تبليغاتX
یک دنیا حرف
یادداشتهای شخصی و مطالب روزانه
 زندگی

 

 

تبسمت چه آشناست

گو اینکه سالهاست از پشت کوهها

صبحدم مرا از خوب نوش بیدار می کند

 

****

روزهای پایان بهار را که می شمارم

 زایش دیگری از بهار آغاز می شود

همین چند روز

در همین حوالی

باغی آشنا، شکوفه ها را به باد می سپارد

تا گهواره کودکی ات را پر کند از عطر خوش سالهای پشت سرنهاده

روزهای همه طعم خنده

روزهای شیرین

به شیرینی همه ی کیک های بریده شده

به روشنایی همه ی شمع های کنار هم چیده شده

 

****

تو همه ی صداقت کودکی هایت را بارها و بارها تعبیر می کنی

و ظلمات شب را با لحظه ای نگاه پس می زنی

آری تو! نطفه ی بسته شده از همه ی آنچه بوده ای

که سالهاست زایش دوباره هایش را بهار تجربه می کند.

 

          ****

(با تقدیم به بهار عزیزم ـ به مناسبت بیست و نهمین بهار زندگی اش)

|+| نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 | موضوع: |
 یادآر خاطرات رفته را
 

دوم خرداد که می رسد یادآور کدام خاطره می شوید، خدمت یا خیانت، تعامل فکری یا جمود اندیشه، آزادی یا سرکوب، پیروزی یا شکست. نمی دانم دانسته به پای صندق های رای رفتیم یا چون همیشه اسیر موج شدیم؟ همیشه جو روانی بر ما غالب می شود، چه زمانی که در یک استادیوم مشغول تماشای یک مسابقه پرهیجان هستیم و چه زمانی که در یک ستاد انتخاباتی مشغول رقابت.

هورا می کشیم، کف می زنیم ، هیاهو می کنیم، تشویق می کنیم و گاه اگر خوشمان نیاید لعن می کنیم و دشنام می دهیم، یاد فیلم توقیف شده « آفساید»، ساخته جعفر پناهی می افتم، تو فیلم به نابینایی گفتند: « تو دیگه چرا استادیوم میری؟» ، گفت: «آقا اونجا فحش میدن، فحش!» و چه لذت می برد از گفتن این حرف و به چه عطشی برای این موضوع لحظه شماری می کرد.

پای صحبت های خاتمی نشستیم، از همه چیز گفت، دموکراسی، آزادی، جامعه مدنی، گفتگوی تمدنها و چیزهای دیگری که برق شعف در چشمانمان می درخشید. روزهای اول فریاد زدیم «زنده باد آزادی» گفتند: « خفه شو!» فریاد زدیم« آزدای مطبوعات همیشه همیشه» ، گفتند: « قلم به دست مزدور اعدام باید گردد» گفتند: «چماق»، گفتیم: «گل» ، گفتند:« بریده باد زبانهاتان» گفتیم:« تکثر و گفتمان اندیشه». همه ی این چیزها گفته شد و روزی دیدیم از پنجره های بلند مرتبه خوابگاههای دانشجویی با یک یاحسین، به سوی زمین رهایمان کردند، چشمانمان را از حدقه درآوردند و در محکمه ی قضا داس و درفش و زنجیر جای خود را به یک ریش تراش سرقتی داد و همانجا فهمیدیم« خون عزت ابراهیم نژاد» تباه شد.

همه خاطرات بعد از دوم خرداد همین است و چیزهای دیگر که یاد شان می آورم مثل انگشت پیروزی گنجی در زمان بازداشت، یا پیپ همیشه روشن شمس الواعظین در لباس زندان،  یا مقاو مت زیدآبادی در مقابل زندانبانها و خاطرات تلخ دیگری که همه به خوبی یاد داریم. 

اینها بود که رفت، اینها بود که گذشت و اینها بود که تا به امروز همراه من و همه ی دوستان من است.

