیب خواهد کرد، بلکه محوطه های مکشوف نشده دشت پاسارگاد را به زیر آب خواهد برد. همچنین برخی از کارشناسان محیط زیست در خصوص آبگیری این سد اعتقاد دارند، آب ذخیره شده این سد حتی طی گذر زمان برای کشاورزی نیز فاقد ارزش حواهد شد، چراکه نمکی بودن شن زارهای دشت، آب ذخیر شده را شور خواهد کرد و عملاً بهره برداری در بخش کشاورزی را در دراز مدت منتفی خواهد ساخت.
نمی دانم پس از اتمام این پروژه منابع خبری دولتی چه تیزر تبلیغاتی را برای افتتاح این پروژه بر می گزینند:
بزودی سد سیوند، بزرگترین پروژی ملی افتتاح خواهد شد یا...
|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 | موضوع: یادداشت ها |
 چرا یک کلمه
«یک کلمه» عبارتی است تاریخی و برگرفته از رساله ای به همین عنوان از« میرزا یوسف خان مستشار الدوله». تلاش وی برای نگارش این رساله همانا حرکت به سوی دیدگاههای مترقیانه بود که در «یک کلمه» آنهم « قانون» خلاصه می شد. مناسبات مستشارالدوله با بسیاری از روشنفکران زمان خود از جمله میرزا فتحعلی آخوندزاده که در فرامرزهای ایران گامهای نخست به سوی مشروطیت را پایه ریزی می کردند، باعث شد تا اندیشه های نوین جهانی را مورد توجه قرار داده و با ادبیات روز جامعه ی ایران تطبیق دهد...
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط رضا در شنبه هفتم بهمن 1385 | موضوع: یادداشت ها |
 ما سرخوشان مست دل از دست داده ایم...
متاسفانه در کشورهای توسعه نیافته و یا در حال توسعه به دلیل فقدان احزاب کارآمد و شکل نیافتن تشکلهای مردمی، بار سنگین تمامی فعالیت های جامعه مدنی را مطبوعات به دوش می کشند و همین مسئله تاکنون هزینه گزافی را در عرصه رسانه به بار آورده است، متاسفانه نشریه نامه نیز قربانی چنین خلائی شد...
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط رضا در سه شنبه سوم بهمن 1385 | موضوع: یادداشت ها |
 
 
بالا