 

|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه دوم خرداد 1386 | موضوع: |
 خاطرات رفته . روزها رسیده
 

روزنامه ها یکی یکی روی پیشخوان روزنامه فروشی قرار می گیرند، اعتماد ملی، اعتماد، مردم سالاری، شرق ، هم میهن و آن سوتر نشریات محلی پهلو می گیرند و دوباره حس می کنم بهاری دیگر از صدای رسانه مکتوب در حال شکفتن است. خوشحال می شوم و یادم می آید روزهای زیادی در ظهرهای گرم و سرد فصول، در پشت دکه ی روزنامه فروشی شهرمان در صف های همیشه طویل منتظر می ماندم، تا روزنامه ها از راه برسد و من در ازاء یک بغل روزنامه، همه بضاعت توجیبی دانشگاهم را با همه ی روزنامه های دست چین شده، معاوضه کنم.

در مرگ زود رس جامعه دق کردم و در رسیدن توس، نشاط ، عصر آزادگان، صبح امروز، خرداد، مشارکت، نوروز، بهار... عمری در فراز و نشیب شادی و تلخکامی روزگار را به سر رساندم و چه سخت طی شد روزهای رفته تا به امروز.

 خوب می دانم زبان قلم امروز کوتاه تر از گذشته شده، اما کفایت می کنم به زمانه که جز این تقدیری برایش متصور نیست.

انتشار دوباره شرق و هم میهن مبارک باد.

 

|+| نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 | موضوع: یادداشت ها |
 برشی کوتاه ترانه از «مرغ سحر»

در مجله بخارا یادداشتی از ترانه ی  همیشه ماندگار مرغ سحر به چاپ رسیده بود که بد ندیدم همه ی دوستانی که به نوعی خاطراتی با این ترانه دارند، مروری بر این یادداشت داشته باشند، مطلب ذیل عیناً از این مجله اخذ شده است:

 

ترانه ى مرغ سحر

دكتر ناصرالدين پروين

 

به زودى، ترانه ى مرغ سَحر، به هشتاد سالگى خواهد رسيد و آن گاه نيز چون ديروز و امروز، سِحرِ مرغ سَحر ما را به همدلى و همآوازى وا خواهد داشت. ناله ى اين مرغ بهارى را بهار خراسانى در يك خزان سياسى شنيد.

ناله يى كه گويى از پگاهى دوردست آغاز شده و همه ى شامهاى پرادبار را تا روزگار ما در نورديده است.

كدام شام تاريك؟

          خاطره هاى شاعر و ترانه سراى نامدار، اسماعيل نواب صفا را مى خواندم. ديدم اشاره يى به آن خزان سياسى كرده و ناله ى بلبل هزار آواى سحر خيز ملك الشعرا را مربوط به «حوادث دوران محمدعلى شاه و بستن مجلس شوراى ملى و بلاتكليفى مملكت در لحظاتى بسيار حساس» انگاشته است. وى، با اشاره به روايتى از زبان موسى نى داود، مى افزايد «در غير اين صورت، رضا شاه پس از شنيدن اين شعر و آهنگ، مجريان آن را مورد محبت قرار نمى داد»([1][1]). گويى نويسنده ى ساده دل كه خود در دوره ى خودكامگى رضاشاهى زيسته، از كارهاى او ناآگاه بوده، محبت او را به بازماندگان خودكامگى محمدعلى شاهى و تعيين مقررى براى سالارالدوله برادر خونريز و آزادى ستيزش را نمى دانسته است. وانگهى، از زبان يكى از دو برادر سازنده ى آهنگ مرغ سحر، مى گويد: «در واقع ترانه ايست كه استاد بهار براى مخالفت با رضاشاه سروده است»([2][2]) و اين سخن با آن سخن متضاد است.

          درباره ى زمان سرودن اين ترانه، به همين بسنده مى كنم كه بهار، سخنها به نثر و نظم درباره ى دوره ى مشروطه خواهى گفته و از سروده هاى آزاديخواهانه ى خود ياد كرده است. در آنها، هيچ اشاره يى به ترانه ى مرغ سحر كه بى درنگ پس از اجرايش در دلها نشست، ديده نمى شود. وانگهى، چنان كه خواهيم ديد، در سال 1306 كه اين ترانه اجرا شد، نام سراينده اش را پنهان داشتند. كسانى هم سرايش آن را به دوره ى زندان يا پس از زندان و تبعيد بهار منسوب داشته اند كه بكلى نادرست است و در آن هنگام، شاعر ـ اگر چه مغضوب دستگاه بود ـ هنوز نمايندگى مجلس را بر عهده داشت.

نخستين اجراى ترانه ى مرغ سحر

          نخستين خواننده ى ترانه ى مرغ سحر به احتمال قوى خانم ايران الدوله در باغ سهم الدوله بود كه شرحش را خواهم داد. سپس تر، چنان كه آقاى دكتر سپنتا نيز نوشته اند([3][3])، اين ترانه را ملوك ضرابى خواند و به صورت صفحه روانه ى بازار ساخت، اما كسانى به نادرست آن را به قمرالملوك وزيرى منسوب مى كنند و محل اجراى نخست را گراند هتل مى نويسند. شگفت آن كه در چاپهاى چند گانه ى ناقص ديوان شاعر بزرگ ما نيز، اين اشتباه راه يافته است. بديهى ست كه به سال 1306، مانعى در مورد اعلام نام قمرالملوك به عنوان خواننده ى ترانه يى در جشن يك روزنامه ى طرفدار رضا شاه، وجود نداشت.

          من نديده ام در جايى به نخستين اجراى اين ترانه اشاره شده باشد و چنان كه گفتيم، براى كسانى درباره ى زمان سرايش آن نيز ابهامهايى وجود دارد. از اين رو، مناسب مى بينم شرحى در اين زمينه بدهم: در هفتم تير 1306، روزنامه ى طنزآميز ناهيد جشنى به مناسبت آغاز هفتمين سال انتشار خود بر پا كرد و «تصنيف در ماهور» به عنوان «اثر طبع يكى از اساتيد سخن» در آن جشن اجرا شد و متنش را پيوست اولين شماره ى سال هفتم كردند. محل اجرا هم «باغ آقاى سهم الدوله» بود([4][4]). اين تصنيف، بعدها «مرغ سحر» يا «ناله مرغ سحر» نام گرفت و سراينده ى استادش نيز شناسايى شد. متن جدا چاپ شده ى تصنيف را ضميمه اين يادداشت كرده ام.

چرا روزنامه ى ناهيد؟

          هفتگى ناهيد (با وقفه هايى، 22 فروردين 1300 ـ 30 اردى بهشت 1312) ارگان طنزآميز هواداران سردار سپه بود و به دست ميرزا ابراهيم ناهيد و يارى قلمى عارف قزوينى در مى آمد.

          ناهيد، دشمنان بسيارى براى خود فراهم آورد كه اغلب، مخالفان خودكامگى سردار سپه يا كسانى بودند كه اين روزنامه به آنها پرخاش كرده يا ناسزا گفته بود. يكى از آنها، ملك الشعراى بهار است. او را در ناهيد «طماع الشعرا» مى خواندند([5][5]). شاعر هم در چند سروده، ميرزا ابراهيم ناهيد و روزنامه اش را هجو كرده است. از جمله:

          اى سيه نامه ناهيد و طرفدار رضا

          آلت آلت بدخواه وطن در هر باب

          با اين حال، از سال 1305 به بعد بسيارى از شعرهاى تازه ى بهار در ناهيد چاپ شد و گمان مى برم كه سراينده ى مغضوب دستگاه رضا شاهى، بدين وسيله خواسته است خود و خانواده اش را از بد گمانى آن دستگاه كينه جو مصون دارد و بستن پرونده هاى پيشين را يادآور شود. اولين سروده، «چهار خطابه»ى اوست([6][6]) كه در آن مدح و مجيزى از شاه نو به تخت نشسته كرده است. اين تمهيدها، جانش را نجات داد اما سالى پس از نخستين اجراى مرغ سحر به زندانى افتاد كه آغاز يك دوره ى رنج آميز پنجساله بود و در آن زندان، با ابراهيم ناهيد هم بند شد([7][7]).

تفاوت نخستين اجرا و اجراهاى بعدى

          گفتيم كه در نخستين اجرا، نام ترانه سرا ذكر نشده و تنها به مقام ادبى او اشاره كرده اند. جز اين، يك تفاوت هم آن اجرا با آنچه مى شناسيم دارد. نواب صفا مى نويسد:

          شادروان ]يزدان بخش[ قهرمان از قول ]پدر زنش،[ مرحوم بهار مى گفت: تصنيف مرغ سحر را ساخته بودم و در آن قسمت از آهنگ كه مى گويم «شام تاريك ما را سحر كن»، ابتدا گفته بودم: «شام من، شام من را سحر كن». يكشب شنيدم رهگذرى به جاى شام من شام من مى گويد «شام تاريك من را سحر كن» و من ديدم چه كلمه مناسبى را همين مرد رهگذر كه ميزان سوادش هم معلوم نيست انتخاب كرده در حالى كه من توجه نداشته ام. و شعر را به همين شكل اصلاح كردم.

          الب([8][8])ته در روايت قهرمان يا نواب صفا، اشتباهى رخ داده زيرا چنان كه در تصوير نخستين متن ترانه نيز ديده مى شود، در هر دو صورت، «ما» آمده است و نه «من».


 

مرغ سحر

(سرى اول)

مرغ سحر ناله سر كن *** داغ مرا تازه تر كن

زاه شرر بار  *** اين قفس را

برشكن و زير و زبر كن

بلبل پر بسته ز كنج قفس درآ *** نغمه آزادى نوع بشر سرا

وز نفسى عرصه اين خاك توده را *** پر شرر كن

ظلم ظالم جور صياد *** آشيانم داده بر باد

اى خدا اى فلك اى طبيعت *** شام ما شام ما را سحر كن

نوبهار است گل ببار است *** ابر چشمم ژاله بار است

اين قفس چون دلم تنگ و تار است

شعله فكن در قفس اى آه آتشين

دست طبيعت گل عمر مرا مچين

جانب عاشق نگه اى تازه گل از اين بيشتر كن بيشتر كن بيشتر كن

مرغ بيدل شرح هجران *** مختصر، مختصر كن

(سرى دوم)

عمر حقيقت بسر شد

عهد و وفا پى سپر شد...

ناله عشاق ناز معشوق

هر دو دروغ و بى اثر شد

راستى و مهر و محبت فسانه شد

قول و شرافت همگى از ميانه شد

از پى دزدى وطن و دين بهانه شد

ديده تر شد

جور مالك ظلم ارباب *** زارع از غم گشته بى تاب

ساغر اغنيا پر مى ناب *** جام ما پر ز خون جگر شد

اى دل تنگ ناله سر كن *** از قوى دستان حذر كن

از مساوات صرف نظر كن

ساقى گلچهره بده آب آتشين

پرده دلكش بزن اى تار دلنشين

ناله برار از قفس اى بلبل حزين

كز غم تو سينه من *** پر شرر پر شرر شد

از غم تو سينه من *** پر شرر شد پر شرر شد

 

 

 

 

 


[۱] ـ نواب صفا، اسماعيل. قصه شمع (خاطرات هنرى)، تهران، نشر البرز، ۱۳۷۷، ص ۳۴۴
[
۲]- همان كتاب، ص ۳۴۱
[
۳]- سپنتا، ساسان. ضبط موسيقى در ايران، اصفهان، نيما، ۱۳۶۶
[
۴]- «نمايش به مناسبت تجديد سال ناهيد»، ناهيد، ش ۱ سال ۷، ۳ تير ۱۳۰۶

[
۵]- خلق به جاى ناهيد، ش ۵۵ سال ۵، ۹ فرودين ۱۳۰۵
[
۶]- درباره ى مخالفتهاى ناهيد با بهار، بنگريد به مقاله ى من: «بهار و روزنامه نگارى زمانه ى او» در: بهار، پنجاه سال بعد، به كوشش على ميرانصارى، تهران،
اين روزنامه، با وجود خدمتهاى ارزنده يى كه به سردار سپه كرده بود، براى هميشه توقيف شد اما با سقوط رضا شاه و «چون نسيم آزادى بر صحائف مطبوعات وزيدن گرفت» (آگهى ناهيد: «مژده»، اطلاعات،ش
۳۶۵۶ و ۳۰ شهريور ۱۳۲۰)، در سالهاى ۱۳۲۰ ـ ۱۳۲۱ بار ديگر انتشار يافت و در سالهاى ۱۳۴۵ ـ ۱۳۴۶ نيز، روزنامه يى خود را ادامه ى آن معرفى مى كرد. و در سالهاى ۴۰ ـ ۴۴
به گمانم ناهيد را آقاى محمد مقدس زاده منتشر مى كرد.
[
۷]- «يادگار زندان»، ديوان ملك الشعراى بهار، چاپ ملك زاده، ج ۲، ص ۶۵.

[
۸]- نواب صفا، همان كتاب، ص ۷۷

|+| نوشته شده توسط رضا در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 | موضوع: |
 برشی کوتاه ترانه «مرغ سحر»

ترانه ى مرغ سحر

دكتر ناصرالدين پروين

به زودى، ترانه ى مرغ سَحر، به هشتاد سالگى خواهد رسيد و آن گاه نيز چون ديروز و امروز، سِحرِ مرغ سَحر ما را به همدلى و همآوازى وا خواهد داشت. ناله ى اين مرغ بهارى را بهار خراسانى در يك خزان سياسى شنيد.

ناله يى كه گويى از پگاهى دوردست آغاز شده و همه ى شامهاى پرادبار را تا روزگار ما در نورديده است.

كدام شام تاريك؟

          خاطره هاى شاعر و ترانه سراى نامدار، اسماعيل نواب صفا را مى خواندم. ديدم اشاره يى به آن خزان سياسى كرده و ناله ى بلبل هزار آواى سحر خيز ملك الشعرا را مربوط به «حوادث دوران محمدعلى شاه و بستن مجلس شوراى ملى و بلاتكليفى مملكت در لحظاتى بسيار حساس» انگاشته است. وى، با اشاره به روايتى از زبان موسى نى داود، مى افزايد «در غير اين صورت، رضا شاه پس از شنيدن اين شعر و آهنگ، مجريان آن را مورد محبت قرار نمى داد»([1][1]). گويى نويسنده ى ساده دل كه خود در دوره ى خودكامگى رضاشاهى زيسته، از كارهاى او ناآگاه بوده، محبت او را به بازماندگان خودكامگى محمدعلى شاهى و تعيين مقررى براى سالارالدوله برادر خونريز و آزادى ستيزش را نمى دانسته است. وانگهى، از زبان يكى از دو برادر سازنده ى آهنگ مرغ سحر، مى گويد: «در واقع ترانه ايست كه استاد بهار براى مخالفت با رضاشاه سروده است»([2][2]) و اين سخن با آن سخن متضاد است.

          درباره ى زمان سرودن اين ترانه، به همين بسنده مى كنم كه بهار، سخنها به نثر و نظم درباره ى دوره ى مشروطه خواهى گفته و از سروده هاى آزاديخواهانه ى خود ياد كرده است. در آنها، هيچ اشاره يى به ترانه ى مرغ سحر كه بى درنگ پس از اجرايش در دلها نشست، ديده نمى شود. وانگهى، چنان كه خواهيم ديد، در سال 1306 كه اين ترانه اجرا شد، نام سراينده اش را پنهان داشتند. كسانى هم سرايش آن را به دوره ى زندان يا پس از زندان و تبعيد بهار منسوب داشته اند كه بكلى نادرست است و در آن هنگام، شاعر ـ اگر چه مغضوب دستگاه بود ـ هنوز نمايندگى مجلس را بر عهده داشت.

نخستين اجراى ترانه ى مرغ سحر

          نخستين خواننده ى ترانه ى مرغ سحر به احتمال قوى خانم ايران الدوله در باغ سهم الدوله بود كه شرحش را خواهم داد. سپس تر، چنان كه آقاى دكتر سپنتا نيز نوشته اند([3][3])، اين ترانه را ملوك ضرابى خواند و به صورت صفحه روانه ى بازار ساخت، اما كسانى به نادرست آن را به قمرالملوك وزيرى منسوب مى كنند و محل اجراى نخست را گراند هتل مى نويسند. شگفت آن كه در چاپهاى چند گانه ى ناقص ديوان شاعر بزرگ ما نيز، اين اشتباه راه يافته است. بديهى ست كه به سال 1306، مانعى در مورد اعلام نام قمرالملوك به عنوان خواننده ى ترانه يى در جشن يك روزنامه ى طرفدار رضا شاه، وجود نداشت.

          من نديده ام در جايى به نخستين اجراى اين ترانه اشاره شده باشد و چنان كه گفتيم، براى كسانى درباره ى زمان سرايش آن نيز ابهامهايى وجود دارد. از اين رو، مناسب مى بينم شرحى در اين زمينه بدهم: در هفتم تير 1306، روزنامه ى طنزآميز ناهيد جشنى به مناسبت آغاز هفتمين سال انتشار خود بر پا كرد و «تصنيف در ماهور» به عنوان «اثر طبع يكى از اساتيد سخن» در آن جشن اجرا شد و متنش را پيوست اولين شماره ى سال هفتم كردند. محل اجرا هم «باغ آقاى سهم الدوله» بود([4][4]). اين تصنيف، بعدها «مرغ سحر» يا «ناله مرغ سحر» نام گرفت و سراينده ى استادش نيز شناسايى شد. متن جدا چاپ شده ى تصنيف را ضميمه اين يادداشت كرده ام.

چرا روزنامه ى ناهيد؟

          هفتگى ناهيد (با وقفه هايى، 22 فروردين 1300 ـ 30 اردى بهشت 1312) ارگان طنزآميز هواداران سردار سپه بود و به دست ميرزا ابراهيم ناهيد و يارى قلمى عارف قزوينى در مى آمد.

          ناهيد، دشمنان بسيارى براى خود فراهم آورد كه اغلب، مخالفان خودكامگى سردار سپه يا كسانى بودند كه اين روزنامه به آنها پرخاش كرده يا ناسزا گفته بود. يكى از آنها، ملك الشعراى بهار است. او را در ناهيد «طماع الشعرا» مى خواندند([5][5]). شاعر هم در چند سروده، ميرزا ابراهيم ناهيد و روزنامه اش را هجو كرده است. از جمله:

          اى سيه نامه ناهيد و طرفدار رضا

          آلت آلت بدخواه وطن در هر باب

          با اين حال، از سال 1305 به بعد بسيارى از شعرهاى تازه ى بهار در ناهيد چاپ شد و گمان مى برم كه سراينده ى مغضوب دستگاه رضا شاهى، بدين وسيله خواسته است خود و خانواده اش را از بد گمانى آن دستگاه كينه جو مصون دارد و بستن پرونده هاى پيشين را يادآور شود. اولين سروده، «چهار خطابه»ى اوست([6][6]) كه در آن مدح و مجيزى از شاه نو به تخت نشسته كرده است. اين تمهيدها، جانش را نجات داد اما سالى پس از نخستين اجراى مرغ سحر به زندانى افتاد كه آغاز يك دوره ى رنج آميز پنجساله بود و در آن زندان، با ابراهيم ناهيد هم بند شد([7][7]).

تفاوت نخستين اجرا و اجراهاى بعدى

          گفتيم كه در نخستين اجرا، نام ترانه سرا ذكر نشده و تنها به مقام ادبى او اشاره كرده اند. جز اين، يك تفاوت هم آن اجرا با آنچه مى شناسيم دارد. نواب صفا مى نويسد:

          شادروان ]يزدان بخش[ قهرمان از قول ]پدر زنش،[ مرحوم بهار مى گفت: تصنيف مرغ سحر را ساخته بودم و در آن قسمت از آهنگ كه مى گويم «شام تاريك ما را سحر كن»، ابتدا گفته بودم: «شام من، شام من را سحر كن». يكشب شنيدم رهگذرى به جاى شام من شام من مى گويد «شام تاريك من را سحر كن» و من ديدم چه كلمه مناسبى را همين مرد رهگذر كه ميزان سوادش هم معلوم نيست انتخاب كرده در حالى كه من توجه نداشته ام. و شعر را به همين شكل اصلاح كردم.

          الب([8][8])ته در روايت قهرمان يا نواب صفا، اشتباهى رخ داده زيرا چنان كه در تصوير نخستين متن ترانه نيز ديده مى شود، در هر دو صورت، «ما» آمده است و نه «من».


 

مرغ سحر

(سرى اول)

مرغ سحر ناله سر كن *** داغ مرا تازه تر كن

زاه شرر بار  *** اين قفس را

برشكن و زير و زبر كن

بلبل پر بسته ز كنج قفس درآ *** نغمه آزادى نوع بشر سرا

وز نفسى عرصه اين خاك توده را *** پر شرر كن

ظلم ظالم جور صياد *** آشيانم داده بر باد

اى خدا اى فلك اى طبيعت *** شام ما شام ما را سحر كن

نوبهار است گل ببار است *** ابر چشمم ژاله بار است

اين قفس چون دلم تنگ و تار است

شعله فكن در قفس اى آه آتشين

دست طبيعت گل عمر مرا مچين

جانب عاشق نگه اى تازه گل از اين بيشتر كن بيشتر كن بيشتر كن

مرغ بيدل شرح هجران *** مختصر، مختصر كن

(سرى دوم)

عمر حقيقت بسر شد

عهد و وفا پى سپر شد...

ناله عشاق ناز معشوق

هر دو دروغ و بى اثر شد

راستى و مهر و محبت فسانه شد

قول و شرافت همگى از ميانه شد

از پى دزدى وطن و دين بهانه شد

ديده تر شد

جور مالك ظلم ارباب *** زارع از غم گشته بى تاب

ساغر اغنيا پر مى ناب *** جام ما پر ز خون جگر شد

اى دل تنگ ناله سر كن *** از قوى دستان حذر كن

از مساوات صرف نظر كن

ساقى گلچهره بده آب آتشين

پرده دلكش بزن اى تار دلنشين

ناله برار از قفس اى بلبل حزين

كز غم تو سينه من *** پر شرر پر شرر شد

از غم تو سينه من *** پر شرر شد پر شرر شد

 

 

 

 

 


[۱] ـ نواب صفا، اسماعيل. قصه شمع (خاطرات هنرى)، تهران، نشر البرز، ۱۳۷۷، ص ۳۴۴

[
۲]- همان كتاب، ص ۳۴۱

[
۳]- سپنتا، ساسان. ضبط موسيقى در ايران، اصفهان، نيما، ۱۳۶۶

[
۴]- «نمايش به مناسبت تجديد سال ناهيد»، ناهيد، ش ۱ سال ۷، ۳ تير ۱۳۰۶

[
۵]- خلق به جاى ناهيد، ش ۵۵ سال ۵، ۹ فرودين ۱۳۰۵

[
۶]- درباره ى مخالفتهاى ناهيد با بهار، بنگريد به مقاله ى من: «بهار و روزنامه نگارى زمانه ى او» در: بهار، پنجاه سال بعد، به كوشش على ميرانصارى، تهران،

اين روزنامه، با وجود خدمتهاى ارزنده يى كه به سردار سپه كرده بود، براى هميشه توقيف شد اما با سقوط رضا شاه و «چون نسيم آزادى بر صحائف مطبوعات وزيدن گرفت» (آگهى ناهيد: «مژده»، اطلاعات،ش
۳۶۵۶ و ۳۰ شهريور ۱۳۲۰)، در سالهاى ۱۳۲۰ ـ ۱۳۲۱ بار ديگر انتشار يافت و در سالهاى ۱۳۴۵ ـ ۱۳۴۶ نيز، روزنامه يى خود را ادامه ى آن معرفى مى كرد. و در سالهاى ۴۰ ـ ۴۴ به گمانم ناهيد را آقاى محمد مقدس زاده منتشر مى كرد.

[
۷]- «يادگار زندان»، ديوان ملك الشعراى بهار، چاپ ملك زاده، ج ۲، ص ۶۵.

[
۸]- نواب صفا، همان كتاب، ص ۷۷

 



 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط رضا در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 | موضوع: |
 آنها که رفتند، آنها که می مانند

 

هفته پیش برحسب اتفاق سری به منزل مهندس قاسمی، مدیرعامل برکنار شده شبکه آبیاری دشت قزوین که البته دستی نیز بر آتش تفکر اصلاح طلبانه داشت، زدم. صحبت از همه کس و همه جا به میان آمد، از دوستان اصلاح طلب، از انتخابات ریاست جمهوری و فعالیت در ستاد دکتر معین، از برنامه های آینده وووو

از آنجایی که اطلاعات دقیقی از حوزه فعالیت آبیاری داشتم از چند و چون برکناری اش پرسیدم؛ مثل همه ی مدیران اصلاح طلب ـ اما قدری ناجوانمردانه ترـ در آخرین روزهای اسفند ماه برکنار شد.

به خانه که برگشتم، با همه ی انتقادی که به اصلاح طلبای حاکمیتی داشته و دارم و همه ی مصیبتها پیش آمده رو  به نوعی از چشم آنها می بینم، اما دلم رضا نداد و چند سطری در دفاع از اقدامات و عملکردش نوشتم.

 به سراغ خانه اول روزنامه نگاریم، در قزوین رفتم. آقای سردبیر ـ که اتفاقاً در زمان فعالیتم در نشریه « نامه قزوین» انتقادات شدیدی به من داشت و عقب نشینی از موضع اصلاح طلبانه را همواره گوشزد می کرد ـ پشت میز نشسته بود.

گفتم مطلبی برای این شماره آوردم،

گفت: از چی نوشتی؟

گفتم: از آب!

گفت: یعنی چی آب؟

گفتم: جریان راست درصدد بایکوت کردن طرح ها و برنامه های شبکه آبیاریه.

گفت: صفحه بندی نشریه تا حد زیادی تمام شده، حالا ببینم چیکار می تونم بکنم؟

رو کرد به یکی از بچه های نشریه گفت: از این پرینت بگیر...

چک پرینت که اومد شروع کرد خوندن؛ سطر اول، سطر دوم، سوم چهارم... تا رسید به جایی که گفت: نه!

گفتم: چرا؟

گفت: من این هفته از آب منطقه ای قزوین آگهی دارم، همش سوخت میشه؟

گفتم: این مطلبو کار کن، جای دوری نمیره، بعضی از مطالب این یادداشت مربوط به جامعه مدنیه!

گفت: حالا یاداشتو بذار ببینم تا هفته ی بعد شاید یه کاری کردم.

فلاپی رو گذاشتم، از نشریه خارج شدم. یاد ستاد انتخاباتی معین و عدم استقبال بعضی از دوستان از اون انتخابات افتادم، یاد ویژه نامه های انتخاباتی روزنامه« اقبال» افتادم، یاد حمید، عیسی، بهنام، حسین، امید، حسن و دیگران می افتم، یاد «نامه» و اتهامات اون می افتم.

 اگرچه برخی از نقدها رو وارد می دونستم، اما در اون شرایط یکی از جدی ترین منتقدین « نامه» رو، در مواجه ی دیگر از دیدگاه اصلاح طلبانه می دیدم.

امروز نشریه را باز کردم، فقط دو آگهی تسلیت وجود داشت، فقط دو آگهی!! همه ی  اعتبار این یادداشت انتقادی به واسطه دو آگهی به صفحات این هفته چسبانده نشد و من در این لحظه به اهمیت کار سازمانی و تشکیلاتی محافظه کاران و جریان راست بیشتر پی بردم، آنها چگونه هزینه بر اصلاح طلبانه تحمیل می کردند و ما چگونه عمل می کنیم،

به منظور اطلاعات دقیق از چند و چون ماجرا و نقد صریح دوستان، یادداشت تهیه شده، ذیل این پست قرار دارد:

 

مدیریت مشارکتی آب، پایان یا آغاز؟

 

آب را گل نکنیم
در فرودست انگار، کفتری می خورد آب
یا که در بیشه ای دور،سیره ای پر می شوید
یا در آبادی،کوزه ای پر میگردد*

<